<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801318</id><updated>2011-10-12T02:22:12.080-07:00</updated><category term='سياست'/><category term='شعر امروز - عاشقانه'/><category term='سیاست اجتماع و مذهب'/><category term='شعر كلاسيك - سياست و اجتماع . تاريخ ، اجتماع و سياست - شعر كلاسيك .'/><category term='شعر امروز'/><category term='شعر تنهائي تنهائي - كاملا آزاد'/><category term='سیاست و اجتماع'/><category term='شعر امروز فارسي - اجتماعي'/><category term='شعر امروز - اجتماعي سياسي'/><category term='شعر سياسي - شعر حقوق بشر'/><category term='شعر امروز - شعر شناخت'/><category term='شعر كلاسيك - داستان قاضي حمص'/><category term='شعر كلاسيك - سياست و اجتماع . تاريخ ، اجتماع و سياست - شعر كلاسيك'/><category term='شعر كلاسيك - وصف الحال'/><category term='سياست و اجتماع - اجتماع و سياست'/><category term='اجتماع - سياست'/><category term='مسأله ي ايران . ايران و ضرورتِ تحولات فرهنگي . ايران و جامعه ي ايراني .'/><category term='شعر كلاسيك - بهاريه'/><category term='مرگ، تولد، رهایی، ابر انسان، شاعر، نویسنده، پژوهش گر، ادیب، محمد رضا زجاجی'/><category term='تبریک نوروزی'/><category term='طنز اجتماعي'/><category term='سياست - شعر امروز'/><category term='تقيه : عامل بازدارنده ي رشد و حركت در جامعه'/><category term='شعرامروز فارسي - حديث كشك'/><category term='شعر كلاسيك - تاريخ - سياست'/><title type='text'>نگاه</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://zojaji.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zojaji.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>محمدرضا زجاجی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14427611625980580574</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/SwqGKHGydxI/AAAAAAAAAHM/pRJgjoCj2Us/S220/Mohammad+Reza+Zojaji.JPG'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>268</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801318.post-3144831287017105094</id><published>2010-10-26T14:50:00.000-07:00</published><updated>2010-10-26T14:55:51.790-07:00</updated><title type='text'>تولد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right; font-family: tahoma;"&gt;پدر عزیزم پنجاه و هفتمین سالروز میلادت خجسته باد و اندیشه ات همواره جاودان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;صهبا زجاجی&lt;br /&gt;4 آبان ماه 1389&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801318-3144831287017105094?l=zojaji.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zojaji.blogspot.com/feeds/3144831287017105094/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801318&amp;postID=3144831287017105094&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/3144831287017105094'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/3144831287017105094'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zojaji.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title='تولد'/><author><name>محمدرضا زجاجی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14427611625980580574</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/SwqGKHGydxI/AAAAAAAAAHM/pRJgjoCj2Us/S220/Mohammad+Reza+Zojaji.JPG'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801318.post-1363804650917423093</id><published>2009-11-23T03:41:00.000-08:00</published><updated>2009-12-13T05:15:18.339-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مرگ، تولد، رهایی، ابر انسان، شاعر، نویسنده، پژوهش گر، ادیب، محمد رضا زجاجی'/><title type='text'>اندوهی بزرگ برای روشن فکران و آگاهان ایران</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;ابر انساني از جنس انسانيت، صداقت و رنج از كنارمان رفت كه سال ها بايد گذشتن فرارسيدن ميلادش را.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/SwqSBKOGJ4I/AAAAAAAAAHs/vx_pRAZLqws/s1600/Mohammad+Reza+Zojaji.JPG" target="_blank"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 240px; FLOAT: left; HEIGHT: 320px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5407294851232704386" border="2" alt="محمدرضا زجاجی، زاد روز 4 آبان 1332، دگر زاد روز 4 آبان 1388" src="http://3.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/SwqSBKOGJ4I/AAAAAAAAAHs/vx_pRAZLqws/s320/Mohammad+Reza+Zojaji.JPG" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt;محمد رضا زجاجی&lt;/strong&gt;، شاعر، نویسنده و ادیب فرهیخته، فرزانه و درد آشنا &lt;strong&gt;متولد دوشنبه 4 آبان ماه 1332 -برابر با 26 اکتبر 1953-&lt;/strong&gt; در سحرگاه روز میلادش، دگر باره تولدی نو یافت-&lt;strong&gt;4 صبح دوشنبه 4 آبان 1388 برابر با 26 اکتبر 2009&lt;/strong&gt;- و از &lt;strong&gt;&lt;a href="http://zojaji.blogspot.com/2005/07/blog-post_18.html" target="_blank"&gt;"کنار زشتان"&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt; کوچ کرد. او نیز هم چون پدرانش زود کوچید و فرزندانش را در اوج نیاز به پدر و راهنما و استاد در این دنیای سرشار از &lt;strong&gt;&lt;a href="http://zojaji.blogspot.com/2008/07/blog-post.html" target="_blank"&gt;تظاهر و فریب و نیرنگ و زشتی&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt; تنها گذارد. چنان که می دانم، او نیز پدرش را در جوانی –در زلزله ی تبس- از دست داده بود و پدرش نیز پدرش را در جوانی –بر اثر بیماری-. گمان می کنم سرنوشت این خاندان این گونه رقم خورده که داغ فقدان پدر را در جوانی بر پیشانی داشته باشند. پدرانی که به حق فرهیخته و فرزانه بوده اند. گمان می کنم در این خاندان، پدران &lt;strong&gt;فرهیخته، فرزانه، دانشمند، نابغه&lt;/strong&gt; و آنانی که بر دیگر براداران خویش سر هستند، نباید و نمی توانند و نمی گذارند که زنده بمانند و زندگی کنند... . &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;به علت مشغله ی –درسی و غیر درسی- بیش از حدی که داشتم، تا امروز فرصتی نیافتم که پیامی در وبلاگ "نگاه" که به حق نگاه والا، دقیق، زیبا و استادانه ی پدرم به مسائل دنیا و کشورش را می رساند، ارسال کنم. اما اکنون که فرصت کوتاهی به چنگ آورده ام، زمان را جهت انجام کار عقب افتاده مناسب یافتم. شاید اگر در همان روزها مطلبی می نوشتم، پر احساس تر و داغ تر و گیرا تر می بود. اما &lt;a href="http://jirjirakepir.blogspot.com/2009/10/blog-post_27.html#links" target="_blank"&gt;شعری&lt;/a&gt; که سرور بزرگوار و دردآشنا، آقای مهدی سهرابی در سوک او در روز فوتش سروده به حق خلاصه ای بسیار درخور و شایسته از زندگی محمدرضا زجاجی و بیان گر اندوه وصف ناشدنی ایشان در فراق یار دیرینه ی خویش است. &lt;a href="http://jirjirakepir.blogspot.com/2009/10/blog-post_27.html#links" target="_blank"&gt;این شعر&lt;/a&gt; سرشار از لطایف و نکات و استعاراتی است که تنها آنانی که محمدرضا زجاجی را می شناختند، می توانند معنای ژرف آن را دریابند. امید که با خواندن &lt;a href="http://jirjirakepir.blogspot.com/2009/10/blog-post_27.html#links" target="_blank"&gt;این شعر&lt;/a&gt; شما نیز تا حدی –هر چند بسیار اندک- قادر به شناخت وی و گوشه ای از زندگی پر بارش شوید. هم چنین این عزیز، &lt;a href="http://jirjirakepir.blogspot.com/2009/11/blog-post_11.html#links" target="_blank"&gt;شعر بسیار زیبای دیگری را به مناسبت روز هفتم پدرم&lt;/a&gt; سروده اند که آن هم سرشار از ظرافت ها و نکات ریز است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;شاید یکی از بهترین وصف ها از زندگی وی، این شعر احمد شاملو باشد که خود پدرم نیز بارها و بارها آن را برایم خوانده بود و می گفت که شاملو این قسمت از شعر را در وصف زندگی افرادی چون من سروده است.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;"هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست&lt;br /&gt;که من به زندگی نشستم!"&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اين است سرنوشت اهل انديشه.&lt;/strong&gt; فرهيختگان و نخبگان و فرزانگان آزاده، يك رنگ، يك رو، صادق و آن هايي كه اهل نيرنگ و سوء استفاده و خنجر زدن از پشت نيستند، در اين جامعه محكوم به زندگي هايي از اين دست هستند كه شاملو به خوبي آن را وصف كرده است. &lt;strong&gt;اين گونه انسان ها يا بهتر بگويم اين ابرانسان ها دو راه بيش فرا روي خويش نمي يابند –يا نمي گذارند كه بيابند!!!!-. نخست، مرگ! دو ديگر، زندگي در كنج زيرزمين هاي نمور، در اوج رنج، سختي و خاموشي، بی هیچ شعله ی گرمی بخش امیدی پوچ تا فرارسيدن مرگ! ...&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;با مرگش در روز میلادش، خواست که به ما و این &lt;strong&gt;فرهنگ مرده پرست&lt;/strong&gt; بفهماند که مرده پرستی را کنار بگذاریم. خواست در ذهن های کوچکمان بگنجاند که &lt;strong&gt;سالگرد تولد یک انسان را به جشن و پای کوبی برخیزیم، نه این که سالگرد مرگش را در اندوه و ماتم فرو رویم و روزی را مویه کنان بر غم از دست دادنش بگذرانیم.&lt;/strong&gt; خواست بفهماند که باید شاد بود و شاد زیست؛ باید از میلاد یک نابغه، فرهیخته و اندیشه شاد بود، نه از مرگ جسمش نگران و غمناک؛ چرا که اندیشه ها همواره زنده اند. خواست به جامعه ی سراسر ماتم زده و مرگ اندیش و مرده پرست ایرانی بفهماند که بیایید برای لحظه ای هر چند اندک،&lt;strong&gt; در زندگی به دیدار دوستان و آشنایان خویش بشتابیم و آنان را دریابیم و بزرگانمان را ارج نهیم، نه پس از مرگشان دسته دسته از این سو و آن سو گرد هم آییم و شروع به بت سازی و بت تراشی کنیم و قدیس هایی -مرده- بهر پرستیدن بسازیم. ... &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;او رفت و "نگاه" را به حال خود وانهاد؛ او رفت و نگاهش به هستی را به جای گذارد؛ او رفت ولی هنوز در جریان است، چرا که &lt;strong&gt;هنوز زاده نشده تا بمیرد!&lt;/strong&gt; هنوز زمان ظهور و بروز و ارائه ی اندیشه های وی در جامعه ی ایرانی فرا نرسیده و از این روست که می گویم، او هنوز زاده نشده است. انسان اهل اندیشه و قلم هیچ گاه نمی میرد، مگر آن که دیگر از اندیشه هایش یاد نشود. اندیشه های وی را جمعی از دوست دارانش و آنانی که اهل اینترنت بوده اند، می دانند؛ به امید روزی که محمدرضا زجاجی، چون احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث و دیگران بزرگان این مرز و بوم که فرصت سخن گفتن یافتند، فرصتی بیابد تا خویش را به جهانیان بشناساند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;و چه زيبا خودش دنياي پس از مرگش را &lt;a href="http://zojaji.blogspot.com/2006/12/blog-post.html" target="_blank"&gt;–در شعري از دفتر "از كوچ ها تا كوچه ها"-&lt;/a&gt; وصف كرده است. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;"يقين دارم که آگاهی، يگانه راهِ فرداها ست&lt;br /&gt;و اين عفريت خواهد مرد&lt;br /&gt;سياهی محو خواهد شد&lt;br /&gt;و گل خواهد شکفت از خاک&lt;br /&gt;و دنيايم پس از مرگم به من لبخند خواهد زد&lt;br /&gt;و خواهم زاد با هم زاد&lt;br /&gt;و رقصِ زندگانی را – همه شب – پای خواهم کوفت&lt;br /&gt;کنارِ « جويبارِ لحظه » خواهم زيست&lt;br /&gt;و دنيايم ، پس از مرگم ، به من لبخند خواهد زد"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نام و یاد و اندیشه اش همواره زنده.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="left"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;صهبا زجاجی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;دو شنبه 2 آذر ماه 1388 &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801318-1363804650917423093?l=zojaji.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zojaji.blogspot.com/feeds/1363804650917423093/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801318&amp;postID=1363804650917423093&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/1363804650917423093'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/1363804650917423093'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zojaji.blogspot.com/2009/11/blog-post_9530.html' title='اندوهی بزرگ برای روشن فکران و آگاهان ایران'/><author><name>محمدرضا زجاجی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14427611625980580574</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/SwqGKHGydxI/AAAAAAAAAHM/pRJgjoCj2Us/S220/Mohammad+Reza+Zojaji.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/SwqSBKOGJ4I/AAAAAAAAAHs/vx_pRAZLqws/s72-c/Mohammad+Reza+Zojaji.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801318.post-5040367917009986639</id><published>2009-04-21T19:42:00.000-07:00</published><updated>2009-08-19T16:35:04.511-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعرامروز فارسي - حديث كشك'/><title type='text'>امسال هم چون سال ها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;بهار من&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;بهار است اين كه مي آيد&lt;br /&gt;« رحيل » از آسمان طبل اش&lt;br /&gt;كجايي مرگ ؟&lt;br /&gt;من آماده ام&lt;br /&gt;بشتاب ، تنهايم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گمانم زندگي چندان كه مي گويند زيبا نيست&lt;br /&gt;مگر زيبا تر از نوروز ، ماهِ من پديد آيد&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;چنان امروز در آرامشِ باران فرو رفتم&lt;br /&gt;ـ همين لحظه ـ&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;كه مي خواهد مرا در دل ، شكوفد گل به فروردين&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;خدا را ، آخرِ ديوانگي ها ، تابِ ياسم كو ؟&lt;br /&gt;كه در بينِ دو نيلوفر ، به بندم دستِ نيكي را&lt;br /&gt;پس از آن لال و كر خواهم شدن ، تا بشنوم از يار&lt;br /&gt;اگر بيني كه گاهي « ناطقم » جز در نگاهِ هور&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اهوراي من اي زيبايِ زيبايان&lt;br /&gt;كجايي تو ؟&lt;br /&gt;بيا برگرد در آغوشِ من ، زيرا كه « تنهايم »&lt;br /&gt;نمي خواهم « خودم » باشم&lt;br /&gt;نمي خواهم « دگر » باشد&lt;br /&gt;نه « خويش » و قوم و بيگانه&lt;br /&gt;نه هر سرمست و ديوانه&lt;br /&gt;« خودم »&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ديوانه يِ ديوانگانِ اين جهان هستم&lt;br /&gt;تو را خواهم كه زيبايي&lt;br /&gt;تو را جويم كه تنهايي&lt;br /&gt;تو را بينم كه چون مايي&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و فال من ز« شمس » آمد&lt;br /&gt;ـ همين روزانِ پيش از اين ـ&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;كه « ناطق » باش و « اَخرُس » باش&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;شنيدم من&lt;br /&gt;ولي ديروز بود و يا كه هم ديشب ؟&lt;br /&gt;به جانم نوش كردم ، نيشِ ماران را&lt;br /&gt;پيام فال را هم نيك&lt;br /&gt;از آن رو اين چنين آرامِ آرامم&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خروشم از براي توست&lt;br /&gt;غير از توكرم ، كورم&lt;br /&gt;تو را دارم كه تنهايي&lt;br /&gt;تو را بينم كه درمايي&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شعري از حديث كشك - 1380- 138&lt;/span&gt;2 مقيم ارشاد و منتشرنشده تا كنون . &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801318-5040367917009986639?l=zojaji.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zojaji.blogspot.com/feeds/5040367917009986639/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801318&amp;postID=5040367917009986639&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/5040367917009986639'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/5040367917009986639'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zojaji.blogspot.com/2009/04/1380-138-2.html' title='امسال هم چون سال ها'/><author><name>محمدرضا زجاجی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14427611625980580574</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/SwqGKHGydxI/AAAAAAAAAHM/pRJgjoCj2Us/S220/Mohammad+Reza+Zojaji.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801318.post-7756294356810738172</id><published>2008-07-19T16:26:00.000-07:00</published><updated>2008-07-21T16:24:36.954-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مسأله ي ايران . ايران و ضرورتِ تحولات فرهنگي . ايران و جامعه ي ايراني .'/><title type='text'>بيماري هاي همگاني ، ريشه دار در مباني - مقاله</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;بيماري هايِ همگاني ، ريشه دار در مباني&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;تظاهر، دروغ و ريا ، مصلحت و فرصت طلبي&lt;br /&gt;پول پرستي و دلال صفتي&lt;br /&gt;بي اخلاقي و فساد و بيهودگي&lt;/strong&gt; &lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;strong&gt;( از آرشيو خانه )&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;و خلاصه زمانی می رسد که انسان در برابرِ بيماري هايِ همگاني كه ريشه در مباني و موازينِ جامعه و شخصيتِ انسان دارند ، توانِ مقاومتش را از دست می دهد ... آخر مقاومت و تحملِ رنج هم حدی دارد . ايكاش مي توانستم آن قدر بمانم و بجنگم ، تا سرانجام به آن چه باور دارم نيك و انساني است ، دست پيدا كنم و آن را در جامعه ي خويش ، درجريان و نهادينه دريابم . اما چه كنم كه متأسفانه پس از گذراني پنجاه و چند ساله و در آستانه یِ ناتوانی و مرگ هم ، فرسوده و بی چيز و زندگی گذاشته ، با خود و جامعه و کشور و محيطم - هم چنان - ناسازگار بوده و مانده ام و هنوزکه هنوز است ، به اميدِ روز و هفته و سالی ، زندگی کردنِ بهنجار و انساني ، در جامعه و شرايطي خالي از تضادهايِ بيهوده و تباهي زا ، می سوزم و می سازم ...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مشکلِ من و هزاران امثالِ من در تمامِ اين گذرانِ نکبتی ، تنها و تنها اين بوده و هست که هرگز وحتا برایِ لحظه ای ، نخواسته يا نتوانسته ايم خلافِ باورها و شناختی که در هر زماني ، در جهان ذهنی خويش از انسان و زندگی داشته ايم ، عمل کنيم و نخواسته و نتوانسته ايم تن به خود بزک کردن و ماسک نهادن و فدا ساختنِ حقيقت به پايِ مصلحت انديشي هايِ حقيرانه بدهيم و به منظور كنارآمدن با باورهاي جامعه - حتا اگر شده اندکی- به آن چه نيستيم و باور نداريم ، تظاهر کنيم ... بعضي ها نمي توانند و گويا همه نبايد بتوانند ... حالا بگذرم از اين كه چنين چيزي شدني است يا خير ؟ و باز چه كنم كه در موردي چون من ، نشده و گويا اصولا اين دو قابلِ جمع و تفاهم نبوده اند و نيستند ...&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;strong&gt;اين را صادقانه می گويم كه می خواهم مشکلم را به عنوانِ فردی از افراد جامعه ، يعني مشتی نمونه ی خروار ، با هر آن کس که بتواند راه نجات و درمانی ، از اين برزخِ عقيده و اخلاق نشانم دهد ، در ميان بگذارم و راهی بجويم . زيرا به راستی درد آور است که انسان و نسلی ، در پنجاه و چند ساله گیِ خويش - يعنی بر آستانِ فرسودگی و مرگ - هنوز اميدِ هفته وماه و سالي ، زندگی کردنِ شادکام و انساني – آن هم در آينده - را داشته باشد ؟؟ آیا اميد به فردايِ بهترِ زندگي در اين سن و سال ، مسخره و درد آور نيست ؟؟&lt;br /&gt;( چه کرده است اين پنج شش سالِ نخستينِ دورانِ کودکی ، يا بگيريم ده دوازده سال دورانِ ساختِ شخصيت - با افرادی چون من - که هنوز نتوانسته ايم از تأثير آن بگريزيم ؟؟ چه مي كند اين تربيت اخلاقي ، در كودكي و شخصيتِ انگار سنگ شده مان ؟؟&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;چه كرده است ؟؟ ) .&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;نمی دانم چه کسی بود که برایِ نخستين بار تظاهر کردن را به من توصيه و تفهيم کرد ؟؟ اما چه كنم كه هرگز نتوانستم و نخواستم ، به آن تن در دهم و خودم را – چنان كه حضراتِ ناصح مي فرمودند - راحت کنم ... سال هایِ اول هنوز موضوع برايم به شکلِ امروزش مطرح نبود و حتا پی آمدهایِ اين اعتراض و ناهمگونی با جمع را – چنان كه بايد - نمی دانستم و گمان نمي بردم و اگر هم می شناختم فرقي نمي كرد ، زيرا كه هميشه تحملِ تضادها و نامرادی هايِ برخاسته از جهانِ باورهايم را ، با نوعی غرور و خودستائی ، از سر باز می کردم و در برابر کسانی که تظاهر به همانندي با جامعه و شرايط را توصيه می کردند ، رفتاری عكس و حتا لجبازانه داشتم و گاه اين ناهمگونی را ، فضيلتي براي خود و ديگر برخورداران از آن ، مي شمردم و مي دانستم و ...&lt;br /&gt;اما گاه مي انديشم كه شايد اگر همين يک خصلت را از محيط خانوادگی و آموزه هایِ كودكی ام نمی آموختم ، يا به ميراث نمی بردم – يعني مي توانستم باورهايم را جدی نگيرم و تنها به آن ها تظاهر كنم ، يا به عبارتي محترمانه تر چنان كه سنتِ بزرگان بوده و به آن سفارش شده است و مي شود ، با « تقيه » و تظاهر ، خود را به نحوي با محيطم هماهنگ سازم - شايد بهترين و کامياب ترين زندگی ها را می داشتم ؟؟ اما چه کنم که هرگز نتوانسته و نخواسته ام ، به آن چه باور ندارم و خلافِ آموزه ها و جهان باورهایم بوده و هست ، تظاهر کنم ؟؟ نمی توانم و هرگز نتوانسته ام ، زيرا آن را انساني و اخلاقي نمي دانم و ندانسته ام ...&lt;br /&gt;( اين اكثريتِ خاص و عامِ مردم ، چه آب و ناني خورده اند و مي خورند كه می توانند به اين راحتی ، هرلحظه به چيزي تظاهر کنند و عينِ آفتاب گردان ، از سوئي به سويِ ديگر روي بگردانند و ککشان هم از اين همه دو روئي و ريا نگزد ؟؟ چگونه نمي شود جز دروغ گفت ؟؟ و چرا نبايد حقيقت را به پايِ مصلحت قرباني كرد ؟؟ نكته اين است كه چطور اكثريت بزرگ جامعه ، دستِ كم مي توانند « تظاهر » كنند و ما نمي توانيم و نتوانسته ايم ؟؟ چرا ؟؟ ) ...&lt;br /&gt;و چنين بود که در مسيری بی بازگشت - حتا برایِ لحظه ای - به تسليم شدن و زانو زدن نينديشيده و کمترين شائبه یِ سازشي در شخصيتم ، خود را نشان نداده و هميشه با بی تفاوتیِ مغرورانه ای ، نامرادی ها و ناکامی هایِ پشت سر را ، به عنوانِ نقطه یِ قوتی در شخصيتِ خويش ، نگريسته ام و از اين که همواره بهترين و عالی ترين امتيازها و فرصت ها و شرايط را - يک به يک و پی در پی - از دست می دهم و داده ام و با مقاومتی باورنکردنی ، هم چنان نسبت به جهان بينيِ در حالِ تحولِ خويش ، سازش ناپذير و صادق و صريح باقی می مانم ، به خود باليده ام و مي بالم ... اين كم نيست كه كسي با پشتِ سر نهادن 50 سال تحقير و توهين و رنج و محروميت و محكوميت و حقارت و نكبتِ گذراني به هيچ باخته ، باز بتواند با افتخار بگويد كه از گذشته ي فنا شده ي خويش به دلايلِ اخلاقي و انساني ، هرگز و هرگز پشيمان نيستم ، بلكه هم اكنون نيز تنها چيزي كه مرا به زندگيِ اميدوار مي سازد ، آن است که بالاخره و سرانجام ، روزی تباهی ها به سر خواهند آمد و تظاهر و ريا و تزوير و هزاران مفاسدِ ديگر ، از بنيادِ جامعه رخت برخواهند بست و همگان به زندگیِ کامياب و بهينه ای دست يافته و من نيز دور از دو رنگي ها و پليدي ها - چنان كه مي خواهم - خواهم بود و شادمانه خواهم زيست و اين همه تضاد ، مرا نخواهد آزرد و از آن آسوده خواهم شد ...&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;strong&gt;و اما ، روزي و زماني بيش و پيش ، يک وقتی يکی از نزديکانِ نزديکی نکرده ام ، می گفت : مگر نمی بینی که اين همه دانشمندان و روشن فکران و فرهيخته گان و به بلوغ رسيده گان و انسان هایِ بزرگي که عمری را با عناوينِ خاصی زندگی کرده اند و حتا چيز نوشته اند و جامعه ای را به سمت و سویِ انديشه هایِ خويش رهبری کرده اند ، وقتی که سنشان از يک حدودی می گذرد و به پيری و آستانه ی مرگ می رسند - در عين بی نيازی – سرانجام در برابرِ قدرت و ثروت تسليم می شوند و به چيزی خلافِ آن چه که خود عمری - از آن - سخن گفته اند ، چشمک می زنند ، يا با كمال وقاحت و راحتی ، حتا حرف هاي خود را پس می گيرند ؟؟&lt;br /&gt;به راستي چطور می شود که اين اساتيد محترم و صاحبانِ عناوينِ پر آب و رنگ و کراوات بسته هایِ دانشگاه هایِ اروپا و امريکا – و به ويژه امريكا – و اكثريتي از داخلي ها ، سر پيری اين قدر به دوربين و تريبون حساسيت پيدا می کنند ؟؟ چنان که باعث می شود ، در برابرِ هر منبر و میکرفونی ، زانو به زنند و رو به هر قدرت و ثروت ، سجده كنند و از هر ياوه سرائي مجيز بگويند ... چرا ؟؟ و چطور ؟؟&lt;br /&gt;پول برایِ بسياری از اين حضرات نمی تواند و نبايد كه انگيزه باشد و اميد كه نيست ... مدارک بالایِ دانشگاهی را هم که دارند ، از خيلی چيزهایِ ديگر هم - که امثال من و ما بو نکرده ايم - برخوردارند و درگير نيازهایِ ضروری و نخستين زندگی هم نيستند و ... اما اين چه سِري است كه عموميتِ داخل و خارج تا به پيری می رسند و ياد مرگ می افتند ، انگار مي خواهند تماميِ ناكامي هايِ اخلاقي و غيرِ اخلاقيِ خود را ، يك شبه جبران كنند كه بي درنگ تسليمِ شرايط می شوند و به همان چيزي كه عمري از آن پرهيز كرده اند ، خاضعانه سر فرود مي آورند ؟؟ چرا ؟؟ اين ها به راستی چه می خواهند ؟؟ يا چه مسائل و عوامل و انگيزه هائي ، ايشان را به چنين گردشِ 180 درجه اي وا مي دارد ؟؟&lt;br /&gt;آيا حضرات به دريافت هایِ دمِ مرگِ خود که خلافِ انديشه ها و باورهايِ تا ديروزشان بوده ، معتقدند يا به آن تظاهر می کنند ؟؟ نه می شود اعتقادشان را باورکرد و نه تظاهر به آن را . هيچ کدام ، محملِ عقلانی و انسانی و قابل توجيه ندارد ... نه اعتقادشان قابلِ باور است و نه تظاهر به عدمِ اعتقادشان ، محملي منطقی و خردپسند - يا دست کم قابلِ فهم و توجيه - دارد ... هيچ كدام ... ماجرا چيست ؟؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;( در 76 که همه چيز براي سكونتم در تهران – خواسته و ناخواسته – فراهم مي شد ، يکی از دوستانِ قديمی ام که دستش به عرب و عجمی بند بود ، خصوصی سفارش می کرد که : « مواظب باش مفت نفروشی » ( ؟؟!!! ) . فقط شگفت زده و در سکوت نگاهش کردم . زيرا که – در آن وقت - به راستی نمی دانستم منظورش چيست و چه می گويد ؟؟ و من چه بايستی بگويم ؟؟ تنها در سکوت ، خيره نگاهش كردم ... آخر مردم باور نمی کنند کسانی هم باشند که نتوانند – هيچ گاه - تظاهر کنند ، نتوانند هيچ گاه دروغ بگويند و نخواهند سرانجام - به هر قيمتي كه شده – سال و ماهی را ، به آرامش و رفاه برسند و به آن بينديشند ... ) .&lt;br /&gt;اما به راستی خود فروشی يعنی چه ؟؟ اگر تظاهر به خلافِ باورها ، نوع نه بلكه عينِ خود فروشی است - که هست - متأسفانه بايد بگويم اكثريتِ قاطع مان خود فروشيم ... رعايتِ چارچوبِ زندگی اجتماعی - يعني رعايتِ فرد نسبت به جامعه – چيزي است و تظاهر و ريا و دروغ و مصلحت انديشي هايِ حقيرانه ، چيزي ديگر ... رعايتِ جامعه نخستين اصلِ دموكراسي ، يعني احترام به خواست و عملِ ديگران است ، اما همه مي فهميم كه مورد بحث ما اين نيست و خود فروشی را هم ، همه مان می دانيم يعني چه و حد و مرزهای هريك کدام است ؟؟ و شايد بسياري مان فرقِ بينِ راست و دروغ ، اجبار و عدمِ اجبار ، زور و ترس ، آزادي و صداقت و تظاهر را هم بشناسيم و بعضي از مصالح و دلايل هم ، برايمان قابلِ درك باشد ...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;اما سخن من در اين است که : تا کی و چه وقت ، می خواهيم اين معيارها ومرزهایِ فاسد و تباه را ، بر خود و جامعه مان تحميل کنيم و اين همه تنگناهایِ بيماری زا را ، آن هم به صورتِ يك اپيدميِ همه گير و ريشه دار در مباني و موازينِ جامعه - تنها به منظور لقمه ي ننگي از سفره يِ منافعِ اقليت هايِ خويشتن برگزيده و نالايق و انگل – رواج بدهيم و نسل ها و عصرهائی را ، فدايِ آن مصالحِ حقير سازيم و در ابتدائی ترين شرايطِ ناهمگون و نامطلوبِ غير انسانی ، نگاه داريم ؟؟&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;چرا نمی خواهيم اجازه بدهيم که هر چيزی ، در جای خودش قرار بگيرد و افراد در انتخابِ شيوه یِ زندگی و مديريت انسانیِ جوامع يا حتا محيط هايِ خصوصيِ خويش - چنان که آزاد به دنيا آمده اند - آزاد باشند و آزاد زندگي كنند ؟؟ كسي ضرر نخواهد كرد ... گيتي اگر در سيستمي انساني و علمي امكاناتش بر همه تقسيم شود ، هنوز برايِ مليون ها انسانِ ديگر جا دارد ... چرا بايد کسی که نمی خواهد خلاف عقايد و شناختش عمل کند و نمي تواند مرزهايِ انساني را ناديده بگيرد ، محکوم به محروميت و ممنوعيت و هزاران سد و بند وحتا انزوا باشد ، به حدي كه حق حيات ، به عنوان حيوان نيز از او سلب شود ؟؟ چرا ؟؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;strong&gt;تا کی و چه هنگام ، بايد تظاهر و دروغ و ريا و فريب و تزوير و خود بزک کردن و ماسک نهادن و مصلحت انديشي هايِ حقيرانه و بيماری زا ، حاكم بر جامعه و پذيرفته شده در آن ، به صورتِ اخلاقِ اجتماع و حتا پسنديده و قابل توجيه باشد و انسان ها ناچار گردند ، در چنين چارچوب هایِ فاسد و تباه زندگی کنند و به تضادهایِ فراوانِ شخصيتی ، تن در دهند ؟؟ چرا اکنون که زمانه یِ علم و آگاهی و عصر ارتباطات و دانش و تکنولوژی پيشرفته ی بشری است ، جوامع اسلامی و شرقی ، بايد هم چنان درگيرِ بسياري از سنت ها و عارضه هایِ بيمارگونه ، باقی بمانند ومانده اند ؟؟ و چرا شيوه هائی به اين نادرستی ، در اين جوامع مقبوليت و پسنديده گیِ داشته باشد ؟؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;گمانِ من اين است که اين موضوع ، در زمان هائی که جوامع بشری منفرد بوده و اكثريت جدا از يکديگر زندگی می کرده اند ، چندان تضادی به وجود نمی آورده است ، زيرا اصولا جوامعِ كوچكي به صورتِ ايل و قبيله و طايفه ، با عقايد و سنت هايي همسان با يكديگر مي زيسته اند ، اما اکنون که جوامعِ بزرگِ بشري شكل گرفته و شهرهايِ چند مليوني پيدا شده اند و ارتباطات گريز ناپذير گرديده و به تدريج نه تنها درصدهايِ سنتي ، بلكه نوعِ جامعه و به اصطلاح اكثريتِ شهروندان ، با آموزه هایِ اجدادی مشکل پيدا کرده اند و سنت هايِِ كهن ، به صورت يک موضوع کاملا شاخصِ اجتماعی و در قالبِ يک يا چند بيماریِ شخصيتی - که به ويژه نوعِ جوامعِ اسلامی دچارش هستند - درآمده و انگار جز خروجِ دين ، از صحنه یِ حاکميتِ سياسي و اجتماعی ، علاجی ندارد و از طرفي ديگر هم ، اكنون منزوي زيستن و بي نياز از ديگران بودن ، در هيچ كجايِ گيتي امكانِ تحقق ندارد ، زيرا كه به منفعت هيچ جامعه اي نيست ... در چنين شرايطي شگفتا كه باز بايد ما مردم هم چون گذشته هايِ دفن شده بينديشيم و حاضر به قبولِ بديهي ترين ضروريات و گريزناپذيرترين امورِ انساني نباشيم ؟؟ چرا ؟؟&lt;br /&gt;عرضم از این مقدمه این بود که همه مي دانيم و به آشكار مي بينيم كه موضوعِ خدا و خالق و صانع و بسياري از حقايق و مباحثِ فلسفي - شايد به جرئت بتوان گفت - تنها چيزي است كه با عقلِ اكثريتِ قاطعِ انساني ، نه قابلِ نفي است و نه اثبات و گويا دقيقا به همين دليل هم ، پيامبران همواره با معجزات و خوارق عادات مي آمده اند و آمده اند ... بنابراين موضوعِ دين چيزي نيست كه در هيچ جامعه اي ، ملاكِ تشخيصِ مديريتي قرار گيرد و اداره يِ امور سياسي ، اقتصادي ، فرهنگي و اجتماعيِ كشوري و نيز سلب يا اثبات حقوقِ شهروندي افراد ، بنا بر محكِ آن باشد ... گويا كه قرن هاست در جهان ، خِرد و تاريخ ثابت كرده اند كه هرچيزي جايِ خويش را دارد و از قرونِ وسطي و انقلابِ فرانسه نيز ، ديگر ديري گذشته و چيزي را هم ، هزار بار تكرار نمي كنند و از همان قديم نديم ها مي گفتند : « انسان از يك سوراخ دو بار گزيده نمي شود » ... بگذرم از اين كه چنين وضعيتي نقش و جايگاهِ اصلي و واقعيِ دين را كه اشاعه و ارتقاء اخلاقِ اجتماعي و انساني پيروانش باشد ، نه تنها زيرِ سؤال مي برد كه از شأن آن نيز مي كاهد و ...&lt;br /&gt;اين است و تجربه هايِ مكرر در جوامعِ گوناگون ثابت كرده است كه هيچ راهي جز قراردادن تماميِ اديان و اعتقادات بشري – و از جمله اسلام - در زمره ي مسائل شخصي و خصوصي و اخلاقيِ افراد ، نيست و هيچ ديني را نمي توان ، محكِ زندگي اجتماعي قرار داد و جوامعِ مدرن و فردائي را براساسِ آن بنيان نهاد . زیرا که به ویژه در عصر ارتباطات ، به هر حال در روابط گریزناپذیرش با جوامعِ دیگر ، دچار اشکال می شود و با بسیاری از قوانین عرفی و يافته هايِ امروزينِ بشري ، تضاد و تناقض پيدا مي كند و ...&lt;br /&gt;اکنون در عصرکثرت و خِرد گرائی و ارتباطات ، از آن جا كه دیگر هیچ جامعه ئي - جزء هر اقلیت یا اکثریتی باشد – نمي تواند ، منفرد و بي نياز از اکثریتِ جهانی و جوامعِ برخوردار و داراي دانش و تكنولوژي و فرهنگِ مدرن زندگي كند و از آن طرف هم هيچ كشور و جامعه ي برخورداري نيست كه بتواند بي نياز از منابع و ذخائرِ بلوكِ محرومان زندگيِ امروزينِ خويش را داشته باشد . از هر دو طرف هريك چيز دارد كه ديگري از آن بي نياز نيست ... زيرا گذشته است دوراني كه بتوان به تنهائي و منفرد و منزوي از جمع و جهان ، همه چيز را خود داشت و بي نياز از ديگر جوامع ، زندگي كرد و دورِ خود را ديوار چيد ...&lt;br /&gt;بنابراين راهي جز این نمي ماند که به نفع اکثریتِ قاطعی که قافله ي تمدن و برخوردار بشری باشد ، جوامعِ سنتي و اقلیت هایِ قومی و قبیله ای و مذهبی نيز ، آداب و رسوم و مناسک خاص و قومی خود را ، دستِ كم از صحنه یِ زندگیِ سياسي و اجتماعی جوامع خود خارج ساخته و آن ها را به عنوان مسائل شخصی و اخلاقي افراد بشمار مي آورند و تنها به همین عنوان با آن مبانی برخورد کنند ...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;به باورِ من برايِ ما ايرانيان نيز- از مشروطه تا كنون - بالغ بر يك قرن است كه زمانِ تحولاتِ بنيادين فرا رسيده و با تمامِ تجربه هايِ تلخ و شيريني كه برما مردم گذشته است ، ديگرحتا اگر كور هم باشيم و « گذشته ، چراغ راهِ آينده » مان نباشد و حافظه ي تاريخيِ خود را نيز از دست داده باشيم ، بازهم ديري است كه آن چه را بايد ، مي بايستي آموخته و دانسته باشيم و ديگر اكنون وقتِ تكرار نيست و حجت بر همه مان تمام شده است ... پس بشتابيم كه بسيار دير شده و زمانِ درازي را از دست داده ايم و در وجود جاده هايِ آسفالته و حتا شوسه ، يا با اتومبيل هايِ مجهز و قطارهايِ سريع السير و هواپيماهايِ جت ، ديگر كسي با الاغ و كاروان شتر به سفر نمي رود ، حتا اگر ديوانه باشد ....&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وديگرهيچ والتمام . بهمن1385 &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801318-7756294356810738172?l=zojaji.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zojaji.blogspot.com/feeds/7756294356810738172/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801318&amp;postID=7756294356810738172&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/7756294356810738172'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/7756294356810738172'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zojaji.blogspot.com/2008/07/blog-post.html' title='بيماري هاي همگاني ، ريشه دار در مباني - مقاله'/><author><name>محمدرضا زجاجی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14427611625980580574</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/SwqGKHGydxI/AAAAAAAAAHM/pRJgjoCj2Us/S220/Mohammad+Reza+Zojaji.JPG'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801318.post-797031002225477748</id><published>2008-06-20T17:40:00.000-07:00</published><updated>2008-06-20T21:26:41.748-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر كلاسيك - سياست و اجتماع . تاريخ ، اجتماع و سياست - شعر كلاسيك .'/><title type='text'>و تاريخ به روايتي ( 3 ) شعر كلاسيك</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و تاريخ ، به روايتي&lt;br /&gt;( 3 )&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;شگفتا كه روحانيِ شيعه مان * دگر كرد كردارش انديشه مان&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;پس از آن چه بر شيخِ نوري گذشت * كه بنمود نقشي ز شيخان پَلشت&lt;br /&gt;دگر شيخ و مفتي كليدي نبود * هويت ز خود فاش كردي چه سود ؟&lt;br /&gt;ز مردم كناره گزيدي همه * ز احمق نبودش جوي واهمه&lt;br /&gt;لقب يافت آخوندِ دربار و بار * مريدان ز كف داده صدها هزار&lt;br /&gt;دو دسته شدند اين زمان شيخكان * اقليت و اكثريت ، عيان&lt;br /&gt;بماندند آن ها كه پرهيزشان * حريم تقدس شد آويزشان&lt;br /&gt;به تدريج افزون شدند اين همه * ولي اكثريت ، بدونِ قمه&lt;br /&gt;گروهِ دگر هم سياست شعار * كه هم مجلسي بود و هم مردِ كار&lt;br /&gt;دو دوره گذشته ، همه مرده بود * اقليتي ها دگر ، كس نبود&lt;br /&gt;بدين سان « نجف » گشت خود پايگاه * و در فقه و دين منحصر شد به راه&lt;br /&gt;دگر شيخ نقشي به نهضت نداشت * سرانجام سر تويِ لاكش گذاشت&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;رضا شاه را چون كه نوبت رسيد * شدي شام تاري ز ملا پديد&lt;br /&gt;ولي ريشه ي دين چو در ذات داشت * اساسِ نويني برايشان گماشت&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;ز ترسِ خشونت ، خموشي گرفت * ولي حوزه سامان و جوشي گرفت&lt;br /&gt;چنان شد چو نوبت به بعدي رسيد * شدي ريش آن ها كه بايد سپيد&lt;br /&gt;رها كرد فرهنگ و بگرفت جنگ * نتازيده زي منطقه شد پلنگ&lt;br /&gt;گمان كرد خود را كه كوروش شده * به يك مشت كور و كچل خوش شده&lt;br /&gt;به يك شب رقيه عوض كرد نام * فريدون شده زلفعلي ، در كلام&lt;br /&gt;شنيديم چون نامِ جمشيد را * به خود غره گشتيم ، ناهيد را&lt;br /&gt;به يك باره شد شاهنامه خدا * بكوبيد بر طبل ها گرزها&lt;br /&gt;كه مائيم رستم ، هم اسفنديار * و مائيم از تخمه ي تاجدار&lt;br /&gt;فريدون و جمشيدِ جم ، زالِ زر * گرفتيم ز اسكندر – آري – كمر&lt;br /&gt;همه آريائي نژاديم ما * ز سيمرغ بگرفته عرشِ خدا&lt;br /&gt;كه ما تخت داريم و تختي همه * به يك تيرِ آرش ، درختي همه&lt;br /&gt;نداريد گر باور از ما كنون * ز حوزه بپرسيد « و مايسطرون »&lt;br /&gt;ببنديم دروازه و شير را * بر آريم ناگاه پس كير را&lt;br /&gt;به هستي چنان خويش آذر كنيم * كه گيتي همه محشرِ خر كنيم&lt;br /&gt;غرض ما چنينيم و گاهي چنان * همانند ما نيست كس در جهان&lt;br /&gt;بگفتيم و كردند از ما قبول * جهنم شد آغاز ، بدتر فصول&lt;br /&gt;ز چل تا به پنجاه و چندش دگر * شد ايران همه متكي بر نفر&lt;br /&gt;كه شاه و چپ و راست ، مجلس ، همه * نكردند از ديو و دد واهمه&lt;br /&gt;و يا خود بهشتي گمان داشتند * كه فرصت به انديشه نگذاشتند&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;چو اهريمن آمد ، به تن رختِ پاك * يكي ناله برخاست از اصلِ تاك&lt;br /&gt;كه نيكي دگر مرد در اين زمين * هلا دخمه اي لايقِ اين نگين&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;ز ره نارسيده چنان كشت و كشت * كه تا نشنود بس ، صدائي درشت&lt;br /&gt;ولي بازگفتند : اي كاش ، كاش * بكشتيم ما ، هرچه بود اين قماش&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;يكي گفت : بايد ز روزِ نخست * به پا دارها كرده بوديم ، چُست&lt;br /&gt;بكشتيم هركس كه با ما نبود * و يا در دلش ذره اي ريب بود&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;دگر گفت : اي كاش جز خود خسي * نه بگذاشتيمان نفس كش كسي&lt;br /&gt;بكشتيم هركس نفس مي كشد * نفس را ز رويِ هوس مي كِشد&lt;br /&gt;به پنجاه و هفت ، شصت و هفت و به شصت * بكشتيم اي كاش ، جز خرپرست&lt;br /&gt;نمي زد دگر دم ، به ايران كسي * نه نقد و نه ناقد ، نه پيش و پسي&lt;br /&gt;هر آن كس قلم را به دستش گرفت * به جز بهرِ ما ، خط ميخي نوشت&lt;br /&gt;و يا شاعري ، جز به مدحِ عبا * بگفتي : گشاد است ، جيبِ قبا&lt;br /&gt;ببايد به دارش كشيديم زود * كه حيف از گلوله ست ، بود و نبود&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;به غير از مقلِد ، نمي ماند كس * شنيده نمي شد ، صدايِ جرس&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;دگر جز مفاتيح و قرآن نماند * كه هر خشك و تر را ، به زندان نِشاند&lt;br /&gt;بدين سان نموديم بيمه خودي * و اسلام مي شد همه سرمدي&lt;br /&gt;به بايد كه از خونِ كفار ، ما * زمين سرخ مي كرد ، تيغِ خدا&lt;br /&gt;بنگرفته زاجدادِ خود ، درسِ دين * نه « والذاريات » و نه « والشمس » و « طين »&lt;br /&gt;ببايد كه بر تاركِ پرچمي * نهاديم شمشيرِ چندين دمي&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;غرض ، كم بكشتيم زاين مردمان * كه خود را گمان كرده شيرِ ژيان&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;از اين پس اگر باز رهبر شويم * ز كشتار بايد پيمبر شويم&lt;br /&gt;كه تا كس نگويد كلاهت كج است * و يا مردمان را به ما ، در لج است&lt;br /&gt;چنين بود و خواهد بُدَن در زمين * علي وار كشتن ، ره و رسمِ دين&lt;br /&gt;كه چون چار سال او حكومت نمود * به جز جنگ چيزيش در كف نبود&lt;br /&gt;به يك روز تا چل هزارش بكشت * « چنين است رسمِ سرايِ درشت »&lt;br /&gt;و تكرار شد در قزلباش پار * « تولا » « تبرا » ست بنيانِ كار&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;در ايران سه بار اين لباسِ جنون * بريدند بر مرد و زن غرقِ خون&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;در آغاز اعرابِ لخت و پتي * كشيدند بر خاكِ ايران خطي&lt;br /&gt;كه در داخلش هرچه بودي بسوخت * و بركودك و زن ، عرب در سپوخت&lt;br /&gt;سپس آن چه بودي كتاب و قلم * به حمام ها گشت هيزم رقم&lt;br /&gt;چنان سوختند از بن آثارِ علم * كه تا قرن ها خشك شد ، سبز و سِلم&lt;br /&gt;درختي كه گفتند زرتشت كاشت * بريدند و بر ريشه آتش گذاشت&lt;br /&gt;ستون هايِ كاخِ شهان كوفتند * به قاليِ زربفت دل دوختند&lt;br /&gt;ز فرهنگِ ايران نماندي اثر * نه بگذاشتند آن چه بودش گهر&lt;br /&gt;همه شادي و جشن ها شد به خاك * برآمد تن و سينه ها چاك چاك&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;چه خوش گفت فردوسي آن نيك مرد * كه فرهنگِ تازي است مرگ و نبرد&lt;br /&gt;« چو با تخت منبر برابر شود * همه نام بوبكر و عمر شود »&lt;br /&gt;« تبه گردد اين رنج هايِ دراز * شود ناسزا شاهِ گردن فراز »&lt;br /&gt;« برنجد يكي ، ديگري بر خورد * به داد و به بخشش كسي ننگرد »&lt;br /&gt;« ز پيمان بگردند و از راستي * گرامي شود كژي و كاستي »&lt;br /&gt;« ربايد همي اين از آن ، آن از اين * ز نفرين ندانند ، باز آفرين »&lt;br /&gt;« نهان بتر از آشكارا شود * دلِ شاه شان سنگِ خارا شود »&lt;br /&gt;« بدانديش گردد پسر بر پدر * پدر هم چنين بر پسر چاره گر »&lt;br /&gt;« شود بنده ي بي هنر شهريار * نژاد و بزرگي نيايد به كار »&lt;br /&gt;« به گيتي كسي را نماند وفا * روان و زبان ها شود پر جفا »&lt;br /&gt;« ز ايران و از ترك و از تازيان * نژادي پديد آيد اندر ميان »&lt;br /&gt;« نه دهقان ، نه ترك و نه تازي بود * سخن ها به كردار بازي بود » ...&lt;br /&gt;« چنان فاش گردد غم و رنج و شور * كه شادي به هنگامِ بهرامِ گور »&lt;br /&gt;« زيانِ كسان از پيِ سودِ خويش * بجويند و دين اندر آرند پيش »&lt;br /&gt;« نباشد بهار از زمستان پديد * نيارند هنگامِ رامِش نبيد »&lt;br /&gt;« چو بسيار از اين داستان بگذرد * كسي سويِ آزادگان ننگرد »&lt;br /&gt;« بريزند خون از پيِ خواسته * شود روزگارِ مهان كاسته » ...&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;پس از هفت قرنِ سياه و به خون * كه ايرانيان جمله زار و زبون&lt;br /&gt;فراموششان شد ، چه بودند پيش * نياورد كس ياد ، فرهنگِ خويش&lt;br /&gt;به بد خو گرفتند و جان ها تباه * درون ها همه فاسد و دل سياه&lt;br /&gt;دگر هيچ بودند و بس ناتوان * رياكار مردم ، دلي و زبان&lt;br /&gt;مغول چون برآمد ، به كف تيغِ تيز * دگر باره ايران ، غلام و كنيز&lt;br /&gt;بكشتند و سوزانده اين خاك را * به نگذاشته ، پاك و ناپاك را&lt;br /&gt;خليفه به مرد و خلافت به رفت * به جايش دگر رهبراني نشست&lt;br /&gt;مغول گرچه خون ريز و بي رحم بود * ولي در دلش حرفي از دين نبود&lt;br /&gt;بيابانيان چون گرفتند خاك * ز زهرِ خلافت نمودند پاك&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ولي بود آلوده ايران ، چنان * كه شد مركز شيعه ، ملكِ كيان&lt;br /&gt;پس « الجايتو » شد « خدابنده » نام * بيآموخت ايران ورا اين كلام&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;« نظام الملك » خواجه ي رنگ و ننگ * بياميخت معجوني از صلح و جنگ&lt;br /&gt;بكشت او ز « صباحِ » دارو فروش * كه در قلب وي داشت ايران خروش&lt;br /&gt;عَلم شد در اين ملك ، بس فرقه ها * چو ديدند تازي به ضعف آشنا&lt;br /&gt;به كوه و كمر قلعه ها ساختند * به پايِ مغول شعله افراختند&lt;br /&gt;ولي خلق ايران چنان مرده بود * كه هيچ اش نماندي ، زياني و سود&lt;br /&gt;مغول آمد و جمع كرد اين همه * به سطل زباله سپرد و قمه&lt;br /&gt;خليفه به لايِ نمد داد جان * همه گشت تعطيل كلِ دكان&lt;br /&gt;نه سيلي فرو ريخت از آسمان * نه مختل شدي گردشِ كهكشان&lt;br /&gt;عذابي نيامد ز سويِ خدا * نگرديد چرخِ زمين در هوا&lt;br /&gt;ولي دين چنان ريشه در خاك داشت * كه ماند و به هر سو اثرها گذاشت&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ادامه دارد&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;از دفتر: &lt;span style="font-size:130%;"&gt;« پراكنده ها – گوناگون »&lt;/span&gt; &lt;strong&gt;گشوده و منتشرنشده تا كنون&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;. &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801318-797031002225477748?l=zojaji.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zojaji.blogspot.com/feeds/797031002225477748/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801318&amp;postID=797031002225477748&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/797031002225477748'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/797031002225477748'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zojaji.blogspot.com/2008/06/3.html' title='و تاريخ به روايتي ( 3 ) شعر كلاسيك'/><author><name>محمدرضا زجاجی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14427611625980580574</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/SwqGKHGydxI/AAAAAAAAAHM/pRJgjoCj2Us/S220/Mohammad+Reza+Zojaji.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801318.post-6791142394469373868</id><published>2008-06-15T18:38:00.000-07:00</published><updated>2008-06-20T21:05:56.839-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر كلاسيك - سياست و اجتماع . تاريخ ، اجتماع و سياست - شعر كلاسيك'/><title type='text'>و تاريخ به روايتي ( 2 ) شعر كلاسيك</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و تاريخ ، به روايتي&lt;br /&gt;( 2 )&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;چنين بود كايران ، به آخر نفس * بيستاد با چنگ و دندان ، ز پس&lt;br /&gt;در اول اگر گولِ تبعيض خورد * به زودي ز تبعيض نو يكه خورد&lt;br /&gt;بدين سان سه قرنِ سراسر به درد * سيه جامگان ، سبز و سرخِ نبرد&lt;br /&gt;برآمد ز ايران و بگرفت خاك * اوستائيان ، سر برآريد پاك&lt;br /&gt;كه ما خويشتن ، بهتر از اين بُديم * چرا اين چنين ، زار و نالان شديم ؟&lt;br /&gt;يگانه خدائي كه ما داشتيم * و « زروان » خود را ، به جا داشتيم&lt;br /&gt;چه شد گشنه ي باديه آمدند * ز اين ملك هم پا و هم سر زدند&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نهادند منبر ، به تقليدِ تخت * بر آن تكيه كردند ، اربابِ بخت&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;بسي كشته دادند و سرها برفت * سرانجام شد نااميد و نشست&lt;br /&gt;چو ديدند راهِ رهائي است سد * گذشته ست و ، برگشت را نيز « حد »&lt;br /&gt;سياست شعاران ، خِرد پيشه گان * نمودند راهي ، تماميِ زيان&lt;br /&gt;كه خود هم ، مسلمان و تازي شوند * به كردار ، خلقي نمازي شوند&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;دو شخصيتي گشت ، بنيادمان * از اين ظاهر و باطن آري ، امان&lt;br /&gt;به اندك زماني ريا ، مصلحت * به پوشيد برخود لباسِ سخط&lt;br /&gt;« تقيه » نمودند خُرد و كلان * برآمد ، يكي مذهبِ جاودان&lt;br /&gt;نه اسلام و ني خود مسيحي ، مجوس * به ايران فقط بود ، اين سان نفوس&lt;br /&gt;دو رنگي پذيرفته شد در نهاد * دروغ و ريا ماند و نيكي به باد&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;ز ايرانيان پس برآمد اصول * رجال و عقايد ، حديثِ قبول&lt;br /&gt;نويسنده ي سيرت اند و خراج * به اسلام افروختندي ، سراج&lt;br /&gt;ولي خود شهيدند و مقتولِ كين * براين طرحِ زشتي ، دوصد آفرين&lt;br /&gt;برفتند و ز ايشان « تقيه » به جا * نماندي دگر هيچ ، زاين بت رجا&lt;br /&gt;كنون ما همه ، آن چه هستيم نيست * كه مي گويد اين اصل ، از آن كيست ؟&lt;br /&gt;چنان جا گرفته ست ، در جانمان * كه بعد از مغول گم نشد ، آنِ مان&lt;br /&gt;« نظاميه » ها پيش و پس ، جا گرفت * و شد متصل ، تا كه مأوا گرفت&lt;br /&gt;بكشتند و كشته شدند آن همه * بكوبيد بر فرقِ يك يك قمه&lt;br /&gt;همه دشنه و خواجه ، در قلعه ها * و شد نيز ، يك تن از ايشان خدا&lt;br /&gt;مگر آن كه تعطيل گردد دكان * به رمزي كه دانند ، بس مهتران&lt;br /&gt;نشد ، ليك يك فرقه در روزگار * بماندي ز شيعه ، همين يادگار&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;سرانجام دورِ دراويش شد * ز صوفيه – آري – دلم ريش شد&lt;br /&gt;تولا ، تبرا ، همه هو كشان * بريدند گردن ، ز گردن كشان&lt;br /&gt;جبل عامل و قلكِ شيعيان * يكايك نمودند مهد اصفهان&lt;br /&gt;« محقق » دگر « حر » و « شيخِ بها » * شهيدانِ اول به ثالث قضا&lt;br /&gt;دگر « مجلسي » « قمي » و ديگران * نهادند بنيانِ مذهب ، برآن&lt;br /&gt;شدي شاه عباس مرشد به كل * كنارش شيوخي كه گو عقلِ كل&lt;br /&gt;برآمد ، يكي ائتلافي قوي * ميانِ شيوخ و شهان ، منطوي&lt;br /&gt;نوشته ست يك تن ، دو صد جلد كار * تمامي احاديثِ پر اعتبار&lt;br /&gt;و آن هم به عصري كه با خر ز هند * يكي نسخه آرند از بحرِ سند&lt;br /&gt;دگر نسخه در مصر و طائف بود * كه بايد زبانِ مذاهب شود&lt;br /&gt;بدين گونه فرهنگي از شيعيان * به دور آمد از قدرتي بي كران&lt;br /&gt;كه با زور و زر ، مذهبي ساختند * به قسطنطنيه ، نظر باختند&lt;br /&gt;پس از آن به تدريج ، خود شد دكان * سرانجام هم ، بس شدي ناتوان&lt;br /&gt;بدان سان كه از خاكِ افغان همه * يكي حمله آورد ، بر قائمه&lt;br /&gt;فرو ريخت چون تيره ي شيخ صفي * به جا ماند ز ايشان ، دكاني قوي&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;رسيد عصرِ ماشين و علمِ جديد * دو جنگِ جهان سوز آمد پديد&lt;br /&gt;پس از جنگِ اول ، به امري سترگ * برآمد ز عثمانيان آتاتورك&lt;br /&gt;به پا خاست با جنگِ دوم جهود * و تأسيسِ يكتا حكومت نمود&lt;br /&gt;سپس ارتباطات و عصرِ شناخت * برون كرد هركس خِرد را نتافت&lt;br /&gt;هويدا شد آن جا كه در اصطكاك * ببايد زند زاين دو يك تن ، به چاك&lt;br /&gt;يقين دار آن يك خِرد نيست ، بس * فراموش كردند بعضي نفس&lt;br /&gt;به دوران مشروطه هر كس رسيد * بگفتند شد روزگارش سپيد&lt;br /&gt;ولي در به مشروطه آدم نبود * خلايق همه مردماني خمود&lt;br /&gt;به جز اندكي ينگه دنيا شده * به تحصيل چندي اروپا شده&lt;br /&gt;كه خود جمله گشتند از رهبران * به مردم نمودند سود و زيان&lt;br /&gt;هم اينها نوشتند نشريه ها * كه بيدار گردند خلقِ خدا&lt;br /&gt;ز « حبل المتين » و « مساواتيان » * و « روح القدس » ديگران ، ديگران&lt;br /&gt;و ديگر ز شب نامه ها بيش و كم * كه بود آن زمان جملگي مغتنم&lt;br /&gt;ولي مردمي جمع شان بي سواد * چه گويم ، شده پست گويا نژاد ؟ !&lt;br /&gt;كساني كه تقليدِ ملا كنند * نه بشناخته ، خويش دولا كنند&lt;br /&gt;به فتوايِ آن شيخِ نوري شدند * كه مشروطه كفر است دوري شدند&lt;br /&gt;گهي توپخانه ، گه عبدالعظيم * تحصن نمودند ، جمعي لئيم&lt;br /&gt;كه ما شاه خواهيم و مشروعه را * به رويِ زمين اند شاهان خدا&lt;br /&gt;به هرجا كه مشروطه و مجلس است * طلايِ خداوندِ آن جا مس است&lt;br /&gt;هرآن كس كه جز اين بگويد ، يقين * بود بابي و دهري و ضدِ دين&lt;br /&gt;غرض گفت هرجا كه بنشست و خاست * كه مجلس يقين ضدِ آئينِ ماست&lt;br /&gt;چو راهش ندادند رويِ پتو * به مشروطه گرديد كين توز عدو&lt;br /&gt;كمر بست بر هدمِ مجلس چنان * كه با مستبدان شدي هم عنان&lt;br /&gt;محمدعلي شاهِ نيرنگ باز * وضو ساخت با خونِ پاكان ، نماز&lt;br /&gt;به قزاق و با توپ مجلس به بست * پس آن گاه بر تختِ شاهان نشست&lt;br /&gt;دگر شد ورق ، ليك كو راهيان * جهانگيرخان و ملِك ، ديگران ؟&lt;br /&gt;همان ها كه ره را نخستين قدم * گشودند مشروطه را ، با قلم&lt;br /&gt;برآورد سر ، هرچه فرصت طلب * به جوشيد از خاك ، بس زن جلب&lt;br /&gt;خِرد پيشه گم بود ، چون از ميان * به دور آمدي ، هر يلِ ناتوان&lt;br /&gt;چه بسيار ميراث خوارانِ دون * كه مشروطه چي گشت ، مشتي زبون&lt;br /&gt;بر اين جمع مجلس به پا داشتند * ز سوراخ ها سر بر افراشتند&lt;br /&gt;به كشتند آن ها كه ايران بُدند * چه گويم ، مگر بعد ايران شدند ؟ !&lt;br /&gt;جهانگيرخان آن وكيلِ دلير * كه بر نامِ وي ختم شد سردبير&lt;br /&gt;دوتن ديگر اربابِ نطق و قلم * كه بر جان ايشان ، قلم زد رقم&lt;br /&gt;سه جان داده ي عشق ، در باغ شاه * كه خورشيد ، بر مرگِ ايشان گواه&lt;br /&gt;زبان بركشيدند ، از كامشان * بماندي به دوران – ولي – نامشان&lt;br /&gt;نخستين شهيدانِ عصرِ جديد * زبان و قلم زاين سه تن رو سپيد&lt;br /&gt;زماني كه قحط الرجال آمده * چنين مردماني ، به بار آمده&lt;br /&gt;بُوَد اين نشانِ قلم سر به خون * كه يعني در اين بوم و بر واژگون&lt;br /&gt;ولي سال و اندي نگرديده ، كار * دگر شد ، شهنشاه پا در فرار&lt;br /&gt;ز تبريز و قزوين ، خراسان و رشت * ز ايلات و كرمانشهان دشت دشت&lt;br /&gt;خلايق همه سويِ تهران شدند * خود ايرانيان مردِ ميدان شدند&lt;br /&gt;محمدعلي شاه گم شد به روس * و نوبت رسيدي به كودك جلوس&lt;br /&gt;پس آن گاه مشروعه چي شد به دار * به فتواي شيخانِ برده قمار&lt;br /&gt;مكافات خانه بود اين سراي * زدي ضربتي ، گردنت را به پاي&lt;br /&gt;ولي بود ايران هم آن سان كه بود * همه مردمان پيرواني خمود&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;تحول در انسان بود ، ني به چوب * سرائي كه خالي است ، در را مكوب&lt;br /&gt;به تقليد گر به شدي سال و ماه * نبودي چنين ، خلقِ ايران به چاه&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;عوض شد در آغازِ قرنِ جديد * يكي تيره آمد ز شاهان فريد&lt;br /&gt;به اصلاح چون زد رضا شاه دست * به ماندي وليكن وطن خرپرست&lt;br /&gt;سرانجام محدود كردي لباس * ولي شيخ را حفظ كرد از اساس (؟!!)&lt;br /&gt;به يك چند چادر ز زن ها گرفت * دريغ آن چه - بي فهم – زآن ها گرفت&lt;br /&gt;پس از وي پسر ، هر دو را لغو كرد * نه اين و نه آن ، هر دو تن سهو كرد&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;كه آگاهي اصل است تغيير را * تحول نباشد ، به نادان روا&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;پدر با پسر ، هر دو دين دار بود * از آن روي كاري به نيمه نمود&lt;br /&gt;دريغا كه آن هر دو تن پهلوي * نكردند كاري ز بنيان قوي&lt;br /&gt;بهائي ندادند فرهنگ را * گرفتند پس جانبِ جنگ را&lt;br /&gt;از آن سوي دين را نديدند هيچ * رها كرده آخوندِ عمامه پيچ&lt;br /&gt;بدين سان قوي گشت ، هر سال و ماه * فرو برد ايران و خود را ، به چاه&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;چنين شد كه در سالِ پنجاه و هفت * به هر كس فرو رفت ، چيزي كه رفت&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ادامه دارد ... &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;از دفتر: &lt;span style="font-size:130%;"&gt;« پراكنده ها – گوناگون »&lt;/span&gt; &lt;strong&gt;گشوده و منتشرنشده تا كنون .&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801318-6791142394469373868?l=zojaji.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zojaji.blogspot.com/feeds/6791142394469373868/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801318&amp;postID=6791142394469373868&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/6791142394469373868'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/6791142394469373868'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zojaji.blogspot.com/2008/06/2.html' title='و تاريخ به روايتي ( 2 ) شعر كلاسيك'/><author><name>محمدرضا زجاجی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14427611625980580574</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/SwqGKHGydxI/AAAAAAAAAHM/pRJgjoCj2Us/S220/Mohammad+Reza+Zojaji.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801318.post-7562771313113400341</id><published>2008-06-10T17:48:00.000-07:00</published><updated>2008-06-15T22:21:16.786-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر كلاسيك - تاريخ - سياست'/><title type='text'>و تاريخ به روايتي ( 1 ) شعر كلاسيك</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و تاريخ ، به روايتي&lt;br /&gt;(1)&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;در اين روزگارِ بلاخيز و سرد * كه از آب – حتا – بگيرند گرد&lt;br /&gt;در اين كشورِ رفته اخلاق از آن * نمانده ست ، از آدميت نشان&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;به جائي كه معيارِ نيكي است ، پول * پسنديده باشد زني خلق گول&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;زآغوشِ مردان ، زنان با دلار * بزك كرده آيند در زيرِ كار&lt;br /&gt;شده دانش و دين و وجدان طلا * همه بنده گانند شاه و گدا&lt;br /&gt;ولايت كند يك نفر بر همه * تو گوئي كه خلق اند جمعي رمه&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ستم در كتابِ لغت : زشت و بد * عدالت كلامي است ، توجيهِ حد&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;هر آن كس كه چشم و زبان ، بسته داشت * به قدرت خودي بسته ، پيوسته داشت&lt;br /&gt;صفِ اولِ مسجد از آن اوست * دروغ و ريا ، رشوه ، بازارِ اوست&lt;br /&gt;به هر جمعه خواند « كميل » و « سمات » * سه شنبه « توسل » به ذات و صفات&lt;br /&gt;به « ندبه » چنان گريه ها مي كند * دلِ سنگ از آن ناله ها بشكند&lt;br /&gt;به پيشاني اش ، سفنه اي ليزري است * به تسبيح ، همواره ذكرش خفي است&lt;br /&gt;ز ايوب ديگر يقين « توبه » نيست * چو كرده ست او توبه ، با خودنويس&lt;br /&gt;چنين رنگِ قدرت گرفته ست خلق * به نعلين و سجاده و ريش و دلق&lt;br /&gt;دوتا گشته ، شخصيتِ مرد و زن * ز ترك و بلوچ و ز گيلك به كن&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;دروغ است و نيرنگ ، قائم شده * دگر رشوه ، ديوي كه حاكم شده&lt;br /&gt;از آن قبركن ، تا پزشك و مدير * اداري ، معلم ، همه رشوه گير&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;همه خلق مي دزد از يكدگر * ولي دارد اصرار ، اسمش مبر&lt;br /&gt;كه باشد پليدي و زشتي به نام * بكن هرچه خواهي ، مگو يك كلام&lt;br /&gt;فلان پير استادِ دانشكده * به گفتار آتش زند ميكده&lt;br /&gt;به خلوت بَرَد دخترِ نوجوان * كه گر نمره خواهي ، دو ساعت بمان&lt;br /&gt;كند دخترك را سپس مست و لول * كه امسال بي درس و مشقي قبول&lt;br /&gt;فقط ساعتي صبر كن ، پيش و پس * اگر خواستي هم بدوزي ، سپس&lt;br /&gt;خودم مي بَرَم تا رفويش كنند * بِه از اولش هم ، اتويش كنند&lt;br /&gt;چنين دخترِ روستائي ، به شهر * پس از آن شود با خودش نيز قهر&lt;br /&gt;اگر آب و رنگش بوَد در دبي * شود كاسبي كرده اخلاق قي&lt;br /&gt;و گرنه خيابان دكانش شود * سرايِ همه خانمانش شود&lt;br /&gt;بدين گونه افزون شده ، شغل ها * مشاغل همه كاذب و مزدها&lt;br /&gt;هزاران دكان است و صد دكه ها * كه در نزدِ آن تن فروشي خدا&lt;br /&gt;كه اين از تنِ خويش تاوان دهد * مقدس بود ، چون ز خود جان دهد&lt;br /&gt;خودش هست و مختارِ نفسِ خود است * نه دلال و ساقي ، دروغين مد است&lt;br /&gt;نه قاچاق كالاست او مي خورد * ز مالِ كسانِ دگر مي برد&lt;br /&gt;نه از رانت خوارانِ دولت بود * ز دزدانِ دارايِ عزت بود&lt;br /&gt;نه قاضي بود ، تا كه با صد سپاس * مهيا شود هرچه خواهد اثاث&lt;br /&gt;نباشد وكيل و نگشته وزير * در اين ملكِ جز اهلِ قدرت به زير&lt;br /&gt;فقيرند و بگذشته از خطِ فقر * همان بهتر آن است نوشند زهر&lt;br /&gt;بميرند و راحت ، ز هستي شوند * و آسوده از بت پرستي شوند&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;كه اكنون در ايران ، هر آن كس بت است * لباسش عبا و قبا ، يا كت است&lt;br /&gt;بود راحت از رنجِ بسيارها * غمين نيست از درد و آزارها&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;غرض تن فروشي بود بهترين * به آگاهي اما ، نباشد قرين&lt;br /&gt;ازيرا كه از جانِ خود بر دهد * درختي كه با ميوه ساغر دهد&lt;br /&gt;نه ظلمي به كس مي كند ، ني ز كس * كلاهي است بردارد او ، يك نفس&lt;br /&gt;گناهي اگر هست ، از قدرت است * رواجِ ستم ، خود ستم حكمت است&lt;br /&gt;چنين قدرتي كور و كر مي شود * ز سر تا به پا ، اصل شر مي شود&lt;br /&gt;دوامش به ظلم است و جز ظلم نيست * چنين حاكميت ، به جز ظلم چيست ؟&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ولي از عدالت شده شهر پر * سخن ها گذشته است ، از حدِ كُر&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;كسي را كه باشد نجومي حساب * فزون است ثروت ورا از كتاب&lt;br /&gt;وقيحانه گويد : ريالي ايم نيست * دهد خواهرم ماهيانه دويست&lt;br /&gt;مرا هست سهمي ز يك پسته زار * كه از ارثِ اجدادم آمد به بار&lt;br /&gt;به زحمت دهد خرجيِ چار تن * چو مقروض گشتيم هم باغ و من&lt;br /&gt;به جز اين ، اگر كس نشان داد مال * به نامِ من و دخترم ، يا جمال&lt;br /&gt;هم اكنون سند را ، به نامش كنم * كه از ياوه گويان ، زبان بر كَنَم&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;چو دولت بود از امامِ زمان * حقوقي نمي گيرم از آن ، بدان&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;گواهم خداوندِ بي چون بود * نه دستم به مِرفق ، همه خون بود&lt;br /&gt;ز تهران خطيبم ، به يك جمعه من * عدالت بود ، سال هايم سخن&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;محال است - نك - رانت خواري كنم * بود بنز و من خر سواري كنم ؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;اگر شيخكان بار خود بسته اند * تمام آيت الله و برجسته اند&lt;br /&gt;ز پنجاه و هفت اند بر خر سوار * در اين بوم و بر ، جملگي رستگار&lt;br /&gt;به جيبِ همه لوله ي نفت و گاز * بر ايران گشادند دستي دراز&lt;br /&gt;ولي من ، از آن پيش اعيان بُدم * به قم خرج كردم كه اين سان شدم&lt;br /&gt;هم اكنون ندارم ، ريالي به دست * اگر يافتي هم بخور ، نازِ شصت&lt;br /&gt;چنين خلق را ، هيچ دانند و پست * چه گويم - اگر - اين چنين نيز هست&lt;br /&gt;همه ناتوانند ، از حقِ خويش * و گرديده اين سان ، دل و جان پريش&lt;br /&gt;هم ايراني آن كو كه خَم مي كند * به خود بي محابا ، ستم مي كند&lt;br /&gt;بود قرن ها ، چشمِ خود بسته است * ز تقليدِ شيخان ، به دل خسته است&lt;br /&gt;خِرد را ، نموده معطل همه * زده بر سرِ خويش ، چوب و قمه&lt;br /&gt;شده زيرِ نعلينِ ملا چو مور * « كجا شاديِ عصرِ بهرامِ گور » ؟؟ !!&lt;br /&gt;سرودش شده نوحه ، عيشش عزا * بر اين اشك و ماتم ، تمامي رضا&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ز « فتح الفتوحِ » عرب تخت رفت * غمين گشت ايراني و بخت رفت&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;سپس تا سه قرن اين هيولاي ديو * ز ساسانيان خون و ، خاك از خديو&lt;br /&gt;به پاخاست بابك ، دگر سند باد * به افشين و آرش وطن زنده باد&lt;br /&gt;به سوگند يك تازيِ بي خِرد * جوانان بكشتند ، بس بي عدد&lt;br /&gt;كه تا آسيابي بگردد ز خون * كند آرد ، مغز سر و استخوان&lt;br /&gt;از آن نان اميرِ عرب لقمه اي * خورد تا شفا يابد از زخمه اي&lt;br /&gt;چرا استرآباد و گرگان قيام * دفاع از وطن را ، نمود اهتمام ؟&lt;br /&gt;ندانست احمق ، چو خون دلمه بست * نگرداند آن آسيابي كه هست&lt;br /&gt;و گويا كه بعضي ، ز ايرانيان * ببستند آبي كه گردد روان&lt;br /&gt;كنارش ده و صد ، بكشتند باز * قسم راست گردد ، ز گردن فراز&lt;br /&gt;نمي دانم اما كه جان ، زآن همه * برابر چسان گشته ، بي واهمه&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ادامه دارد ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;از دفتر: &lt;span style="font-size:130%;"&gt;« پراكنده ها – گوناگون »&lt;/span&gt; &lt;strong&gt;گشوده و منتشر نشده تا كنون . &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801318-7562771313113400341?l=zojaji.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zojaji.blogspot.com/feeds/7562771313113400341/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801318&amp;postID=7562771313113400341&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/7562771313113400341'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/7562771313113400341'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zojaji.blogspot.com/2008/06/1.html' title='و تاريخ به روايتي ( 1 ) شعر كلاسيك'/><author><name>محمدرضا زجاجی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14427611625980580574</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/SwqGKHGydxI/AAAAAAAAAHM/pRJgjoCj2Us/S220/Mohammad+Reza+Zojaji.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801318.post-1740709085129814748</id><published>2008-04-03T04:14:00.000-07:00</published><updated>2008-06-15T22:06:59.504-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سياست و اجتماع - اجتماع و سياست'/><title type='text'>زندگي هاي سوخته و بدفرجام</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;زندگي هاي سوخته و بد فرجام&lt;br /&gt;كلامي هر از چندي ... مدتي اين مثنوي تأخير شد ... واكنون به مناسبت نوروزي كه – به ويژه امسال – اميدوارم پيروز باشد ...&lt;br /&gt;زندگي هاي سوخته ، طرح هاي ناتمام ، آرزوهاي برجا مانده و فساد و آلودگي تا بنِ دندان ( بگذاريد كنارِ جشن شعارها )&lt;br /&gt;اميد كه پرحرفي هايِ مرا به دلِ دردمند و سوخته ام ببخشائيد كه فرموده است : « هركه را غم فزون گفته افزون » - نيمايوشيج در مجموعه ي افسانه&lt;br /&gt;مي خواهم به پرسم : تا كي و چند بايد - هم چون گوسپندان - قربانيِ عزا و عروسيِ ديگران بود و فدايِ منافع و مصالحِ اين و آن شد ؟؟ بلبشوي نابودي انسان ها ، هرز دادن استعدادها و فساد و تباهي جامعه ، تا كي و كجا ادامه خواهد يافت ؟؟ تا كي و چند ؟؟ تا همچون گوسپندان باشيم ؟؟ بلي ؟؟ اما كي مي خواهيم ديده بگشائيم و به بلوغ و خِرد باز گرديم ؟؟ كي ؟؟ ولي مگر گذاشته اند انسان باشيم و هويتِ بشريِ خود را فرياد كنيم ؟؟ يا مگر وقتي كه فرياد كرده ايم – دوباره و باز- قرباني نبوده ايم ؟؟ چرا و چگونه در دو پنجاه و چند سال و سه چهار نسل – از مشروطه تا كنون ، آن هم در عصرِ به اصطلاح بيداري- هم چنان قرباني بوده ايم و گذاشته و گذشته ايم ؟؟ يعني اگر روزي خورشيدِ معرفت در تمام گيتي درخشيد ، باز در اين تكه ي خاك - كه خاورميانه اش ناميده اند - هم چنان شب خواهد بود ...&lt;br /&gt;كجايند آن روشن انديشان و فرهنگيان و رهبران دل سوخته و فداكاري كه به ويژه در بلبشوي حاضر ، روزي به آن ها فخر فروخته ايم و روزي ديگر به ترور شخصيتشان ، ريش جنبانده ايم ؟؟ كجايند كجا ؟؟ ...&lt;br /&gt;انگار همين پريروز بود كه اميركبير را در حمامِ فين كاشان رگ زدند ، ميرزا جهانگيرخان صور اسرافيل و همراهان را دست و پا بريدند و در باغشاه به چاه سرنگون كردند . كسروي ها ، بختيار ها ، فروهرها ، فرخ زادها ، مختاري و پوينده ها و كه و كه هايِ ديگر را ، كه شكم دريدند و زبان از كام برآوردند ... و گويا باز همين ديروز بود كه دهخدا و ديگران و ديگرانمان را ، آواره ي ينگه دنيا ساختند و هدايت هامان را به خودكشي واداشتند ... و باز چه كنيم كه هم امروز نيز به دهانمان مي دهند ، به مصدق دشنام بگوئيم ، تقي زاده را انگليسي بشماريم ، شعبان استخواني و رمضان يخي ها را ، تبرئه كنيم و چاقوكشانِ چاله ميدان را ، بر كرسيِ تطهير بنشانيم و هيچ هم نمي گويند كه چه كسي و چه فرهنگ و فرهنگ سازان و حاكميت ها و جريان هايي ، ما مردم و حتا رهبرانمان را در ناآگاهي شان ، بزك كرده و مسلح و مغرور ساخته ، باد به آستين شان انداخته است ؟؟&lt;br /&gt;روزي ژاندارمِ خليج فارس شده ايم و در همان حال اصلاحِ زيربناهايِ فرهنگي را به هيچ شمرده ، يا نديده ايم و روزي ديگر هشت سال جنگ و صدها هزار كشته و رديف هايِ سياه پوشِ جنازه ها را ، در هرهفته و ماه و سال ، در دو كشورِ دوست و همسايه و هم خانواده تحمل كرده ايم ... و چه كنم كه شخصِ من پسر خاله اي را در اين سويِ مرز ، به جبهه هاي جنگ داده ام و پسرخاله اي را در آن سو ... و چه كنم كه هنوز نيمِ فاميلم در ايرانند و نيمي در عراق و هردو هم به اصطلاح شيعه و مسلمان و فارسي زبان ؟؟ !!&lt;br /&gt;و آري ، با چنين فرهنگِ فقيري بود كه عكس ها در ماه ديديم و با يك خبر و تفسيرِ راديويِ مادر بزرگ و ستوني از روزي نامه ها و توصيه يِ خصوصيِ پريزيدنت به گشايشِ فضايِ بازِ سياسي ، پادشاهمان دركوتاه ترين زمانِ ممكن - بل به آني- بريد و دستگاهِ مديريتِ و ارتشِ پف كرده ي متكي به فردِ زيردستش ، نفهميديم كي و چگونه و با چه سرعتي از هم پاشيد و شگفتا كه بي درنگ روشن فكر و ارتجاعي و انقلابي و ضد انقلابي و ملي و ضدِ ملي و راست و چپ و شل و سفتمان ، در طيِ سه چهل روز و يك سينما ركس و 17 شهريور و مسجد جامعِ كرمان ، احساساتي و تحريك شده ، به خيابان ها ريختيم و تحت رهبري همين به اصطلاح حضراتِ روشن فكر ( !! ) 2/98 % مان به چيزي كه اصلا نمي شناختيم و خود نيز نمي شناختند و جز شعار هيچ توجيه و پاسخِ مستدلي در شناختِ آن نداشتند و هيچ نمونه ي عيني و تجربي و تاريخيِ ديگر نيز نداشت ، رأي داديم و شد آن چه كه شد ... پس بايد هم كه رهبرانِ كمتر از 2% و مدعيانِ روشن فكري ومبارزه مان – از راست وچپ وناسيوناليست و انترناسيوناليست و ملي مذهبي و اصلاح طلب (!!) و ... - از خيانت ها و جنايت ها و سازش ها و زد و بندهايِ آشكار و پنهانِ خودشان ، يادشان برود و زندگي هايِ آلوده ي سياسي شان را ، هم چنان و هنوز كه هنوز است – با كمالِ وقاحت - توجيه و تطهير كنند و معذرت خواهي ناكرده ، ما بيچاره مردم و مستأصل و بازيچه ي روشن فكر نمايان را « ناسپاس » بخوانند و پس از صد سال و نابود ساختنِ ده ها نسل و تحميلِ چندين و چند كودتا و انقلاب و قيام و جنگ و كشتار و ستم بر ما ملت و فرهنگِ در ناآگاهي نگه داشته شده ، طلب كارمان باشند و برايمان پي در پي نسخه هايِ قيم مآبانه يِ بكن نكن به پيچند و هم چنان آگاهي و آزادي را ، از ما مردم دريغ كنند ... بايد هم ...&lt;br /&gt;تاريخِ – به ويژه – صد ساله ي گذشته را به دقت بخوانيد و در يادداشت ها و خاطراتِ بي ارزش و خر رنگ كن داخلي و خارجي به تأمل بنگريد و رفتار و سناريوهايِ اجرا شده و ناشده را ، به تأمل و بررسي بگيريد و آن گاه آگاهانه و به حق داوري كنيد ... !!&lt;br /&gt;چرا بايد مردم با آن و اين همه تجربه هايِ تلخ ، دوباره و چند باره ، به سخنانِ پوچ و عوام فريبانه ي ورشكستگانِ به تقصير- با گذشته اي آن چنان به ننگ و خيانت و جنايت و خون آلوده - توجه كنند و با يك تعويضِ نام و چند شعارِ به ظاهر اصلاح طلبانه و خركس پسند ، آن ها را جدي بگيرند ؟؟ چرا ؟؟ و چرا ؟؟ و شگفتا كه گمان مي برند ، نسلِ خردمند امروز – هم چون گذشته - ديگر بار شاهد سازش ها و زد و بندهايِ مشتي ابن الوقت و فرصت طلب خواهد مانند و برايشان هورا نيز خواهد كشيد ؟؟ زهي خيالِ باطل ...&lt;br /&gt;اما به داخل بپردازيم كه انگار همين ده سالِ پيش بود ، نسلِ سوم و چهارمِ 57 ، آلتِ دستِ جريان هايِ ساخته و پرداخته از بالا ، در بيرون و درون شدند و عوامِ نسلِ اول و دوم را نيز ، با خودشان كشاندند ، تا دومِ خرداد و سپس 18 تيري بيآفرينند كه چه عرض كنم ، هنگامي كه همه مي دانيم و نيازي به تكرار نيست ؟؟ ... ديگر چه بايد بدهيم كه نداده ايم ؟؟ و حضرات به رويِ مباركشان هم نياورده اند و نمي آورند – و خوش باورانه يا سياست مدارانه - دوباره و چند باره سيدِ خندانِ عبا شكلاتي را ، با عكس و ژستي در كنارِ خرابه هاي به غارت رفته و آب بسته شده ي تختِ جمشيد ، برايِ چهار سالِ ديگر ، به خوردِ ما مردمِ نكبت زده دادند و هنوز كه هنوز است براي رهبري عقب ماندگان ذهني و گول خوردگان و احيانا انتخاباتي ديگر و فردا و فرداهاي خود مي سازند و مي پرورند !! ... « هم چنان افسانه در تكرار ، جهل در انبار » .....&lt;br /&gt;و اما از آن سوي ديگر به موضوع بنگريم ... آيا مفتضحانه و وقيحانه نبود – و نيست - كه تا همين دو سالِ پيش ، فرانسه آشكارا مي گفت : « منافعِ ما در عراق چه بوده است ؟ » و حزب كارگر انگليس در شرايطي كه اقتضايِ محافظه كاران را داشت ، به دليلِ رفاهي كه از بركتِ جنگ و غارتِ منابعِ مليِ خاورميانه براي مردم كشورش برده بود ، دو دوره نخست وزيرِ انگلستان را تعيين كرد و باز همين ديروز بود كه جهان و جهانيان با كمالِ وقاحت و آشكاري ، چشم بر ابتدائي ترين حقوقِ انسان ها در ايران بستند و خيمه شب بازيِ انرژي اتمي را - به جايِ حقوق بشر- به صحنه آوردند و حالا هم براي زد و بندهايِ آينده شان ، جاده صاف مي كنند ...&lt;br /&gt;اما اصولا چرا بايد ما مردم چشم به ديگران داشته باشيم و اميدوار كه آن ها برايِ ما كارِ مثبتي بكنند و منافعِ انساني مان را در نظر بگيرند ؟؟ – كه نمي كنند و جز به زيانِ ما نكرده اند و در آينده نيز شايد نكنند – چرا بايد ، هميشه و هم چنان چشم به قهرمان و نجات بخشي بيروني و ناشناخته ، آسماني يا زميني داشته باشيم و خود اين گونه منفعل ، تماشاگرِ حوادثي باشيم كه سرنوشتِ منطقه و ما را رقم مي زند و زده است ؟؟ چرا ؟؟ چه كسان و چه جريان ها و شرايطي ، اين تنگنا و بيهودگي و سرباز زدن از آگاهي و عمل را ، بر ما مردم تحميل كرده است و مي كند ؟؟ چه سياست هائي و با چه اهدافي ؟؟&lt;br /&gt;و از ديدگاهي ديگر : اين « ابولومويسمِ » كور و گاه به عمد چشم بسته كه به ويژه در تهران و شهرهايِ بزرگ بر زندگي و سرنوشتِ – حتا- اكثريتِ قاطعِ شهرنشينانِ به اصطلاح مطالعه كرده و باسواد و دانسته مان ، سايه يِ شومِ خود را گسترده است ، تا كي و چند بايد گزيده ترين نسل هاي ايراني را برباد دهد و تا كجا ادامه خواهد يافت و ديگر چه خواهد كرد و خواهد گرفت كه تا كنون نكرده و نگرفته است ؟؟ اين سستي و اهمال و شانه خالي كردن از زيرِ بارِ مسؤليتِ زندگيِ بهتر ، تا كي و چند بايد همه چيزِ ما را فدايِ خويش سازد و بربايد و هرز و نابود و پايمال و سركوب كند ؟؟&lt;br /&gt;بيائيم و اندكي ريشه ي مسأله را به بررسي بگيريم ...&lt;br /&gt;سي سالِ پيش هنرمندي برخاسته و برجوشيده از متن و بطنِ همين جامعه « روزگارِ سپري شده ي مردمان سالخوردِ » كشورش را ، در سي سال پيش از تاريخ تحرير آن ، يعني سال هايِ طلائيِ هزار و سيصد و بيست تا سي و دو - چنان كه انگار هم اكنون و امروز- اين گونه به تصوير درآورده است :&lt;br /&gt;« ... من به قيمتِ خونم اين مردم را ، اين رعيت مردم را شناخته ام گل محمد . تو خود هم در اين ايام بايد دستگيرت شده باشد كه با چه جور خلايقي سر وكار داشته اي . مردمي كه تا بخواهي طمع كار هستند و در همان حال مثالِ مورچه به كمترين رزق و روزي قانعند . جماعتي ذليل و دروغ گو كه اميد و آرزوهايشان هم مثلِ خودشان ذليل و كوچكند . اين جور آدم ها مردِ كارهايِ بزرگ نيستند . پيشِ پايِ پهلوان زانو مي زنند ، پهلوان را مي پرستند ، اما خودشان پهلوان نيستند . نمي توانند پهلوان باشند . اين است كه هميشه ي خدا چشم و دهانشان باز است تا ديگري برايشان كاري بكند . برايِ همين است كه قدرت پرست هستند ، تفاوتي هم برايشان ندارد كه اين قدرت از كجا ، كي و چي باشد . فقط دنبالِ اين هستند تا قدرتي را پيدا كنند ، حتي قدرتي را برايِ خود بسازند و بتراشند و آن را به پرستند ... اين قدرت يك روز تو هستي و يك روز ديگري . برايِ همين هميشه مهيا هستند تا تو را پيشِ پايِ قدرتي قدرتمندتر قرباني كنند . چون به قدرت اعتقادِ باطني ندارند ، فقط آن را مي پرستند . مي ترسند و مي پرستند . مگر در ميانشان تك و توكي پيدا بشود كه دلش با تو باشد ، اما كم ديده شده ، خيلي كم . كم ديده شده كه در اين راه بخواهند از خودشان مايه بگذارند . حتي اگر كسي پيدا بشود كه بخواهد اين مورچه ها را از روزگارِ نكبتي شان نجات بدهد ، بايد اول قدرتمند باشد ... چرا ؟ چرا ؟ برايِ اين كه در خودشان هيچ قدرتي را باور ندارند . برايِ اين كه به آن ها تلقين شده كه قدرت فقط به كساني از آن ها بهتران تعلق مي تواند داشته باشد ... برايِ آنست كه هرگز خودشان را آدم حساب نمي كنند ... اين مردمي كه من ديده ام هرگز خودش را به چشمِ آدمِ مختار و صاحبِ حق نگاه نمي كند ، هرگز در باطنِ خودش به دنبالِ خودش نمي گردد . هميشه ي خدا چشم به يك چيزي ، به يك قدرتي دارد كه ظهور كند و نجاتش بدهد . من نمي دانم ، من نمي دانم ، من فقط يك چيز را مي دانم و يقين دارم و رويِ اين يقينم حاضرم قسم بخورم ، حاضرم قسم بخورم كه ما مردم هنوز صغير هستيم و هنوز به كفيل محتاجيم ... اين مردمي كه من مي شناسم هنوز به خود نيامده ، هنوز خودش را به حساب نمي آورد . برايِ همين هم نمي تواند از خودش بگذرد . نمي تواند خودش را فدايِ خودش بكند . هيچ اميدي به خودش ندارد . هيچ چيزي را از خودش نمي داند . خيال مي كند و به خيالِ خودش ايمان دارد كه از تصدقِ سرِ ديگري دارد زندگي مي كند . همين است كه نمي تواند از خودش بگذرد . چون خودي ندارد و باوري به خودش ندارد ... در اين دنيا از چكمه و سرنيزه مي ترسد و در آن دنيا از آتشِ جهنم . فقط مي ترسد . فقط مي ترسد . برايِ همين ريشش را به دمبِ گاوش گره زده و دنبالِ گاوش مي رود . دنبالِ گاوش مي رود . يعني كه از گاوش پيروي مي كند ... » .&lt;br /&gt;دولت آبادي توجيه و پاسخِ مردم را ، به چنين شخصيت و مواضعي ، باز در همان « كليدر » اين گونه بيان و تصوير كرده است : « - پيرمرد گفت : مي ترسيم ، بله كه مي ترسيم . از همه چيز و از همه كس مي ترسيم . از همديگر مي ترسيم . از خودمان مي ترسيم . از بچه هايمان مي ترسيم ، از زن هايمان مي ترسيم ، از شما مي ترسيم ، از امنيه ها مي ترسيم ، از در و ديوار و از بادِ بيابان هم مي ترسيم . ترس در دلِ ما مردم است عموجان . خان عمو برآشفته و به خشم گفت : دروغ هم مي گوييد ، دروغ . پيرمرد گفت : - بله ، دروغ هم مي گوييم ، دروغ ... كار يكرويه شده و راه كردار او هم روشن شده بود . پس استوار و برا گفت : - مي شناسمتان ، شماها را مثلِ خانواده ي خودم مي شناسم . ترسو ، دروغ گو و دزد هستيد . ريا مي كنيد و مي خواهيد جايي بخسبيد كه آب زيرتان نرود . مي خواهيد از آب رد بشويد ، اما نعلتان تر نشود . مي خواهيد رويِ درست شده بيفتيد و ببلعيد . نمي خواهيد كه از خودتان مايه بگذاريد . فقط در فكرِ نفعتان هستيد . برايِ همين هم هميشه ي خدا ضرر مي كنيد . مي دانم ، مي بينم و مي دانم ، از روزِ خدا هم برايم روشن تر است كه مي خواهيد از آب رد بشويد ، اما نعلتان تر نشود ... » .&lt;br /&gt;همين هنرمند ، در همين جلد كليدر و از زبانِ « عباسجان » كسي كه – دستِ كم در امروز - مي توان او را نمونه ي واقعيِ نوع و اكثريتِ غالبِ مردمِ ايران دانست ، در ريشه يابيِ شخصيتيِ آنان و توجيهاتي كه عامه ي ايرانيان ، برايِ كردار و مواضعِ خويش دارند و مي يابند ، مي گويد : « - برادرم من را خر حساب مي كند . خيال مي كند كه من مدهوش شده ام ، هه ... اما كسي چه مي داند كه چي در كله ي من هست ؟ كسي چه مي داند آن چه را كه من مي گويم ، همان چيزيست كه من فكر مي كنم ؟ ... كسي چه مي داند كه چه چيزهائي دركله يِ من مي چرخند ؟ دروغ ، دروغ ، دروغ . دروغ پناهگاهِ من است ، دروغ پناهگاه همه است . دروغ پناهگاهِ امنِ همه ي ماهاست . اصلا چرا نبايد دروغ بگويم ؟ چرا نبايد دروغ گفت ؟ ... چرا بايد آدم با حقيقت و راستي روزگارش را تباه كند و حتي سرش را به باد بدهد ؟ كجا هستند اين خاكي و بلخي تا اين حقايق را بهشان بگويم ؟ كجا هستند آن دوتا احمق تا بگويم خودِ حقيقت هم دروغ است ، مردكه ها ، هه ... راستي و حقيقت ! كجا مي توانم راست بگويم ؟ كجا و چطور مي توانم از راستي و حقيقت حرف بزنم وقتي دستم زيرِ سنگِ كساني است كه بانيِ رزقِ من هستند ؟ كجا مي توانم از حقيقت حرف بزنم وقتي كه من را به جاكشي انداخته اند ؟ چرا بايد حقيقت گو باشم وقتي كه تكه استخوانم را ، رزقم را ، از دستِ دروغ گوهايِ پدرسوخته تر از خودم بايد بگيرم ؟ ... پس به نظرِ من حقيقت ، يعني همان كاري كه آلاجاقي مي كند . حقيقت يعني همان زور و قدرتي كه آلاجاقيِ ارباب دارد . حقيقت همان اسب هايِ كالسكه ي تلخابادي ارباب هستند . حقيقت همان جنده ايست كه او بغلِ خودش مي خواباند . حقيقت يعني كلاته كالخوني و گوسفندهايِ علي اكبر حاج پسند ، اما من ... من كه اين چيزها را ندارم ، عينِ دروغ هستم . خودِ دروغ هستم . من خودم دروغم . خونم دروغ است ، نفس كشيدنم و راه رفتنم دروغ است . اينست كه بايد بگيرم ميانِ مشتم و كله اش را بكوبم به سنگ . كله ي خودم را هم بايد بكوبم به ديوار . چون كه من هيچ چيزي از حقيقت ندارم . هيچ چيزي از قدرت ندارم . چون كه حقيقت يعني قدرت . حقيقت يعني قدرت ! برو بمير اگر قدرت نداري . برو سرت را بگذار و بمير ! يا اقلا خفه شو ... » .&lt;br /&gt;( واز اين توصيف و معرفي شخصيتِ جمعي درگذرم و تنها همين پرانتز را اضافه كنم كه : متأسفانه همانند بسياري از هنرمندان و بزرگانِ اين مرزبوم كه تا صدايِ&lt;br /&gt;كلنگ شان بلند مي شود ، اندوخته ي ناچيز تحمل رنج شان نيز ته مي كشد و انگار مي ترسند بميرند و جهانيان ندانند كه چه بزرگاني بوده اند ، دست و پايشان را گم مي كنند و با كارهايِ عجيب و غريبشان ، دست به خودكشي هايِ پيش رس و بي موقع و گاه حتا غيرِ لازم مي زنند و چه و چه ... متأسفانه و با دريغ فراوان ، دولت آبادي اين هنرمند محبوب و - به حق - مردِ داستانيِ ايران نيز ، در اين سال هايِ آخرِ عمري ، چنان اين بيماري بومي را به خود گرفته است كه دست به كارهايِ شگفت آور زد و در كنارِ كسان و بازي هايِ باز گراني قرار گرفت و در كنفرانسي ظاهر شد كه به آشكار تمامِ آبرو و اعتبارش را ، از نام و عنوانِ وي گرفته بود و تماميِ حرمت سياسي و هنريِ خويش و ثمره ي عمري تلاشِ به درد و رنج آغشته را ، برسرِ همان راه و همان كنفرانس و پي آمدهايش گذاشت ، چنان كه ناچار شد در توجيه و ماست ماليِ همان مواضعِ به اصطلاح اصلاح طلبانه ، آن هم بعد از 18 تير و سناريوهايِ افشاگر ديگر و با گذشتِ دو دوره از رياست جمهوريِ سيدِ خندان و ماجراها و ماجراها ، به بهانه ي ترسِ موهوم از فاشيسمي كه دستِ كم برايِ ما مردم تازگي نداشته و ندارد ، نسخه ي رأي دادن به عالي جنابان اصلاح طلب شده را پيچيد و خود راهيِ سياه چاله ي بازي گران گرديد ... و آري كه اين همان « روزگارِ سپري شده ي مردمانِ سال خورد » ي است كه خود گفته است ... و چه كنم كه اين نيز سنتي ديگر از سنت هايِ سنيه يِ اين كهن مرزبوم است و چه بگويم هنگامي كه خودِ هنرمند پيشاپيش گفته و به آن اذعان كرده است ؟؟ تنها اين كه : متأسفم و الفاتحه ... افسوس ... ) .&lt;br /&gt;و اما نتيجه اي كه بايد از تصوير و كالبدشكافيِ صحيح و شايسته ي اين هنرمندِ برجوشيده از متن و بطنِ مردم گرفت ، اين است كه : گرچه دولت آبادي جامعه ي دهه ي بيست ايران را – در سي سال بعد از آن – چنان كه گذشت ، تصوير كرده است ، اما - با خودمان صادق باشيم - آيا آن تصوير ، شخصيت واقعيِ ايرانيانِ امروزه نيست ؟؟ وآيا ما رعيت مردم از آغازِ سده ي جاري تا كنون ، به لحاظ فرهنگي تغييري كرده ايم ؟؟ آري يا خير ؟؟&lt;br /&gt;آيا جز اين است كه رضاشاه سيستمي متمركز را - آن هم به زورِ سرنيزه - تأسيس كرد و قدرت هاي پراكنده ي ملوك الطوايف را به حكومتي مقتدر و مركزي در پايتختي كه تهران باشد ، تبديل نمود و بعضي از ظواهر و نهادهايِ يك جامعه ي شبه مدني را ، بنا نهاد و سرانجام نيز قدرتي استبدادي و متكي به شخص خويش را ، بادكرده و بي محتوايِ شايسته ي فرهنگي و مغرور به هيچ ، برجا گذاشت و پسرش نيز به محضِ اين كه به بلوغِ عقلي و سياسيِ خود رسيد ، پس از 32 - متأسفانه و بي درنگ - همان ظواهر و سيستم فاسد را بزك نمود و محتوا را هم چنان با فرهنگي فقير و قرونِ وسطائي به خود واگذاشت ؟؟ آيا باور نداريد كه بدونِ تغيير در زيربناهايِ فرهنگي و به صِرفِ تعويضِ نام ها و عناوين ، چيزي دگرگون نمي شود ؟؟ ديديم كه نشد ، پس بازهم نخواهد شد ... آيا هيچ وقت فكر كرده ايد كه چرا جامعه ي ايران در سال هاي 57 تا 60 و يا فاصله ي بينِ 20 تا 32 و يا اندك مدتي در صدر مشروطيت ، نتوانست – حتا – همان آزاديِ قطره چكانيِ انگليسي ، ترومني و كارتري را تحمل كند و ناگهان و يك باره تومارِ همه چيز را چنان در هم نورديد كه كشورِ متكي به فرد و سيستم فاسدِ اداري و ارتش برخاسته از آن ، با سرعتي تمام و به هيچ ، دركوتاه ترين مدتِ ممكن چنان فرو ريخت كه گويا هرگز نبوده و نيست ... چگونه بود كه با رژه ي چند تانك و تظاهراتِ شاه پرستانه يِ شعبان استخواني ها و رمضان يخي ها به رهبريِ سرلشگر زاهدي و كرميت روزولت ، دولتي ملي و دارايِ پشتوانه ي مردمي ، با احزابي به قدرتِ احزابِ چپ و جبهه ي ملي كه توانسته بودند با همين پشتوانه ، فرماندهي كل قوا و لايحه ي اختيارات شش ماهه را از شاه و مجلس ، براي دكتر مصدق به دست آورند و دربار سلطنتي را به هزيمت وادارند وچندين توطئه ي كودتا را خنثي كنند و حماسه هائي چون نهضتِ ملي كردن صنعتِ نفت ، يا سي ام تيرماه 1331 را آفريدند ... به راحتي و سرعت فرو ريخت و همه چيز در ظرف سه چهار روز از 25 تا 28 مرداد 32 زير و رو شد ؟؟ چرا و چگونه ؟؟ به راستي چرا ؟؟&lt;br /&gt;فكر نمي كنيد كه ريشه ي تمام اين نابساماني ها و وقايع را ، بايستي نه تنها در دخالتِ خارجي ( كه ديريست همواره – خود و نيز توهمش - بوده است ) بلكه در ناآگاه گذاشتن جامعه و بهره برداري حاكمان از قدرت برانگيختگي مردم ، بدونِ آگاه ساختن آن ها و فقر فرهنگي و تبديل جامعه به خاص و عام و فريب ايشان ، در تمامِ سده هايِ پيش و پس از اسلام ، به ويژه سال هاي پس از مشروطيت ( يعني عصر به اصطلاح بيداري ) و نيز پس از 32 بايستي جستجو كرد و آن را در متكي ساختنِ تمامي شئون كشور به فرد پادشاه يا رهبر و بزك كردنِ سيستم هاي پوسيده با فرهنگي فقير و مردمي ناآگاه و مغرور گشته به دلارهاي نفتي و برانگيخته و پف كرده در جشن هاي 2500 ساله ي شاهنشاهي و ظواهرِ خانه هايِ جوانان و انقلاب هايِ سپيد و سياهِ فرمايشي و جشن هنرهايِ شيراز و اصلاحاتِ بي محتواي از بالا و جشن شعارهاي موشكي و هسته اي و فضائي ، يافت نه در جاي ديگر ... ؟؟ نبايد ؟؟ تبديلِ يك شبه ي سكينه به آزيتا و رقيه به سوسن و سامانتا و لي لي ، جز بزك كردن و جراحيِ پلاستيكِ پير زنانِ سالخورده چيست ؟؟&lt;br /&gt;يك قرنِ پيش ما ايرانيان كپيِ ناآگاهانه اي از غرب به نامِ « انقلاب مشروطيت » داشته ايم ، اما بيائيد صادقانه از خويش بپرسيم كه نوعِ مردم به كنار ، آيا حتا در رهبرانِ مشروطه ، جز انگشت شمار كساني از رهبران جنبش كه به زودي ترور شدند ، يا آشكارا به قتل آمدند و حتا همان مجلسِ اول هم ، وجودشان را برنتافت وجسته گريخته حتا در خود مجلس و محافل سياسيِ بالا حرف از قيچي كردن دمشان مي رفت و در پيِ كودتايِ لياخوف – محمد علي شاه ، دست و پا و سر از ايشان بريدند و به چاه سرنگون ساختند ، يا بعضي شان كه توانستند به سفارت انگليس پناهنده شدند و جلايِ وطن كردند ، آيا اقليتي وجود داشت كه بتواند حتا عنوانِ « انقلابِ مشروطه » را به درستي معنا كند ؟؟ چه رسد به فهمِ آن ؟؟ ستارخان و باقرخان هرچند دارايِ انگيزه هايِ ملي و صادقانه بودند ، اما جز تصوري گنگ و مبهم از چيزي به عنوانِ « عدالت خانه » چه داشتند ؟؟ چه ؟؟ !! ما خودمان را با كجا و كي عوضي گرفته ايم و گرفته بوديم ؟؟&lt;br /&gt;به راستي آيا در صد ساله ي گذشته و تا اكنون و امروز و اين لحظه ، حتا در بينِ به اصطلاح رهبرانِ جامعه ، كساني وجود داشته يا دارند كه بتوانند اهداف و تشكيلاتِ يك جامعه ي مدني و سكولار را – چنان كه در عرفِ امروزين ما مصطلح و منظور است – به درستي تعريف كنند ؟؟ يا كساني هستند كه امكانِ تحققِ عمليِ يك جامعه ي دموكرات و ليبرال را در شرايطِ ايران اسلامي بشناسند و بي هيچ مصلحت انديشي آن را بيان و تبيين كنند ؟؟ و اگر هستند كو و كجايند ؟؟ يا چه مي كنند و چه مي گويند ؟؟ گول زدنِ عوام و ناديده گرفتنِ شرايط و واقعيت ها و مصلحت انديشي هايِ احمقانه و همراه شدن با قافله ي تباهي و فساد – به معناي كامل و انساني واژه – يا اعمالِ اهداف خاصي به بهانه ي « دفع افسد به فاسد » چيزي را عوض نمي كند و نخواهد كرد ... همين و بس ... ؟؟ !!&lt;br /&gt;به راستي دلايل ناكامي هايِ پي در پيِ ما مردم ، در نيل به چنان جامعه اي چيست ؟؟&lt;br /&gt;آيا قبول نداريد كه بدونِ دگرگوني در زيربناها و فهمِ موضوع و هدفي كه حرفش را مي زنيم ، نمي توان به تحققِ تحول اميد بست ؟؟ آيا جز در صورتِ همگاني شدن فهم و شناختِ آزادي و دست يافتنِ عمومِ مردم به آگاهي - هرگونه تحولي- ناممكن يا تكرارِ نسخه هاي صد ساله ي گذشته و در نتيجه عبث و بي حاصل نخواهد بود ؟؟ و گرنه چرا ما مردم دستِ كم در همين قرن اخير ، در نخستين گامِ خويش وامانده ايم و پي در پي درجا مي زنيم ؟؟ و چرا و چگونه است كه در گردابِ ناداني ، ناتواني و بي عمليِ خود ، درگير با قدرت هايِ قاهر و فرصت طلبي كه تنها به مصالح و منافع و قدرتِ خويش مي انديشند - چون قرن هاي بوق - فرو مانده ايم ؟؟ چرا ؟؟&lt;br /&gt;آيا تمام قرن ها و سده هايِ گذشته نيز – هم چون امروز و اكنون - در ناآگاهي و اطاعتِ محض به سر نيامده و كوركورانه نگذشته است ؟؟ و آيا هم امروز روز ، به چنان شعور و بلوغ و آزادي عمل و اراده به تحولي كه مي گوئيم و ادعا مي كنيم ، دست يافته ايم و به خوبي آن را مي شناسيم و درك مي كنيم ؟؟ و به امكان تحققش در شرايط فعليِ كشور – بدونِ وادار ساختن و اراده ي صادقانه و قطعي و جديِ حاكميت و بالطبع توده هاي عوامِ پيروِ آن – فكر كرده ايم ؟؟ و جوانبِ مسأله را به خوبي سنجيده ايم ؟؟ آري ؟؟ برانگيختن و گول زدن بدنه ها وعناصري كه با صداقت مي خواستند كاري بكنند و سپس به بي راهه و فساد كشاندن و سركوبِ نسل تازه نفسي كه از گزيده ترين نسل هايِ سده هاي اخير بودند وبعضي شان هنوز نيز هستند ، چيز تازه و بي سابقه اي نيست ، پس بايد هم كه اسبابِ اجرايش اصلاح طلبانِ حكومتي با حاميانِ انگليسي ، آلماني و فرانسوي ، روسي و چيني شان باشند و بلبشويِ خيمه شب بازي هايِ ورشكستگانِ به تقصير و مفتخرانِ به كروات و بليت هاي بخت آزمائي و آدامس شيك ، در خارج و داخلِ كشور به صحنه بياورند و دلشان خوش باشد كه « دفعِ افسد به فاسد » كرده اند – و در همان هم نه صداقت دارند و نه توفيق – و بايد هم كه وقيحانه رنگ عوض كنند و كار به جائي برسد كه جانيانِ ديروزي و بانيانِ وضعِ موجود ، نقش حتا خائنانه ي خود را ناديده بگيرند و گناهِ كوتاهي ها و عدمِ لياقت خودشان را بگردن مردم ستمديده و دربند بيندازند و آنان را « ناسپاس » يا احمق فرض كنند و ... چه و چه ... بايد هم ...&lt;br /&gt;و از سوي ديگر : اگر گذشته اي كه به آن مفتخريم و باد به گلو مي اندازيم و مغرورانه از آن سخن مي گوئيم ، راه به جائي مي برد و با آن افتخارات مي شد كاري كرد – يا به قول آن فلاني دستِ كم : « ديزي مردم را به راه ‌داشت » - كه تا كنون داشته بوديم و كرده بوديم و كار به اين جا و امروز نمي رسيد ... پس بي راهه نرويم و متعصبانه سخن نگوئيم و سكوت نكنيم ، يا ندانسته و همراه جمع و مدِ روز شده – چون بزِ اخفش - سرنجنبانيم و مسؤليت را به گردنِ اين و آن نيندازيم و به اميدهاي واهي دل خوش نكنيم و ... بلكه دلسوزانه و عالمانه و جدي و انساني ، تصديق كنيم كه قرن ها و قرن هاست ما مردم - به حداقل يا اكثر- آگاهيِ خواص ، اكتفا شده و حتا احزابِ مدعي ترقي مان ، در همان كوتاه زمان هائي كه امكان و اجازه ي رشد و فعاليت داشته اند - متأسفانه و متأسفانه - هم چنان توده ها را ناآگاهانه به دنبال خود كشيده و بسيارها فريفته اند ... نتيجه را هم ديده ايم كه چيزي را عوض نكرده و نمي كند ... آيا هنوز كافي نيست ؟؟ به راستي زمانِ بلوغ و هنگامه ي شعورِ ايراني فرا نرسيده است ؟؟&lt;br /&gt;به باور من - مي توان و بايد - هرچيزي را در جايِ خويش محترم و محفوظ داشت ، اگر دست از خود فريبي و مردم فريبي برداريم و به راستي هرچه را ، تنها در جايِ خويش قرار دهيم و در همان جا محترم داريم ... آري مي توان ، اگر و اگر ...&lt;br /&gt;و اين همه در حالي است كه اين نكته برهر صاحب خِرد و معرفتي آشكار و بديهي است كه : فهم و شناخت آزادي و دست يافتن به آن ، تنها در محيطي ميسر است كه اراده ي جمعي به اصلاحِ زيربناها و ايجاد جامعه اي آزاد و آگاه وجود داشته باشد ... اما چه كنم كه آن نيز ، مستلزمِ مقدماتي است كه در درجه ي نخست رهبران و مديرانِ آگاه و صادق و از خود گذشته و دل سوخته ي خويش را مي طلبد ؟؟ و به عبارتي جامعه ي مدنيِ امروز و فردا ، احزاب و تشكيلات مدني و لوازمِ دموكراتيكِ خود را مي خواهد كه از آن خبري نيست و بديهي است كه بدون وادار ساختنِ حاكميت و اراده ي جدي و همگاني به آن ، ممكن نيست و با ظاهرسازي و ليت و لعل و حالا باشد تا بعد و به جايِ خود شانه خالي كردن از زيربار چنان مسؤليتِ بزرگي و با استدلال ها و شعارهاي خركس پسند ، حل نمي شود و نخواهد شد ... چنان كه نشده است ... و خلاصه اين كه هرچند اراده به تحول و تشخيصِ لزومِ دگرگوني ، برايِ خواص جامعه و اقليت يا حتا اكثريتي روشن انديش ، فراهم گشته باشد و احساس شود – كه تازه در آن حرف است - بازهم تا وقتي كه اين آگاهي و اراده ، همگاني و زيربنائي و خصلتِ عموميِ جامعه نباشد و نگردد ، چيزي حل نمي شود و دوباره و صدباره تكرارِ همان نسخه هايِ پيشين و باز هم چنان بي حاصل و غيرِ راهگشا خواهد بود ...&lt;br /&gt;به عبارت ديگر آگاهي و تشخيصِ ضرورتِ تحول ، چيزي نيست كه با اشراق و علمِ لدني و يك باره و ناگهاني حاصل شود ، بلكه رنج دارد و مقدمه و مؤخره مي خواهد و همت و فداكاري و اراده اي پولادين و آگاهانه را مي طلبد و تا همگاني و خصلتِ حاكم نگردد و عمومِ جامعه بدانسوي به كار و تلاشي آگاهانه و توان فرسا و شايسته وادار نگردد ، راه به جائي نخواهد برد و نمي برد – چنان كه دستِ كم در 102 سال گذشته ، نبرده است و نبرده ايم – ...&lt;br /&gt;و خلاصه و نتيجه اين كه : ما هم چنان گرفتارِ دور و تسلسلي هستيم كه هميشه و به ويژه اين بار ، باطل است . يعني به بن بستي رسيده ايم كه نجات از آن ، به اين آساني ها و با حرف و شعار ممكن و ميسر نيست و با بازي هايِ سياسي و اداهايِ روشن فكرانه ي مشتي سياست پيشه و فرصت طلب ، يا با گول زدنِ عوام الناس و انقلاب ها و رفورم هايِ سپيد و سياه فرمايشيِ از بالا ، يا اصلاحاتِ حكومتي و شعاري و هيچ و پوچ نگه داشتن جامعه در قرن بوق ، يا حتا واپس بردن ايشان به گذشته ها و اصول جوامع بدوي ، يعني گوسفند وار خلايق را به دنبال خود كشيدن ، چيزي – آن هم در عصر آگاهي و مدرن - درست نمي شود و نشده است و نخواهد شد ... ظاهرا فاسدتر از آن شده ايم - يا بوده ايم - كه بتوانيم شناخت و فهم به لزومِ دگرگوني را ، لمس و سپس اراده كنيم ؟؟ ...&lt;br /&gt;اين است كه گاه فكر مي كنم ، شده ايم همان « اره به كوني » كه هر دو صورتش پارگي است و شگفتا كه از آن نيز گريزي نيست ... اما چه مي شود كرد هنگامي كه باز ما مردم ، فاقدِ شهامت و شجاعت و ازخودگذشتگي لازمي هستيم كه ضرورتِ گذار و نيل به چنان تحول فرهنگيِ زيربنائي و عميقي است . چه كنيم ؟؟ به راستي چه كنيم ؟؟&lt;br /&gt;شايد هم كه ما در گردونه ي همان گذار و دگرديسي قرار داريم و خودمان هم نمي دانيم ؟؟ شايد ... ؟؟ اما اين تصويري خوشبينانه يا واقع بينانه وگاه حتا احمقانه نيست ؟؟ چه كنيم ؟؟ به راستي چه كنيم ؟؟&lt;br /&gt;اما هنگامي كه گذرانِ كوچك و آلوده ي خويش و در نتيجه جامعه ام را مي نگرم و مي بينم كه سال هايِ سال ، يا عمري است كه دست هاي شناخته شده و ناشناسي ، هزاران فساد و بيماريِ با نام و بي نام را ، بر سرِ راه من و ما نهاده اند و آشكارا به آن دامن مي ز نند و زده اند ، تا بتوانند اراده به آگاهي و دگرگوني را – يعني چيزي كه ضرورتِ گريزناپذيرِ جامعه ي امروزين است - از آن سلب نمايند و هم چنان سلطه ي چاپلوسان و نوكرصفتانِ نادان و ناتوان و پيروان كور و بيمار و سنت گرا و راديكال خويش را ، توجيه و تضمين كنند ... و شاهدم كه بديهي است ، برايِ نمود پيداكردنِ حقارت هايِ بيمارگونه و بالا آمدنِ فرصت طلبانِ نالايق و ناتوان و قبولاندن چنين ساتيرهائي به عنوانِ نخبگان و « چهره هاي ماندگار » به جامعه ، بايستي پيشاپيش سطحِ فرهنگي كشور ، به پائين ترين و پست ترين سطوحِ خويش تنزل كرده باشد – كه كرده است - و نتيجه اين كه جامعه اي بيمار و گرفتار و نادان و ناتوان ، درگير با اعتياد و فحشا و رشوه و سيستم فاسد اداري و اقتصاد متكي به نفت و بازارِ واسطه كه بارِ خود را در همين بلبشو بسته و به جاي صنايع مادر و هر شغل توليدي ومفيد به حال كشور ، ادامه ي وضع موجود را در جهت منافعِ كوتاه مدت و بي حساب و كتاب فعلي مي بيند و در نتيجه هرگونه تغيير و تحولي را به زيان منافع مادي خود مي بيند و از آن با تمام قوا پرهيز مي كند و نيز بيهودگيِ روزمره گي هايِ حقيرِ گذران هائي كوچك و تباه ، در ظرفِ زماني از مشروطه تا كنون - به منظورِ انهدامِ گزيده ترين نسل هاي ادوار معاصرِ اين كشور - تلاش و برنامه ريزي و اجرا شده و امروزه نيز سرانجام سر برآورده و كاملا آشكار شده است ، تا تماميِ جوامع خاورميانه اي به هر پليدي و فسادي كه حاكمان خواسته باشند و مي خواهند ، تن در دهند ... كه داده اند و مي دهند ....&lt;br /&gt;و آري چنين گذشته و گذران و چشم اندازي ، يأسي تلخ و بغضي سركوفته در وجود هر انسانِ دل سوخته و آزادي خواهي برمي انگيزد و او را در خود مي فشارد و هرگونه سو و كورسوئي را محو مي سازد ... سياه نمائي نمي كنم و نمي خواهم بكنم ، اما نمي توانم واقعيت هايِ موجود را – حتا گيرم با حضورِ اكثريتِ جواني ، آگاه تر از جوانيِ خودمان كه متأسفانه در برابر ، بسياري ابزار و انگيزه هايِ لازم و نيز سخت كوشي و عمق مطالعات و تنوع آموخته ها و حتا بعضي لياقت هاي شخصيتيِ ديگر را نيز فاقد است – ناديده گرفته باشم ...&lt;br /&gt;صادقانه و صميمانه مي خواهم كه به عمق آن چه گفتم بينديشيد و منصفانه به اطرافتان نگاه كنيد و واقعيت هايِ تلخ و تباه گذشته و حال را بنگريد و آن گاه داوري كنيد ... كه : « آري ، اين چنين ‌‌بود }و شد و هست { برادر } و خواهر ‍{ » ...&lt;br /&gt;و چنين است كه برگزيده گانمان ، نخبه گانِ دوپينگي و مداركِ عاليِ دانشگاهي مان كيلوئي و خالي از محتوايِ دانش و تخصص و باعثِ ننگِ هر دانش آموخته يا انسانِ آگاه و فرهيخته اي است . افتخاراتمان جعلي و دروغين و دور از فضايلِ انساني ، غم و شادي هامان كوچك و ناچيز و تباه . آرمان ها و آموزه هامان تكراري و بي ارزش و غيرِ مناسب با زمان و مكان . خاندان هامان از هم گسيخته وگاه معدوم ، خانواده هامان سرگردان و خسته و عصبي و مستأصل و به لحاظِ فرهنگي ناتوان و فاسد . سفره هايِ خالي مان آلوده ي رشوه ها و دزدي ها و كلاه برداري ها و دلالي ها و رانت خواري ها و مشاغل واسطه اي و مصرفي و بي مصرف و غيرِ لازم و چه ها و چه هاي ِ ديگر و ديگر و خلاصه اين كه : همه چيزمان پول و پول و بازهم پول است ، آن هم نه ابزاري كه چون هدفي ، چنان كه در جائي گفته ام : ( زآغوش مردان زنان با دلار * بزك كرده آيند در زيرِكار ... )&lt;br /&gt;و آري كه در دست داشته هامان هيچ و پوچ . استعدادهامان هرز رفته و هدر شده و سركوفته يا امكان رشد نيافته ، در گورستان هاست يا در به درِ دياران ، يا به زندان هايِ خود خواسته و نخواسته ي رسمي و غيرِ رسمي ، محكوم به عزلت گزيني و تنهائي و محروميت و ممنوعيت و – حتا گاه آلودگي هائي كه به هرحال نمي توان در مستراح زيست و بوي گه نگرفت - و ... و چه كنم وقتي كه ديگر دير است ؟؟ شايد هم مقصر خودمان بوده ايم كه دستِ كم زندگي و شادكاميِ خود را به موقعش نجات نداده ايم ... و مگر نه آن كه حضرتِ نيچه فرموده است : « چرا به جزايرِ سرسبز نرفتي ؟؟ مگر دريا پر از جزايرِ گوناگون نيست ؟؟ ( از چنين گفت زرتشت – ترجمه ي آشوري ) . شايد آن ها كه رفته اند ، دستِ كم زندگي كرده باشند ؟؟ شايد ... اما چه كنم اگر هردو صورتش – ماندن و رفتن - زيان و بيهودگي و فناشدن به خاطرِ هيچ بوده و باشد ؟؟ !! كه در اين صورت ، جز افسوس چه بايد كرد و گفت ؟؟ چه .... ؟؟&lt;br /&gt;و در چنين احوالي است كه اهالي فرهنگ مان ، محكوم به مرگ هائي زود رس ، همراه با ناكامي هايِ بسيار ، طرح هاي ناتمام و آرزوهايِ برجانهاده و ضروري و آلودگي هاي تا بن دندان هستند و چه بسياراني كه در اين سال ها به هزار در زده اند و به ناچار از هرباغ گلي چيده و به زودي سرخورده ، اكنون ديگر همه چيز و هيچ اند ، آن چناني كه مي ترسم حتا به كارِ خرابي نيز نيائيم و نيايند ؟؟ !! كه به راستي « عمقِ فاجعه » بيش از آني است كه در كلام و واژه هاي حقيرمان بگنجد ... پس چه بگويم ؟؟ چه ؟؟&lt;br /&gt;و آري بدين گونه است كه بر چهره هامان آثارِ رنجي ديرينه سال ، برپشت و پهلوهامان بارهائي گران و نيز كبوديِ شلاق ها و نيش تيزِ دشنه ها و دست و پا بريدن هايِ از پس و پيش ، جوان هايِ توانا و مستعدمان كه تنها اميدهايِ فردايِ خِرَد و بلوغ عقليِ جامعه مان بودند – و گاه و بسيار به ندرت هنوز نيز هستند – دوباره هم چون ديروز و جوانيِ خودمان ، در معرضِ سقوط به منجلاب هايِ پلشتي ، يا فرو غلتيده در آنند ( كه در دانشكاه هامان كرك و شيشه و كريستال و اكس و سكس و چه و چه مصرف و رواجي چشم گير دارد و دختران دانشجويمان ، كمك هزينه ي تحصيليِ خويش را ، به هرآن چه بخواهي و بخواهند تن مي دهند و داده اند . تازه با افتخار خواهند فرمود كه اپن كلوزشان را شخصا و در جاسازي هايِ لنج هاي باري به خدمتِ فلان شيخِ عرب در امارات متحده يا ايالاتِ متحده ( ؟؟!! ) برده و تقديم كرده اند . لازم نيست بيايند ... ) اين است كه در انتظارِ مرگي هائي فجيع و نابه هنگام ، دريچه هاي تنگِ اميد را بر خويش بسته ايم و بسته اند و تاريك سو و كورسوئي حتا ، در تيرگيِ و سياهيِ شب هاي شوممان نمي درخشد ...&lt;br /&gt;و اما دردهاي مظاعف مان را چون كنيم و چه به گويم ؟؟ در هنگامه اي كه مي بينم دوستانِ مشفق و هم وطنانِ چشم به ايران دوخته مان ، در خارجِ كشوري كه فضائي متفاوت بل متضاد دارد و طبعا از آن ها انتظارها داشته ايم - و گاه و بالنسبه هنوز هم داريم - متأسفانه هنگامي كه از تريبون هايِ آزادِ خويش ، بركرسيِ خطابه مي نشينند و مي خواهند به اصطلاح به درمانِ بيماري هايِ جامعه يِ خويش بينديشند و احيانا در رفتِ مفيدي از آن را به بررسي بگيرند و بيابند و تعريف و تبيين كنند ، متأسفانه از چنان موضعِ بالا و جايگاه پيامبرگونه و تحقيرآميز و طلبكارانه اي سخن مي گويند كه نه انگار با يك بيمارِ مستأصل و به جان آمده روبرويند و نه گوئي از تريبون هائي در كشورهائي آزاد و دموكراتِ جهان سخن مي گويند كه انگار از منبري در ابرقو ، برايِ بيچارگاني شايسته ي هرگونه توهين و ترحم و كوچك شماري به موعظه نشسته اند !! و گويا كه موجوداتي پست تر از سرخ پوستان قبايل سو يا سياه پوستانِ قرونِ وسطايِ افريقا را ، به بحث و شناخت گرفته اند و انگار نينديشيده اند و نمي انديشند كه اگر خودشان هم مانده بودند ، يا جرئتِ ماندن مي كردند و بخشش را تجربه كرده بودند و به هردليل اخلاقي و غيراخلاقي مجبور به ماندن مي شدند و به جايِ اين مردمِ فلك زده قرار مي داشتند و مي گرفتند ، صد برابر آن ها آلوده مي شدند و سقوطي وحشتناك تر و حقيرتر داشتند و ... حقا كه شايسته نيست اين مردمِ رنج ديده و محروم و محكوم و گروگانِ هاي حاكميت ها ، در طول اعصار و قرون گذشته و حال ، از سويِ تريبون هايِ آن سو و اين سويِ مرز نيز- هر دو با هم يا بي هم - مورد تحقير و توهين قرار گيرند ... راستي كه به حق شايسته نيست ...&lt;br /&gt;و آري متأسفم اگر بايد بگويم ، در شرايط و احوالي كه قياسِ آن با شرايط و احوالِ اين جامعه و مردم ، مع الفارق بل متضاد است ، ايراد خطابه هايِ آن چناني و پندآموزي ها و راهنمائي هائي با آن لحن هايِ سرشار از توهين و نگاه هايِ تحقيرآميز ، يا پشتِ تريبون آوردنِ عتيقه هايِ نادان و ناتوان و ورشكستگان به تقصير ، يادگارهايِ دهه ي 20 و 30 بي ترديد و آشكارا و به ناحق ، ناديده گرفتنِ شعورِ عمومي و مليِ ايرانيانِ متحول شده يِ امروزين – حال كم يا بيش – و سرانجام جفا بر بندياني محروم و محكوم و رنج ديده و واپس نگه داشته شده اي است كه كوچك شمردنِ آنان كمالِ نامردمي ، يا برخاسته از ناشناختگيِ محض و بي خبريِ و بيگانگيِ مطلقِ آن ناصحانِ مشفق است و بس ...&lt;br /&gt;و اما بگذاريد حسنِ ختامِ مقاله اي را كه ناخواسته به درازا كشيد ، اين گونه به پايان برم كه : شايد مايه ي اميدواري و گرنه تسكينِ خويش باشد ، هنگامي كه مي بينم : تماميِ آن چه در بخشِ اعظمِ قرن معاصر – و گويا پس از 32 يا حداكثر از جشن هايِ 2500 ساله ي شاهنشاهي به اين سو- بر اين ملت و هويت گذشته است ، مي توان گفت و شايد هم كه به واقع امر ، جريان حقي باشد ، تا به ما مردم و هويت و حتا رهبرانمان ثابت كند كه هيچ نيستيم و هيچ نبوده ايم و تنها جامعه و رعيتي زبون و مفلوك و ناتوان و مستأصليم . جماعتي كه – متأسفانه - ادعاهايمان گوشِ فلك را كر كرده و بيهوده باد به آستينمان انداخته است – يا انداخته اند ؟- كه آري ، ما فرزندان كوروش و داريوشيم و داراي تاريخِ هفت هزار ساله اي هستيم كه حتا كشف و شناختش را مديون بيگانه گانيم و گويا شاه و رعيتمان را دچار اين اشتباه كرده بودند و مي كنند كه – بله همين ما- در برابر بزرگ ترين امپراتوري هايِ عصر، قدرتي به حساب مي آمده ايم ... و شگفتا و شگفتا نفهميده ايم و بعضمان هنوز هم نمي فهميم كه آن سبو بشكسته و آن پيمانه ريخته است و اكنون - ما مردم – تنها ملتي پوچ و تهي و ناآگاه و زبون و مستأصليم . بنديانِ جان داده و به جان آمده و رنج كشيده اي كه تباه شده و سوخته ايم و در وجودِ بسياري مان ، ده ها شخصيتِ ناكام با ده ها طرحِ ناتمام و رشد نيافته ، از زندگي هايِ ناكرده و راه هايِ تا نيمه رفته و به پايان آمده و نيامده ي كوچك و بزرگي است كه خواسته و ناخواسته بر ذهن و شخصيت و وجودمان تحميل گرديده و هر كداممان گنجينه اي از همه چيز و هيچي گرديده ايم ، ملغمه اي بار آمده و ساخته شده از خاكسترِ زندگي هايِ تباه و ناكام و ناتمامي كه گويا امروزها ديگر توانمان را نيز به پايان رساند و همگي بيمار و دل مرده و افسرده و فرومانده از عمل و اراده ، موجوداتي باشيم كه ديگر به هيچ – شايد جز خرابي - نيآئيم و نيامده ايم و نخواهيم آمد .... شايد ؟؟ شايد ... و شايد ... ؟؟ !!&lt;br /&gt;و اما خرسندم اگر كه چنين باشد ، زيرا اين تنها فضيلت و نقش حقيقي و واقعي ما و خوشبينانه ترين صورتِ قضيه و فرضي است كه – اگر باشد - مي تواند اندكي تسكينمان دهد و شايد سرگيجه هامان را در خوابگردي هايِ ديروزينمان نيز توجيهي فراهم آورد و دريافته باشيم و دريابيم كه ديگر بايد تنها بر پايِ حتا ناتوانِ خويش ، بايستيم و بدانيم كه افتخار به گذشته هايِ دفن شده و ويران ، تا كنون ما را از قافله ي تمدن بدور داشته و جامعه و مردماني تهي دست و نيازمند به دانش و تكنولوژيِ بيروني برجا نهاده و حفظ كرده است .&lt;br /&gt;و چنين است كه مي انديشم امروزه برايِ بنايِ جامعه ي آگاه و آزاد و شادكامِ خويش ، بايستي و ناچاريم در همه چيز تجديد نظري اساسي كنيم و اصلاحِ زيربناهايِ فرهنگي را ، نخستين اولويتِ اجتماعي خويش بدانيم و بشماريم و تحول را در درونِ خودمان ايجاد و جستجو كنيم و به اين مهم شتاب و شتاب و بازهم شتاب كنيم كه بسيارها و بسيارها و بسيار ، بيهوده دور خويش چرخيده ايم و چرخيده ايم و متأسفانه و متأسفانه هنوز ، در همان جايِ 102 سال پيش قرار داريم و ... و ...&lt;br /&gt;و بله كه تازه اگر اين باشد و همگي به چنين مواضع و باورها و شناختي رسيده باشيم ، باز زهي سعادت كه قرن ها و سده ها را بر باد نداده ايم و شايد فهم چنين توجيه خوش بينانه اي - برايِ ما - انگيزه اي گردد ، تا به كار وكار و بازهم كار و شتاب و شتاب و شتاب و بازهم انگيزه و فهم و خِرد و اراده به تحول ، همت كنيم ، همت ... و اميد و اميد كه چنين باشد ، زيرا كه گاه نيهليسم نيز مي تواند ، انگيزه ي حركت و ساختِ جامعه و انساني خرد باور و بالغ و مصمم ، با گام هائي استوار و زميني ، بر زميني استوار باشد . اميد ...&lt;br /&gt;و اما بهتر كه كلام آخرم را ، با اين پيام به بعضي از دوستانِ قديم و جريان هايِ سياست ساز و فرهنگ ساز و به اصطلاح مديران مدبر و شجاع پايان بخشم كه بدانيد و دانسته باشيد : رها كردن جامعه ي فقير و فاسد و ناراضي و گرفتارِ روزمره گي هايِ حقير به خويش و وانهادن سيستم اداري فاسد و رشوه گير و رانت خوار و بي محتوايِ علمي و تخصصي لازم و بي توانِ علمي كافي برايِ مديريت ، در كنار بازار سنتي و اقتصاد مصرفي و دلال صفت و متكي به صادرات فراورده هاي خام زير زميني از سرمايه ي نسل هايِ ديروز و امروز و فردا و فرداها نيز – هرچند جامعه به حدِ هيچ و برايِ چنين شرايط و اهدافي پائين آمده باشد و از آن هيچ چيزي جز اطاعت ساخته نباشد – بي ترديد برآوردنِ همان « بيت عنكبوت » و خانه يِ مقوائي است كه با نخستين بادهاي مخالف و كمترين شوك و گاه كوچك ترين اشتباه در محاسبات و ده ها و صدها عامل حتا به حساب نيامده و نياورده ، ناگهان و به هيچ فرو مي ريزد و با خود همه چيز را به كامِ نيستي و فرو ريختني ناگزير مي برد – چنان كه نمونه هاي تاريخي اش را بسيار نديده باشيم - چنين عفونت زاري نطفه ي از هم پاشيدني غير قابل پيش بيني و كنترل را ، در هرلحظه ي خويش با خود دارد و مي پرورد ، به گونه اي كه قدرتِ هرگونه تصميم گيري را نيز ، همين ترس از فروريختني ناگهاني و غيرقابل كنترل و از دست رفتن سر رشته هاي امور ، از مديرانِ درجه اول جامعه سلب مي كند و كرده است ...&lt;br /&gt;وخلاصه اين كه : فساد فساد مي آورد و اداري و بازاري و قاضي و ضابط و وكيل و وزير و همه و همه ي از اين جنس و دست ساخت – گيرم كه به دلايل آشكار و خاص اين گونه پرورده شده باشند – به هرحال همان هيچي است كه گفتيم و گذشت ، چنان كه حتا اندك نسيمي ممكن است به طوفان و گردبادي ويران گر تبديل گردد و چه و چه و چه ... پس چه خوبست آقايان پيش از چنان روز و روزگار و ورطه اي ، به خود بيايند و كاري كارستان را حتا به گونه اي كه پيشينيان تاريخي و متأخرشان كرده اند و بايد و گريز ناپذير است ، خود پيشقدم شوند .&lt;br /&gt;و سرانجامِ سخني را كه سال هاست فرياد كرده ايم و همواره مغفول و بي اعتنا به آن و ناديده گرفته شده مانده است ، در اين يك كلام خلاصه كنم كه : سيستمي كه نتواند خود خويشتن را اصلاح كند ، پيشاپيش محكوم به شكست و اضمحلالي حتمي است .... پس به خود آئيم پيش از آن كه ديگر خيلي خيلي و خيلي دير باشد و كاري را كه سرانجام ناچاريم و بايد بكنيم و خواهيم هم كرد ، اكنون و در اين بازمانده ترين فرصت ها خود مديريت كنيم و .... اميد كه چنين گردد و اين شناخت و باور و بلوغ ، راه گشايِ فردايِ آزاد و آگاه و شادكاممان شود ... شايد و اميد ...&lt;br /&gt;و ديگر بس كنم كه گفته اند : « در خانه اگر كس است ، يك حرف بس است ... و اما پس از 24 صفحه حرف زدن گفتنِ : « العاقل يكفيه الاشاره » هم از آن حرف هاست ...&lt;br /&gt;و التمام .&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801318-1740709085129814748?l=zojaji.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zojaji.blogspot.com/feeds/1740709085129814748/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801318&amp;postID=1740709085129814748&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/1740709085129814748'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/1740709085129814748'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zojaji.blogspot.com/2008/04/blog-post.html' title='زندگي هاي سوخته و بدفرجام'/><author><name>محمدرضا زجاجی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14427611625980580574</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/SwqGKHGydxI/AAAAAAAAAHM/pRJgjoCj2Us/S220/Mohammad+Reza+Zojaji.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801318.post-5054197922121772014</id><published>2007-08-07T14:41:00.000-07:00</published><updated>2007-08-07T16:58:30.595-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر كلاسيك - داستان قاضي حمص'/><title type='text'>داستان قاضي حمص - مجموعه ي كامل</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;داستان قاضي حمص ( مجموعه ي كامل ) &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;بيا بشنو حديث قاضيِ حمص *** ببين افسانه در تاريخ اين جنس&lt;br /&gt;به تدبير ار معاويه است مشهور *** و يا در مكر، عمروعاص فغفور&lt;br /&gt;يقين دان قاضيِ ما راسپوتين است *** كه احكامش همه چون انگبين است&lt;br /&gt;جناب مينوي- شيخ اساتيد- *** به گفتارش نمود اين قصه تمهيد (15گفتار)&lt;br /&gt;كه خود مجموعِ چند افسانه و پند *** فراهم آمده ، شيرين تر از قند&lt;br /&gt;حكايت كرد راوي، اين روايت *** مسلماني ، به تقوا بي نهايت&lt;br /&gt;زني زيباتر از ماه و پري داشت *** كه ناز او هزاران مشتري داشت&lt;br /&gt;كنارش يك يهودي كرده منزل *** مر او را فكرِ زن ، پيوسته در دل&lt;br /&gt;هزاران حيله ها را آزمودي *** ولي از هيچ يك سودش نبودي&lt;br /&gt;مسلمان زير فقر و بود محتاج *** جهودك - فقر را- بنمود آماج&lt;br /&gt;فرستادش به يك روزي فسنجان *** كه برگرداند آن مرد مسلمان&lt;br /&gt;به روز عيد بردش هديه در پيش *** ولي مقبول نامد نزد درويش&lt;br /&gt;سرانجام آن جهود عشق در دل *** بخواندش ميهمان او را به منزل&lt;br /&gt;پس از حمد و ثناي آن چناني *** كه مي گفنش پياپي: يارِ جاني&lt;br /&gt;اگر ما در شريعت، هردو فرديم *** ولي همسايگان و هم نبرديم&lt;br /&gt;در اين فرهنگ مر همسايه، جان نيست؟ *** مگر ميراث دار خانمان نيست؟&lt;br /&gt;كه شايسته نباشد نزدِ انسان *** بخوابم سير و، تو باشي پريشان&lt;br /&gt;مگر نه ما دو تن، همسايگانيم ؟ *** به يك شهريم و هر دو هم زبانيم؟&lt;br /&gt;مرا سيم و زر ِ بسيار باشد ؟ *** تو را اين گونه تن بيمار باشد ؟&lt;br /&gt;ببايد حلِ اين مشكل نمودن *** بپاخيزي و باري آزمودن&lt;br /&gt;زر از من ، كار از تو، بركت از حق *** نباشد اين جهان را،هيچ مطلق&lt;br /&gt;كنون چون كاروان و خيلِ تجار *** وسايل را تمامي كرده تيمار&lt;br /&gt;تو را من مي دهم دينارها قرض *** دو ساله بازگرداندن كنم فرض&lt;br /&gt;بخر از بهر خود كالاي بسيار*** به شهر اصفهان مي بر به بازار&lt;br /&gt;فلان اجناس نيك و آزموده *** كه سود آن سه چندان نيز بوده&lt;br /&gt;از آن جا هم حرير و فرش نايين *** سر راهت ببر در شهر قزوين&lt;br /&gt;فلان ابريشم وادويه ي هند *** به افغان كن تدارك ، توشه ي سند&lt;br /&gt;چو اين كار است بسيار آزموده *** و اين راه است امن و هم ستوده&lt;br /&gt;تو را با يك سفر، اين كار آسان *** تمام زندگيت آيد به سامان&lt;br /&gt;من ار چه، خود جهود واهل سودم *** تو مر همسايه را، خدمت نمودم&lt;br /&gt;قسم كو سود، از تو من نگيرم *** تو را من راستي، منت پذيرم&lt;br /&gt;وليكن مي نمايم، خويش شرطي *** براي اعتماد و قول پرتي&lt;br /&gt;اگر در رأس موعد برنگردي *** و يا آن سيم و زر حاضر نكردي&lt;br /&gt;به خنجر من دو سير از گوشتت را *** جدا سازم - ز هرجائي- به فردا&lt;br /&gt;كنون گر شرط من مقبول باشد *** تو را هم سيم و زر مقدور باشد&lt;br /&gt;برو پس شور كن با هركه خواهي *** قبولت گر كه شد، آرم گواهي&lt;br /&gt;نويسيم اين قرارِ خويش روشن *** دو تن عادل كنند آن قول متقن&lt;br /&gt;مسلمان هرچه كرد از قصه تفتيش *** نمودي شور با بيگانه و خويش&lt;br /&gt;و كرد اصرار شرطي نيك و مقبول *** پذيرد آن جهودِ احمق و گول&lt;br /&gt;نشد مقبولِ آن مردِ يهودي *** مگر شرطي كه خود اول نمودي&lt;br /&gt;نمودي مشورت هايِ فراوان *** تمامي اهل خانه ، تا خيابان&lt;br /&gt;همه گفتند كي گردد محقق *** چنين شرطي كه باشد شرطِ احمق&lt;br /&gt;ولي كار و سفر پرسود باشد *** زيانش نيست، هم نابود باشد&lt;br /&gt;مر آن مرد مسلمان داشت ياري*** به تدبير او چو لقمان كارداري&lt;br /&gt;امين و مؤمن و فرزندِ پرهيز*** رفيقي بي نظير و اهلِ تمييز&lt;br /&gt;از آن هائي كه امروزند مفقود *** فدايِ خاكِ پايش گر مرا بود&lt;br /&gt;به عالم هرچه خوب و هرچه زيبا *** تمامي سيم و زر، با فرشِ ديبا&lt;br /&gt;هرآن چه لذتِ ناچيزِ دنيا *** فدايِ همدمي پاك و مصفا&lt;br /&gt;همه برخيِ ِ آگاهانِ دلسوز*** كه مي خواهد تو را، امروز و ديروز &lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/Rrj-AtJZYDI/AAAAAAAAAEQ/t_nx1uo2NAg/s1600-h/sibil10.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;كنون اما، چنين ياري نديدم *** دريغ از آن چه آسان برگزيدم&lt;br /&gt;مگر بوده ست ، در ادوار ديگر *** برايِ اهل كفر اينك ، ميسر&lt;br /&gt;ولي در كشور صاحب زماني *** نبيني يارهايِ آن چناني&lt;br /&gt;در اين جا جملگي اهلِ فريب اند *** نياز خويش را، با تو قريب اند&lt;br /&gt;تمامي بندگان سكه ي زر *** برادر، خواهر و زن، نيز شوهر&lt;br /&gt;غرض آن مردِ بي چيز و مسلمان *** كه بودش آن چنان ياري به دوران&lt;br /&gt;به نزد وي شد و آن قصه سنجيد *** جوانب را تمامي ، كرد تمهيد&lt;br /&gt;خريد و هم فروش و سود ، قطعي *** نباشد هيچ فرضي ، سست وسطحي&lt;br /&gt;نخواهد شد يقين آن شرط اجرا *** بماند آن جهودك ، تويِ رؤيا&lt;br /&gt;بياوردند پس قرطاس و خامه *** نوشتند آن قرار و شرط ، نامه&lt;br /&gt;شهودِ معتبر، عدلينِ حاضر *** گواهي كرده پس، با طيبِ خاطر&lt;br /&gt;دوساله گر كه آن زر برنگردد *** ببرد آن دو سير و خر نگردد&lt;br /&gt;مسلمان زر سِتد وآن ديگري قبض *** نبودش آن جهودك گوئيا نبض&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;سپس كالاي مرغوب و يگانه *** فراهم كرد و آن گه سويِ خانه&lt;br /&gt;وصيت كرد با اهل و همه خويش*** گرفت آن گاه راهِ كاروان پيش&lt;br /&gt;به روز سعد، گرديدند راهي *** به همراهيِ ِ افراد سپاهي&lt;br /&gt;بدون حادثه از ره گذشتند *** همه شرح سفر از سر نوشتند&lt;br /&gt;به بهتر قيمتي ، آن مال دادند *** براي مالِ ديگر، زر نهادند&lt;br /&gt;خريد و هم فروشي ميمنت بار*** به اندك مدتي ، پيدا شد آثار&lt;br /&gt;غني شد آن چنان درويشِ ديروز *** كه گم شد از سرايش فقرِ جان سوز&lt;br /&gt;به فوريت برايِ اهل و همسر*** فرستادي زر و اموالِ ديگر&lt;br /&gt;نمود آهنگِ ماندن اندكي بيش *** بَرَََد سودي فراوان ، مردِ درويش&lt;br /&gt;تجارت را كمر بربست محكم *** اداي قرض ، بودش زر فراهم&lt;br /&gt;به همراهي قاصد ، زر فرستاد *** به همسر گفت : بايد قرض را داد&lt;br /&gt;تشكر كن تو از مردِ يهودي *** دو قبضه نيز ، همراهش درودي&lt;br /&gt;به سالي بيشتر چون باز گردم *** كنم جبران و با وي ساز گردم&lt;br /&gt;همه از بركتِ اموال وي بود *** كه ثروتمند گشتم اين چنين زود&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;ولي بنگر قضا را گشت ديگر*** دقيقا از همان جاي ِ ميسر&lt;br /&gt;زنك چون ديد موعد نارسيده *** و او را پول بودي نورديده&lt;br /&gt;به خود گفتي: مرا با زر بود كار*** و باشد تا به موعد، وقتِ بسيار&lt;br /&gt;چو آيد پيكِ ره ، در ماهِ ديگر *** به پردازم ، تمامي قرض يكسر&lt;br /&gt;گذشت اين سان و شد او را فراموش *** دريغا جمله زيبائي ، جوي هوش&lt;br /&gt;مر آن مردِ مسلمان شاد و خرسند *** كه با اين بخت و ثروت خورده پيوند&lt;br /&gt;پس از چندي چنان گرديد مشهور*** كه ثروتمند شد، گو خان و فغفور&lt;br /&gt;فراهم شد برايش قصر و ايوان *** غلامان و كنيزاني فراوان&lt;br /&gt;به راهِ هند و چينش كاروان ها *** ميان ناز و نعمت كرده مأوا&lt;br /&gt;برآن شد زآن سپس كز موطنِ خويش *** كند ديدار و دارد سوگلي پيش&lt;br /&gt;زشهرِ فقر فرمايد، دگر كوچ *** كه بوده زندگي با فقر بس پوچ&lt;br /&gt;يكي فرخنده موكب كرد حاضر*** ز ده ها اسب و صدها رأس قاطر&lt;br /&gt;شده همراه وي، جمعي غلامان *** كنيزان و دوچندان نيز مهمان&lt;br /&gt;فراهم كاروان و ساربان ها *** عقب دار و جلو دار و ميان ها&lt;br /&gt;نگهبان و تفنگ انداز و مهتر*** به همراهيِ ديگرها و ديگر&lt;br /&gt;چنان خيلي به راه افتاد از آن جا *** كه كم ديده ست چشمِ اهلِ دنيا&lt;br /&gt;به هرجا شد، خبر رفته است از پيش*** همه آگاه، از بيگانه و خويش &lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/Rrj9r9JZYCI/AAAAAAAAAEI/XXPUOa8p2hI/s1600-h/sibil9.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;به نزديكِ وطن ، پس نارسيده *** دو منزل يا سه منزل، در سپيده&lt;br /&gt;به استقبالِ خواجه ، مردمِ شهر *** هلا بنگر كنون ، ابناء اين دهر&lt;br /&gt;چنان چون موكبِ شاه و وزيران *** فرود آمد چنين ، با جمعِ دربان&lt;br /&gt;برايش جمله قرباني نمودند *** و نيز اشعار بسياري سرودند&lt;br /&gt;همه تجار و اهلِ شهر، اين سان *** سه روز و هم سه شب گشتند مهمان&lt;br /&gt;پس آن گه حاكم و شيخان و مفتي *** وجوهِ مفت خورهائي كه گفتي&lt;br /&gt;ز خواجه ديدني ، مبسوط كردند *** سخن هائي همه مضبوط كردند&lt;br /&gt;سپس چون گشت خلوت دور و اطراف *** همه رفتند دراكناف، اصناف&lt;br /&gt;يهودي آمد و چون سايه آرام *** كه اكنون گشت كار ما به فرجام&lt;br /&gt;بيامد خدمتِ همسايه يِ خويش *** خوش آمد را، هدايا ده طبق بيش&lt;br /&gt;پس از جمله تعارف هايِ عادي*** سخن گفتش، از آن قرضي كه دادي&lt;br /&gt;كه خود شد باعثِ اين خوان و نعمت *** نمودي دور از تو، هرچه نِقمت&lt;br /&gt;چو اندر رأسِ موعد پس ندادي *** هلا آماده شو، شرطي نهادي&lt;br /&gt;به بايد من دو سير از لحمِ جانت *** به گيرم ، گرچه باشم ميهمانت&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;چو بشنيد اين سخن مردِ مسلمان *** به لرزيدن درآمد جمله اركان&lt;br /&gt;كه پس دادم من آن زر را، به هنگام *** نباشم مستحق، براين سرانجام&lt;br /&gt;سپس فرياد كردي: اي ضعيفه *** بياور خود رسيدِ مال و جيفه&lt;br /&gt;چو چشمِ زن برآن همسايه افتاد *** تمامي خوان و مان را، ديد برباد&lt;br /&gt;چنان بودي فراموشش زخاطر*** تو گوئي بوده خود، يك رأس قاطر&lt;br /&gt;الهي من نباشم ، در ميانه *** كه رفت از خاطرم كارِ زمانه &lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/Rrj9TdJZYBI/AAAAAAAAAEA/DFdUySwwnT8/s1600-h/sibil8.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5096101489053098002" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/Rrj9TdJZYBI/AAAAAAAAAEA/DFdUySwwnT8/s320/sibil8.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;به يك باره تمامي ، بخت برگشت *** عزا شد جشن و، غم ها تازه تر گشت&lt;br /&gt;دگر حرف و پريشاني ، چه حاصل ؟ *** چو باشد حاضراين جا، شمر قاتل&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;جهودك رفت و اندر خانه خوابيد *** همه اعيان شهر و اهلِ تمهيد&lt;br /&gt;هزاران طرح و اصلاحيه دادند *** رضايِ آن يهودي سر نهادند&lt;br /&gt;ولي اجرايِ شرط اوليه *** نمود اصرار بهرِ آن قضيه&lt;br /&gt;مسلمان داد، جمله ثروتش را *** سپس حاكم تمامي قدرتش را&lt;br /&gt;يكي فرمود: صدها باغ و بستان *** غلامان و كنيزاني فراوان&lt;br /&gt;به جز اجرايِ طرحِ اوليه *** نشد راضي جهودك ، زاين قضيه&lt;br /&gt;پس از يك ماه شور و مشورت ها *** وساطت ها و تهديداتِ پيدا&lt;br /&gt;چو برجا ماند آن مشكل كماكان *** به نزد حضرتِ قاضي شتابان&lt;br /&gt;به وقت بررسي شد محكمه پر*** در و ديوار و هم، هر خشت و آجر&lt;br /&gt;چنين موضوع بكر و شرطِ نادر*** يهودي و مسلمان گشت حاضر&lt;br /&gt;شيوخِ شهر و اهلِ حل و تدبير*** دبير و سردبيري بهرِ تقرير&lt;br /&gt;جناب مفتي و هم محتسب نيز*** براي مشورت، اصحابِ پرهيز&lt;br /&gt;تمامِ گزمگان از بهرِ تنظيم *** چماقِ عدل و هم نيروي ِ تفهيم&lt;br /&gt;پس از حمد و ثناي ِ ذاتِ باري*** تبرك را، دو آيه خواند قاري&lt;br /&gt;عدالت را ببين، اين گونه آسان *** يهودي داد خواهد از مسلمان&lt;br /&gt;پس از تعريفِ عدل و هم عدالت *** نمودند آن قسم نامه قرائت&lt;br /&gt;جهود آن گاه دادِ خويشتن خواست *** تمامي ماوقع را، بي كم و كاست&lt;br /&gt;به عرضِ دادگاهِ با كفايت *** رسيد آن دادخواهي حسبِ عادت&lt;br /&gt;پس از آن متهم آمد به ميدان *** حكايت گفت از رشت و صفاهان &lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/Rrj869JZYAI/AAAAAAAAAD4/Qp5149zBuow/s1600-h/sibil6.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;در اين هنگام ، پرسش هايِ بسيار *** تمامِ ماجرا بنمود تكرار&lt;br /&gt;چو بود آن نامه با مهرِ مسلمان *** نكرد انكار وي آن عهد وپيمان&lt;br /&gt;شهودِ حاضر و عدلينِ موجود *** دلايل آشكار و شبهه مفقود&lt;br /&gt;گواهي داد پس اصحاب دعوا *** نكردي هيچ كس ، يك جمله حاشا&lt;br /&gt;بلي ، بس محترم بوده ست پيمان *** نه دعوا بوده و نه نيز زندان&lt;br /&gt;گرو بهر كرور و صد كروران *** فقط مويِ سبيلي سهل و آسان&lt;br /&gt;موثق بوده حرفِ مردمان بس *** نه مفتي بوده ، نه شيخ و نه ناكس&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;بود معروف در ادوارِ ماضي *** شكايت برد شخصي نزدِ قاضي&lt;br /&gt;خريدم از فلان ، يك خانه ويران *** كنم آن را عمارت بهرِ اسكان&lt;br /&gt;چو كندم پي ، بشد گنجي هويدا*** كه بوده از قديم آن زر درآن جا&lt;br /&gt;ببردم گنج ، نزدِ بايعِ خويش *** كه بستان زر ز من ، اي مردِ درويش&lt;br /&gt;ولي گويد: چو من آن خانه دادم *** تمامي ملحقاتش را نهادم&lt;br /&gt;بود مالِ تو آن گنجِ فراوان *** ندارد او قبول اين حكمِ آسان&lt;br /&gt;كه من تنها خريدم ملك و خانه *** نه گنجي را كه او آرد بهانه&lt;br /&gt;كنون تو حكم كن ، مالك كدام است ؟ *** مراو را، يا مرا اين گنج وكان است؟&lt;br /&gt;روايت كرد راوي اين حكايت *** به نزدِ شاه شد قاضي به ساعت&lt;br /&gt;مرا معزول فرما زاين ولايت *** كه دارد مردمي نيكي به غايت&lt;br /&gt;دو سال و اندي اندر شهر ايشان*** اقامت كرده ام خود بهرِ ايشان&lt;br /&gt;بود اين اولين پرونده يِ من *** ندارد سود و كي راضي است ذوالمن&lt;br /&gt;ولي اينك بگويد آشكارا *** كه من مجري ِ قانون ام در اين جا&lt;br /&gt;به من چه گر نباشد عادلانه *** يقين دارم– بلي– ظلمِ زمانه&lt;br /&gt;مدارك اين چنين وآن چنان است *** به من چه گر حقيقت غير ِِ آن است&lt;br /&gt;تو گوئي هست اين چك ها امانت *** كه بوده نزدِ بنگاهِ عدالت&lt;br /&gt;فراري صاحبِ بيچاره ي آن *** شده از ترسِ اين خلقِ مسلمان&lt;br /&gt;كنون بنگاه و جمعي خلقِ بي دين *** به حكمِ حضرتِ قاضيِ قزوين&lt;br /&gt;نموده دينِ آن احمق مسلم *** چو در دست است آن چك هايِ محكم&lt;br /&gt;به تضمينِ نزول و اعتمادش *** برايِ دادنِ سودِ زيادش &lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/Rrj8IdJZX_I/AAAAAAAAADw/g8k2F2nqkwY/s1600-h/sibil5.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;چو مضطر بوده و بيچاره داده است *** همه چك ها از آن بنگاه زاده است&lt;br /&gt;نداده تكه اي كاغذ رسيدش *** كه باطل مي شود در سررسيدش&lt;br /&gt;چو آن احمق شده اينك فراري *** همه احكام مي باشد غيابي&lt;br /&gt;ظواهر، هم چك و هم نص ِ قانون *** عليه هر كه نشناسد چو مجنون&lt;br /&gt;به اين گرگان و هم روبه شغالان *** نمايد اعتماد، اكنون به دوران&lt;br /&gt;اگر صد بار گوئي اين حقيقت *** يقين دارد- چو قاضي- خود رذيلت&lt;br /&gt;برايِ وي بود تحقيق آسان *** قرائن هست بسيار و فراوان نآ&lt;br /&gt;ولي كو حوصله، داعي چه چيز است ؟ *** مگر قاضي ز ديوانِ تميز است ؟&lt;br /&gt;چو مي باشد مدارك سفت و محكم *** صرايح فاقد و جرمي مسلم&lt;br /&gt;به من چه كز پي مدرك بگردم ؟ *** اگر چه مدعي و اهلِ دردم&lt;br /&gt;و تازه اين بود قاضي ِ سالم *** كه در اطرافِ رشت و يا اسالم&lt;br /&gt;قناعت كرده تنها بر وظيفه *** قضاوت كرده بر خيلِ ضعيفه&lt;br /&gt;و گرنه آن قضاتِ غيرِ صالح *** كه بسيارند برحسبِ مصالح&lt;br /&gt;چه گويم من كه در اين ملك قاضي *** ندارد هيچ كس از خويش راضي&lt;br /&gt;قضاوت هست خاصِ بهترين ها *** به اخلاق و عدالت اولين ها&lt;br /&gt;اگر امكانِ عصمت بود، بايد *** كه قاضي مثلِ معصومان بزايد&lt;br /&gt;تمامِ زندگي اش همچو معصوم *** نه از تقوا چو جمعِ خلق محروم&lt;br /&gt;نه هر فردي حقوق و فقه خواند *** قضاوت را يقين او مي تواند&lt;br /&gt;هم ايمان، هم عدالت، هم كه دانش *** چرا قاضي شود اهلِ نمايش؟&lt;br /&gt;ولي اين جا چو كار از بُن خراب است *** شمارِ جرم بيرون از حساب است&lt;br /&gt;كجا پيدا شود ده ها هزاران *** قضاتِ خوب، دراين ملكِ ويران&lt;br /&gt;بود قاضي، خود از اصحابِ اين خاك *** حسابِ حق و عدل از بُن بود پاك&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;كنون دنباله ي افسانه بشنو *** ز حمص و قاضيِ جانانه بشنو &lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/Rrj7sNJZX-I/AAAAAAAAADo/Gl5vkNMvmPo/s1600-h/sibil4.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;چو گفتند آن جهود و هم مسلمان *** تمامِ ماوقع را لخت وعريان&lt;br /&gt;تفحص كرد قاضي ، بارِ ديگر *** ز اطراف و جوانب، او سراسر&lt;br /&gt;مسلمان گفت: آري شرط كردم *** « مر اين انديشه را بي ربط كردم »&lt;br /&gt;فرستادم زرِ مردِ يهودي*** بدان ساني كه ما را شرط بودي&lt;br /&gt;ولي كرد اين زنك آن را فراموش *** ببرده زر ز وي هم عقل و هم هوش&lt;br /&gt;سپس قاضي برايِ يك تنفس*** و هم پنهان نمودن خود، تجسس&lt;br /&gt;برفت از جمع با اصحابِ انصاف *** نمود او مشورت با كاف و هم قاف&lt;br /&gt;سپس آمد برايِ حكم و فرمان *** باستاده يهودي و مسلمان&lt;br /&gt;بدادي حق به آن مردِ يهودي *** همان ساني كه وي را شرط بودي&lt;br /&gt;ببرد او دو سير از لحمِ مردك *** ز هر جائي كه خواهد، اندك اندك&lt;br /&gt;شد اين سان بَرده آن مردِ مسلمان *** هميشه دست و گردن زيرِ فرمان&lt;br /&gt;بسي رقصاند آن مردِ جهودش*** هزاران حكم كردي، بهرِ سودش&lt;br /&gt;نه وي را اذنِ رفتن بود، از آن شهر*** نه او را جايِ ماندن ، زآن همه قهر&lt;br /&gt;در آخر گفت خواهد بيضتينش *** ببرد از مسلمان خصيتينش&lt;br /&gt;شبي ديد-از قضا- آن يارِ جاني*** بگفتش: از چه رو چون مرد گاني&lt;br /&gt;بگفت او را: جهودك طاقتم برد *** « گمان دارم كه خواهد خايه ام خورد »&lt;br /&gt;مرا آن شرط و اين حكم است قاتل *** كه گرديده است اينك عقل زايل&lt;br /&gt;بگفت آن يارِ دانا، راه اين است *** چو اين جا جايگاهِ مسلمين است&lt;br /&gt;تواند بود، قاضي انتخابي *** چرا اين گونه عاجز از جوابي&lt;br /&gt;بكن تو اعتراضي سخت محكم *** به اين حكم و به آن قاضي مسلم&lt;br /&gt;كند گر قاضيِ حمص ات قضاوت *** نجاتت حاصل آيد زاين مصيبت&lt;br /&gt;به تدبير و درايت اولين است *** به هوش و حلِ مشكل برترين است&lt;br /&gt;مرا با وي سوابق كهنه باشد *** به حلِ مشكل– آري- خبره باشد&lt;br /&gt;نويسم از برايش، خويش نامه *** كنم تقرير، با قرطاس و خامه&lt;br /&gt;وگرنه نزدِ هر قاضي تو محكوم *** شوي اين سان زعمرِ خويش محروم&lt;br /&gt;چو باشد خط و شرط و مهر روشن *** عليه تو دلايل بس مبرهن&lt;br /&gt;گواهان كرده تاييدِ يهودي*** شوي محكوم هرجايي كه بودي&lt;br /&gt;فقط قاضيِ حمص و رأي و تدبير*** نمايد مشكلت را، نيك تقدير&lt;br /&gt;مشو الا به حكمِ وي، تو راضي *** مسلمان هستي واهلِ نمازي&lt;br /&gt;پس از آن رفت فردا نزدِ قاضي*** بگفتا من ني ام زاين حكم راضي&lt;br /&gt;چو من باشم مسلمان، او جهود است *** و اين مردم ، همه اهلِ سجود است&lt;br /&gt;نمايم انتخابِ قاضيِ خويش*** كه باشد قاضيِ حمص آن خوش انديش&lt;br /&gt;شنيدي چون كه قاضي نام از وي*** بلرزيدش همه اعصاب و هم پي&lt;br /&gt;زدي آن گاه وي رندانه لبخند *** كه يعني: هان ، بدانستم تو را فند (1)&lt;br /&gt;ولي يك نكته برگو دوستانه *** كه بوده است آن كه دادت اين نشانه&lt;br /&gt;كه باشد آن كه در اين جاست آگاه *** تو را بنموده اين سان، راه ازچاه&lt;br /&gt;كدامين رند قاضي را شناسد؟ *** ز حمص و قاضي اش آگاه باشد؟&lt;br /&gt;بگفتش: مر مرا يك يارِ جاني*** كه در يك گوشه اي دوراز نشاني&lt;br /&gt;اقامت كرده اندر خلوتِ خويش*** بنشناسد ورا جز مردِ درويش&lt;br /&gt;ز غوغاي عوام اينك فراري*** برون نايد مگر وي اضطراري&lt;br /&gt;بگفت آرام: دانستم كه بوده *** سلامم گو به آن مردِ ستوده&lt;br /&gt;سپس آن قاضيِ هشيار و دانا *** يهودي را نمود احضار، آن جا&lt;br /&gt;بگفتش ماجرا آن سان كه بايد *** تو را راهي- به غيرازاين- نشايد&lt;br /&gt;چو حقِ انتخابِ قاضي، او را ست *** ببايد رفتن آن جائي كه وي خواست&lt;br /&gt;در آن جا نيست، او را اعتراضي*** چو مي باشد قبولش، خويش قاضي&lt;br /&gt;سپس گفتش يهودي را به خلوت *** مر اين قاضي كه او دارد رضايت&lt;br /&gt;به حيلت اولين و آخرين است *** به تدبير او يقينا برترين است&lt;br /&gt;بيا با صلح طي كن ماجرا را *** مرنجان خويش و هم خلقِ خدا را&lt;br /&gt;بگيرم بهرِ تو هرچند خواهي*** قبايِ اطلس و ديبايِ شاهي&lt;br /&gt;زر و سيمت بگيرم صد برابر*** مزن بر جانِ خود اين گونه نشتر&lt;br /&gt;ولي هرچند گفت آن مردِ دانا *** يهودي را نشد مقبول اصلا&lt;br /&gt;بگفتا چون قبولش مهر و شرط است *** دگرها ماجرا گفتار ِ پرت است&lt;br /&gt;گواهي آشكارا، شرط محكم *** از او من نگذرم ، مفت ومسلم&lt;br /&gt;اگر قاضيِ حمص و عمروعاص است *** مدارك روشن و ني بي اساس است&lt;br /&gt;رود گر كوهِ قاف و يا ثريا *** به دنبالش روم ، حتا در آن جا&lt;br /&gt;مرا خايه كشيدن التماس است *** سخن هايِ دگرهم ، بي اساس است&lt;br /&gt;بدين سان آن جهودك با مسلمان *** نمودند عزمِ رفتن ، بهرِ فرمان&lt;br /&gt;از آن لحظه يهودي چند كس را *** ز ترسِ رفتن و جستن از آن جا&lt;br /&gt;نگهبانان بر او بگماشت ، از دَم *** ورا خايه كشيدن ، بد مسلم&lt;br /&gt;سفر را كارواني گشت پيدا *** ز همراهان ايشان هم مهيا&lt;br /&gt;مسلمان را وساطت بارِ ديگر*** فرستادي هدايا نيك و بهتر&lt;br /&gt;شيوخ شهر كردند التماسش *** ولي سودي نبردند از اساسش&lt;br /&gt;سپس آماده شد، مردِ مسلمان *** سپردي خانه را، بر يارِ جانان&lt;br /&gt;گرفت او نامه اي از بهرِ قاضي*** شده مسطور شرحِ بس درازي&lt;br /&gt;يهودي چون كه با صدها برابر*** رضايش مي نشد ما را ميسر&lt;br /&gt;چو قصدِ وي بود، بيضه كشيدن *** ببايد خدمتِ قاضي رسيدن&lt;br /&gt;سرانجام آن دو تن با جمعِ همراه *** دو منزل را يكي كردند در راه&lt;br /&gt;ولي بنگر تو احكامِ قضا را *** چه پيش آمد، ز تقديرِ فضا را&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;strong&gt;بخش دوم : حادثه ي اول&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;به يك روز بهاري در بيابان *** كه بودند آن همه بر ره شتابان&lt;br /&gt;هويدا شد- به ناگه- اسبِ مستي*** كه رَم كرده ز بالا ، سويِ پستي&lt;br /&gt;به دنبالش سواراني شتابان *** بگيريد و بگيريديش، گويان&lt;br /&gt;تمامي كاروان هر يك ز سوئي *** گرفتند اسب را بي گفت وگوئي&lt;br /&gt;در اين غوغا ولي دستِ مسلمان *** فرو شد ناگهان، در چشمِ حيوان&lt;br /&gt;بُريد انگشترانش، جمله رگ ها *** پراز خون گشت آن چشمانِ زيبا&lt;br /&gt;چو بود آن اسب، محبوب و پر ارزش *** نموده كور مردك، اسبِ ورزش&lt;br /&gt;گرفتندش قصاصِ چشمِ زيبا *** ببايد كور گردي، درهمين جا&lt;br /&gt;يهودي فرصتي از بهرِ تحريك *** فراوان گفت برآن حكم تبريك&lt;br /&gt;كه اين مردك چنين و هم چنان كرد *** مرا اين گونه وي بي خانمان كرد&lt;br /&gt;ببايد چشم و هم بيضه بريدن *** همين جا خدمتِ يارو رسيدن&lt;br /&gt;مسلمان گشت تاوان را مهيا *** ولي راضي نشد آن جمع ِ حاشا&lt;br /&gt;مثالِ بعضي از اقوامِ نادان*** كه خود يا كودكان را كرده قربان&lt;br /&gt;چو يك ماشينِ زيبا و پرارزش*** بيايد سويِ ايشان بهر ِ گردش&lt;br /&gt;بيندازند خود را زيرِ ماشين*** به راهِ رشت و گيلان ، يا به قزوين&lt;br /&gt;ديه اكنون ، شده چندين كروران*** و يا از پايِ خود گيريم تاوان&lt;br /&gt;غرض فقر است و جهل اين مردمان را *** كه بهرِ خود كند، دعوا مهيا&lt;br /&gt;در آن جا نيز ، چون سودي نبودش *** مسلمان را از آن گفت و شنودش&lt;br /&gt;بگفتا: چون كه ما اينك روانيم *** به حكمِ قاضيِ حمص هم زبانيم&lt;br /&gt;بيايد يك تن از جمعِ شما نيز*** به نزدِ قاضي آن معنايِ پرهيز&lt;br /&gt;به حكمِ وي، همه گردن گذاريم *** چو دراين جا، تمامي ره گذاريم&lt;br /&gt;يهودي نفعِ خود را كرد تشويق*** كه آيد يك تن از ايشان به تحقيق&lt;br /&gt;دوتن گردد شمارِ مدعي ها *** مگر آسان شود كارش درآن جا&lt;br /&gt;روان گرديد پس همراهِ ايشان*** يكي بيكارِ ديگر، سهل وآسان&lt;br /&gt;به نزدِ قاضيِ حمص آن يگانه *** شكايت تا برند، ازاهلِ خانه&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;strong&gt;حادثه ي دوم :&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;شب درآمد رهزنِ سودائيان *** قصدِ ماندن كرد در ده كاروان&lt;br /&gt;بود اهلِ قافله را منزلي *** كو توان برپا نمودن محفلي&lt;br /&gt;آن زمان ها از پيِ يك روز راه *** با الاغ و اشترانِ سر به كاه&lt;br /&gt;طيِ يك منزل، گهي دو، گاه بيش *** رفته گاهي خويش، با پايِ پريش&lt;br /&gt;منزلي تا منزلي، يعني چهار*** توده يِ سنگي، تو فرسنگي شمار&lt;br /&gt;كاروان را هم الاغ و هم شتر*** اسب اندك بود و ني آن جا موتور&lt;br /&gt;اين چنين گاهي دو منزل، گاه يك *** كرده طي در روز، غير از اسبِ پيك&lt;br /&gt;گاه در شب هايِ امن و ماهتاب *** كاروان مي رفت ، اما بي شتاب&lt;br /&gt;تا رساند خود به شهر و مردمان *** يا كه هر آباديِ امن و امان&lt;br /&gt;بود در هر منزلي يك روستا *** جايِ آن گاهي ، به پا كاروان سرا&lt;br /&gt;كاروانِ ما ولي با اسب بود *** اين چنين روزي، سه منزل طي نمود&lt;br /&gt;گاه از بي راهه طي مي كرد راه *** چون تني همراهشان، مردِ سپاه&lt;br /&gt;ليك بعد از اين، دگر شهري نبود *** هم خلايق خسته، از گفت وشنود&lt;br /&gt;پس به سوي آن سرايِ كاروان *** شد روان، آن مردمِ بي ساربان&lt;br /&gt;چون كه شب بود و سرا در بسته بود*** در زدند آن جمع از بهرِ گشود&lt;br /&gt;بعدِ چندي چون كه آن در وا نشد *** نوبتِ آرامش و مأوا نشد&lt;br /&gt;بارِ ديگر كوبه بر در زد درشت *** چون نشد وا، دستِ خود را كرد مشت&lt;br /&gt;زد نهيبي سوي در، بر اسبِ خويش *** آن مسلمان خشمگين و دل پريش&lt;br /&gt;ناگهان در بينِ در، رويِ زني *** آشكارا از ميانِ روزني&lt;br /&gt;قد بسي كوتاه و اشكم مشكِ باد *** حامله بود و تو گوئي رو به زاد&lt;br /&gt;اسب و زن رم كرده ، سويِ يكدگر*** تا بيامد بركشد افسار و سر&lt;br /&gt;پس به يك دم ، دست آن حيوان نمود *** سرنگون زن را كه آن در مي گشود&lt;br /&gt;نعره اي زد، ناگهان بي هوش شد *** پس بيفتاد و زنك مدهوش شد&lt;br /&gt;سر رسيدندي همه اقوامِ او*** گوئيا گرديده دنيا زير و رو&lt;br /&gt;جملگيِ ِ اهلِ ده پيدا شدند *** پس به جنگِ مردكِ رسوا شدند&lt;br /&gt;يك حكيمي سررسيد و در زمان *** شد مداوا آن زنِ بس ناتوان&lt;br /&gt;زن ميان بستر و شش ماهه اش *** مرده بود آن كودك دردانه اش&lt;br /&gt;شوهرش بگرفته مردِ بي گناه *** هست خون تو مرا، قطعا مباح&lt;br /&gt;بوده ده سال و شماري بيشتر *** مي نزادي زن برايِ من پسر&lt;br /&gt;شد پس از خرج زياد او حامله *** كودكم كشتي ميان قافله&lt;br /&gt;گفت او را: اين خطا ني عمد بود*** خواندن ياسين به گوش خرچه سود؟&lt;br /&gt;روزِ ديگر هم گذشتي بي ثمر*** اهل ده گفتند: بگذر شور و شر&lt;br /&gt;در شريعت جز ديه بر عاقله *** نيست تقصيري ، بخوابان غايله&lt;br /&gt;كي خبر بوده ورا از پشتِ در*** اتفاقي اوفتاده ، درگذر&lt;br /&gt;مي گمارد او حكيمِ حاذقي *** مي شود بهرِ شما وي رازقي&lt;br /&gt;تا شود زن خوب و گردد حامله *** مي دهد خرج و ديه را كامله&lt;br /&gt;خود بخفتي ، پس فرستادي به در*** حامله زن را، چنين شد اي پدر&lt;br /&gt;بگذر اكنون و مرنجان خويش را *** زر تو بستان و درآور نيش را&lt;br /&gt;بيشتر از حق خود گيري قصاص *** حرص را بس كن، نما از وي سپاس&lt;br /&gt;ليك تأثيري نصيحت ها نكرد *** كرده ترغيبش يهودي بر نبرد&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;strong&gt;حادثه ي سوم :&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;شب چو خفتند آن جماعت رويِ بام *** بود در انديشه مردك تا به شام&lt;br /&gt;بَد چنين پشتِ سرِ هم آيدم *** بسته كارم ، نك طلسمي شايدم&lt;br /&gt;بهتر آن باشد كنم زاين جا فرار*** پس نگيرم روز و شب جائي قرار&lt;br /&gt;با زنم پنهان شوم فوري ز كس *** هرچه برگيرم، بس است اين خار وخس&lt;br /&gt;پس روم در كربلا گردم مقيم *** هم ز بي راهه شوم ، ني مستقيم&lt;br /&gt;ورنه اين مردِ جهود و ديگران *** مي كشندم عاقبت، بازي گران&lt;br /&gt;از كجا قاضي حمص و راي او*** مي نباشد بي اثر آرايِ او&lt;br /&gt;بود يك تن شاكي و اينك سه تن *** وآن يهودي مستشار و مؤتمن&lt;br /&gt;مي نمايد جملگي را هم زبان *** پول سازد لال را شيرين زبان&lt;br /&gt;هم عليه من شهادت مي دهد *** راحت من كي رضايت مي دهد؟&lt;br /&gt;خواجه بنمايد مرا او، عاقبت *** زاين سبب وي بيضه دارد مسئلت&lt;br /&gt;جرمِ قتل عمد و آري، پس قصاص *** اتهامي مي زند، وي بي اساس&lt;br /&gt;پس همين امشب فراري مي شوم *** اسب زين كرده، سواري مي شوم&lt;br /&gt;با چنين افكار، خود آماده كرد *** خواجگان را شور بي اندازه كرد&lt;br /&gt;گفت: امشب چند اسب راهوار*** زين و توشه ، جمله را آماده دار&lt;br /&gt;نيم شب چون ماه گرديدي نهان *** پس ز بي راهه ، نه با نام و نشان&lt;br /&gt;در سه گوشِ اين سرا از رويِ بام *** سقف كوتاهي است، ديدم وقتِ شام&lt;br /&gt;پس فرود آئيم از آن جا، سويِ باغ *** شب بود تاريك و نامحرم چراغ&lt;br /&gt;جمله آماده زايشان جسته ايم *** چون كه صبح آيد، سه منزل رفته ايم&lt;br /&gt;كرد تكرارآن وصايا وقتِ خواب *** شد غلام آسان به نزديكِ دواب&lt;br /&gt;خفته بودند آن همه بعضي ز روز *** منتظر تا طي شود كي آه و سوز&lt;br /&gt;خيمه زد بر جمع چون خوابِ گران *** بستري آراست وي چون ديگران&lt;br /&gt;نيم شب آهسته در شامِ سياه *** وعده گه را عزم بنمودي به راه&lt;br /&gt;سايه ي ديوار را كرد او نشان *** پر زند از سقفِ كوته ، بي زيان&lt;br /&gt;ليك بنگر، نك قضايِ ديگري*** آمده از ماه، يا از مشتري&lt;br /&gt;زيرِ آن ديوار پيري خفته بود *** گوئيا لبيكِ حق را گفته بود&lt;br /&gt;تا پريد از بام، رويش اوفتاد *** جيغِ رسوائي زد و پس جان به داد&lt;br /&gt;جمله را بيدار كردي كاروان *** جيغ وي در آن سكوتِ بي كران&lt;br /&gt;خفته در نزديك وي هر سه پسر*** تا به شب از حال وي گيرد خبر&lt;br /&gt;هريك از سوئي گرفتندش به بر*** بسته شد راهِ فرارش سر به سر&lt;br /&gt;دوش كشتي كودكي ششماهه را *** كشتي امشب پيرمردي بي صدا&lt;br /&gt;هم در اين اثنا تمامِ كاروان *** سر رسيدند از غلام و ساربان&lt;br /&gt;جملگي سيلي و مشتش مي زدند *** ريز بعضي ، هم درشتش مي زدند&lt;br /&gt;نحس و ناميمون و زهرِ قاتلي *** بدتر از كفتار و گرگ و قاطري&lt;br /&gt;قصد كردي تا كني اين دم فرار*** كي تو را باشد دگر راهِ گذار&lt;br /&gt;آن يكي دست و دگرها پا و سر*** كوفتندش جمله بي خوف وخطر&lt;br /&gt;ترس مرگش بود تا اقوامِ او*** اهلِ ده ، هم ديگران ، بي گفت وگو&lt;br /&gt;مرد را كردند از آن جمع دور*** ورنه اينك رفته بود او سويِ گور&lt;br /&gt;بعد از آن بودش نگهبان مستمر *** تا فراري وي نگردد در سفر&lt;br /&gt;دفن چون كردند پيرِ محترم *** گرد آمد جملگي زار و دژم&lt;br /&gt;در پيِ بسيار بحث و گفت و گو *** كه ش به رفتي آن چه بودش آبرو&lt;br /&gt;گفت: هان قاضيِ حمص و داوري *** هركه او را نيست راهِ بهتري&lt;br /&gt;ورنه هردو، آن جنين و پير مرد *** كشته شد سهوي و ني از رويِ عمد&lt;br /&gt;هر دو را باشد ديه معلوم و فاش *** مي دهم اصحابِ دَم ، دور از تلاش&lt;br /&gt;هركه مي خواهد ديه آن مي دهم *** نقره و زر، نقد و آسان مي دهم&lt;br /&gt;ورنه فردا چون شود آماده ايم *** نزد قاضي راهيانِ جاده ايم&lt;br /&gt;پس به دستوران و اهلِ كاروان *** گفت: برگيريد اين بارِ گران&lt;br /&gt;خواست تا حاضر شود مردِ حكيم *** كو زاهلِ ده بُوَد اين جا مقيم&lt;br /&gt;داد دينارش به قدرِ مسئلت *** خرجِ بيماريِ زن تا عافيت&lt;br /&gt;چون يهودي ديد تنها مي شود *** جنگ را تنها مهيا مي شود&lt;br /&gt;كرد بس تشويق و هم ترغيب شان *** تا شدند آن جمع او را هم زبان&lt;br /&gt;پس تمامِ شاكيان گشتند زود *** خود چو يك تن ، بي قيام و بي قعود&lt;br /&gt;شد مقرر تا كه در راهِ سفر*** دور ننمايند آن مرد از نظر&lt;br /&gt;اين چنين خفتند، تا فردا به راه *** نزد هم باشند چون جمعي سپاه&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;strong&gt;حادثه ي چهارم :&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;پگاه از راه و بي راهه تمامي *** به مقصد كرد نيكو اهتمامي&lt;br /&gt;گذشتند از بسي دشت و بيابان *** به تك تازي، گه آرام و خرامان&lt;br /&gt;به هر منزل نمودند اسب تازه *** نبود آن جا دگر، حيوان قراضه&lt;br /&gt;فراوان شيب طي كردند و ماهور*** چو پيدا شد سواد شهر از دور&lt;br /&gt;كنارِ راه پيري ، با خرِ خويش *** ميان گِل مر او را، دست و پا ريش&lt;br /&gt;چو طغيان كرده آبِ چشمه ساران *** ز بسياري بارانِ بهاران&lt;br /&gt;شده بخشي ز ره مانندِ مرداب *** فرو مانده است ، پير و خر به گرداب&lt;br /&gt;به زحمت پير، بار از خر گرفته *** كنارِ راه حيران او نشسته&lt;br /&gt;خرك پير و نحيف و جو نخورده *** به سانِ صاحبش زار و فسرده&lt;br /&gt;چو اهلِ كاروان آن جا رسيدند *** مر استيصالِ پيرِمرد ديدند&lt;br /&gt;يكي دست و دگر پا، ديگري گوش *** يكي گردن، دگر افسار بردوش&lt;br /&gt;تني از پشت هل دادند خر را *** يهودي دور شد از ترس ، شر را&lt;br /&gt;گرفته پس دُمِ خر آن مسلمان *** فلك از آن تكاپو گشته حيران&lt;br /&gt;به زحمت سويِ خشكي مي كشيدند *** به يك زور دگر، گويا رسيدند&lt;br /&gt;ولي ناگه - قضا را- دُم در آمد *** ز گِل آزاد شد ، پس سُم درآمد&lt;br /&gt;ز يك سو پير و از سوئي مسلمان *** برآمد دادشان : كي حيِ سبحان&lt;br /&gt;نه بس باشد هزاران بد بياري ؟ *** ( چرا سر به سرِ ما مي گذاري؟ )&lt;br /&gt;در اين گيتي مگر جز ما، بشر نيست *** از اين آزارها، مقصود تو چيست؟&lt;br /&gt;مسلمان شد گنه كار و سيه روز*** برايِ كيست پس، اين بختِ پيروز؟&lt;br /&gt;خداوندا سرآمد قدر و طاقت *** برايِ ما كجا شد، خواب و راحت&lt;br /&gt;به دستش دُم ، به سويِ آسمان ها *** همه مبهوت گشته، زين معما&lt;br /&gt;زند بر روي و سر، آن پير سيلي *** خدايا رحم كن ، بر رويِ نيلي&lt;br /&gt;مرا اين خر انيس و با محبت *** اگر ميرد، چه سازم زين مصيبت&lt;br /&gt;رفيقِ سال هايِ دور و بسيار *** چگونه من كنم، اين پير تيمار؟&lt;br /&gt;مرا تنها همو، روزي رسان بود *** به كوه و دشت و خانه ، هم زبان بود&lt;br /&gt;مگس هامان ، همين دُم مي سترده *** ببين اكنون كه بي دُم ، عينِ مرده&lt;br /&gt;تو را من مي برم نزديك قاضي *** من و اين خر نمي گرديم راضي&lt;br /&gt;مسلمان در سكوت و هم شگفتي *** گرفته خنده اش از اين درشتي&lt;br /&gt;به سويِ شهر گرديدند راهي *** مگر ديگر سرآيد اين تباهي&lt;br /&gt;ولي چون ماجرايِ پير و آن خر*** گرفت از كاروان فرصت سراسر&lt;br /&gt;درآمد شب ، به دشت و نوبهاران * زدند اردو كنارِ چشمه ساران&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;تصويري از صبح :&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;صبح برافراخت چو خورشيد تيغ *** سر به كشيدي ز ميانِ ستيغ&lt;br /&gt;سفره ي خود پهن نمود آفتاب *** دامن گل جمع شد از ماهتاب&lt;br /&gt;دستِ خوشش روز كشيدي به رو*** گرم شدي، نوبت هر جست وجو&lt;br /&gt;نرگس از اين غائله بيدار شد *** چشم نه بگشوده ، چو بيمار شد&lt;br /&gt;داد هَزاران ، به بهاران پيام *** شير شنيدي، زميانِ كنام&lt;br /&gt;چشمه درخشان ، ز نگاهِ غزال *** جوشش آرام ، به گوشِ مَرال&lt;br /&gt;سرو تكان خورد ، به دستِ نسيم *** پخش در آن دشت دگر شد ، شَميم&lt;br /&gt;اين همه بشنيد پلنگي و زود *** سيلي او بچه ي آهو، ربود&lt;br /&gt;يك ورقِ ديگر از اين ، بي نشان *** بسته شد و باز، كران در كران&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;strong&gt;شهرحمص ومردمانش :&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;كاروان چشم برآورد از خواب *** مرد آماده شد از بهرِ جواب&lt;br /&gt;روي شستند و غذائي خوردند *** اسب زين كرده و ره بسپردند&lt;br /&gt;گشت پيدا همه دروازه ز دور*** حاليا آمده ، هنگامِ حضور&lt;br /&gt;در ورودي ، همه دروازه شلوغ *** آن يكي داد زند ، مشكِ دوغ&lt;br /&gt;دگر استاده به رويِ سكو *** شعر خواند كه: چه شد دل، كو؟ كو؟&lt;br /&gt;مردكي خيره درآن جا، به عبث *** كاروان آمد و فريادِ جرس&lt;br /&gt;قدمي پيش و به بازار شدند *** مشتري، جمله خريدار شدند&lt;br /&gt;محتسب گشت پديدار ز دور*** مست و قي كرده به ريش و ناجور&lt;br /&gt;پشت و رو بود سوارِ استر *** رو به سويِ دُم و قدري يك بر&lt;br /&gt;ريش تا ناف فرو هشته ولي *** مست زاده ست مگر او ازلي&lt;br /&gt;حركتِ اسب تكان داده شكم *** قي نمايد قدمي ، تا به قدم&lt;br /&gt;بگرفته كپل اسب به دست *** سرنگون تا نشود وقتِ نشست&lt;br /&gt;گزمگان در پيِ او گشته روان *** قمه در دست و زبان فحش پران&lt;br /&gt;با چنين هيئت رسوا و عجيب *** مردمِ شهر به فرمانِ قضيب&lt;br /&gt;محتسب خويش بود مست چنين *** آشكارا و نه پنهان، به كمين&lt;br /&gt;اين چه سان شهرِ مسلمانان است ؟ *** قاضي اش عادل و با ايمان است؟&lt;br /&gt;گشته مشهور به علم و تدبير؟ *** بنموده است همه خلق اسير؟&lt;br /&gt;بهترآن است سرائي گيريم *** تن بشوئيم و صفائي گيريم&lt;br /&gt;دور سازيم ز خود رختِ پليد *** راحت از راه ، ببايد خسبيد&lt;br /&gt;تا به فردا همگي خرم و شاد *** نزد قاضي شده ، با رويِ گشاد&lt;br /&gt;طرحِ دعوا بنمائيم درست *** هست آگاهيِ ما، شرطِ نخست&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;كاروان بار گشودي به سراي *** تن فروشست و سپس يادِ خداي&lt;br /&gt;جانبِ مسجدِ آدينه روان *** مگر او را بشود يادِ كسان&lt;br /&gt;دو شبستان و دگر صحن و رواق *** مسجد آلوده ، به لوثِ فساق&lt;br /&gt;يك شبستان همگي گرمِ قمار*** ديگري را، خم مي گشته قطار&lt;br /&gt;جايِ سجاده و تسبيح و نماز*** طاس و پيمانه و هم راز و نياز&lt;br /&gt;صحنِ مسجد، همه در رقص و طرب *** پاي كوبان شده در ماهِ رجب&lt;br /&gt;همه اقسامِ قمار است، به راه *** در شبستان دو سه تن،اهلِ سپاه&lt;br /&gt;نظم برپاي نموده اند عجيب *** تازيانه به كمر، دست قضيب&lt;br /&gt;تنِ ديگر كه شيتل مي گيرند *** شانس از شمس و قمر مي گيرند&lt;br /&gt;جمع گرديده ، همه گرمِ قمار *** جبرئيل است زايشان به فرار&lt;br /&gt;پس يهودي كه به گردش شده بود *** قصه ي مسجدِ ايشان چوشنود&lt;br /&gt;زود آمد به تماشا آن جا *** نكته يابد، ز برايِ فردا&lt;br /&gt;دو سه جامي بگرفت از ساقي*** بُرد از بهر سرا آن باقي&lt;br /&gt;بود لبخند تمسخر به لبش *** كآشكارا و يقيني سببش&lt;br /&gt;گفت : به به ، به از اين شهري نيست *** قاضيِ شهر بفرما، خود كيست؟&lt;br /&gt;حكمش از پيش نمودي تو قبول *** خويش گفتي كه بود پاك و بتول&lt;br /&gt;نيست اكنون دگرت راهِ فرار*** خايه را رفته ببين، گير قرار&lt;br /&gt;مي شكست او به دُمِ خود گردو*** كه نخواهد شدن اين درز رفو&lt;br /&gt;بود پس خيلِ مسلمان، به شگفت *** پاسخِ اين، زكه بايد بگرفت؟&lt;br /&gt;صاحبِ آن خرِ بي دُم، ناگاه *** چون شد از حرفِ يهودي، آگاه&lt;br /&gt;گفت: اين وضع ز قاضي باشد *** قاضي البته كه راضي باشد&lt;br /&gt;هست اين جمع ، همه قومِ يهود *** اندر اين شهر زياد است، جهود&lt;br /&gt;نيز اين مسجد اگراين سان است *** حكم حاكم بود وآسان است&lt;br /&gt;مصلحت ديده چنين ، حاكم شهر*** پس خدا نيست از اين حكم ، به قهر&lt;br /&gt;واليِ حضرتِ « ظل الله » است *** اهلِ علم است و خودش آگاه است&lt;br /&gt;ما عواميم و زاهلِ تقليد *** دستِ آگاه ببايد بوسيد&lt;br /&gt;اندراين شهر بزرگان هستند *** همگي مجريِ فرمان هستند&lt;br /&gt;گر دراين قصه كمي بود خلاف *** مي بگفتند ، ولي زيرِ لحاف&lt;br /&gt;قاضي و مفتي و شيخ و شحنه *** همه هستند، زاهلِ محنه&lt;br /&gt;متولي و همه مرجع دين *** مؤمن و متقي و اهلِ يقين&lt;br /&gt;چون نكردند در اين جا ترديد *** پس صحيح است، ببايد چسبيد&lt;br /&gt;مصلحت را همه ايشان دانند *** حرفِ دين را، همه آن ها خوانند&lt;br /&gt;چون نديدند، خلافي در كار*** پس نگفتند، به كس در بازار&lt;br /&gt;ما كه دين را، ز هم ايشان داريم *** گر كه ترديد كنيم، افكاريم&lt;br /&gt;كاتوليك تر تو مگر از پاپي؟ *** يا نخواندي به كتابِ چاپي؟&lt;br /&gt;داغ تر كاسه زآش است، همين *** كاسه ي داغ تر از آش ، چنين&lt;br /&gt;الغرض، مصلحتِ خود دانند *** راه آن را، به كتب مي خوانند&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;خود اگر اهل نمازي و نياز*** شب شنبه تو به خور، نان و پياز&lt;br /&gt;پس سه لقمه تو به خور، وِردَش اين *** پولِ مفتت به رسد، كن تو يقين&lt;br /&gt;مختصر هست، در آن جا جاجيم *** آن سه گوش است، يكي پهن گليم&lt;br /&gt;اهلِ پرهيز، درآن جا جمع اند *** همه پروانه به گِردِ شمع اند&lt;br /&gt;تو برو نيز، نمازي بگذار*** پس از آن سوز و گدازي بگذار&lt;br /&gt;كه به فردا همگي مدعي اند *** وقت تنگ است و همه مشتري اند&lt;br /&gt;پس مسلمان ره خود پيش گرفت *** تا سرا گفته ز درويش گرفت&lt;br /&gt;خفت كآمآده شود فردا را *** هم چه انديشه كند ، عقبي را؟&lt;br /&gt;با چنين قاضي و اين شهر عجيب *** وه چه پيش آيدش، آن مردِ نجيب&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;شب نخوابيده فراوان، آن مرد *** هم در انديشه كه بايد چون كرد ؟&lt;br /&gt;با چنين شهر و چنين مدعيان *** همه درنده تر از شيرِ ژيان&lt;br /&gt;محتسب مست و خلايق در خواب *** بهتر از اين چه بود؟ گو تو جواب&lt;br /&gt;مسجد آن گونه و مردم اين سان *** رأي قاضي است يقين جايِ گمان&lt;br /&gt;بايد امشب، به رسانم خود را *** جانب محكمه ي مردِ خدا&lt;br /&gt;دوش تنها نشدم، تا نامه *** تحفه اي اندك و پنهان جامه&lt;br /&gt;خدمتِ حضرتِ قاضي به برم *** جامه ي صبر و شكيبم بدرم&lt;br /&gt;بايد اين لحظه، غلامِ نزديك *** به فرستم ز سرايِ تاريك&lt;br /&gt;تا كه هم نامه و هم هديه بَرَد *** وقت تنگ است، چنين دَرگذرَد&lt;br /&gt;كرد بيدار، غلامِ خود را *** پس به پيچيد سلامِ خود را&lt;br /&gt;نامه و تحفه و هم كيسه ي زر*** جمله در سينيِ سيمين به نظر&lt;br /&gt;گفت: بردار و ببر، پنهاني *** گفته ام جمله و خود مي داني&lt;br /&gt;چون كه قاضي ز نماز سحري*** شد به آن خانه كه تو با خبري&lt;br /&gt;پيش بَر سيني و گويَش: ز فلان *** نامِ آن دوست كه داند آسان&lt;br /&gt;با خبر باش، نبيند احدي *** كس نداند ز كدامين صمدي&lt;br /&gt;چون كه فرمود وصايا تقرير*** داد يك بدره زرش بي تزوير&lt;br /&gt;پس برون كرد مر او را ز سرا *** تا نبيند كسِ ديگر، گذرا&lt;br /&gt;اندكي پس دلش آرام گرفت *** صبح شد، نوبتي از شام گرفت&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;صبح صادق ز افق چون سر زد *** به اذان باز مؤذن در زد&lt;br /&gt;مرد آماده شد از بهرِ وضو*** دست در آب همي كرد فرو&lt;br /&gt;اندك اندك ز دگر حجره و در*** مردمان باز برآورده سر&lt;br /&gt;ناگهان بانگ مؤذن چو شنيد *** گوش شد تيز، ورا روي سپيد&lt;br /&gt;بارِديگر به صدا دادي گوش *** رفت اين بار ز سر، عقل وهوش&lt;br /&gt;بار الاها نبود اين همه بس؟ *** اين چه آواست، شنيديم ز كس؟&lt;br /&gt;اين صدايِ زن و از مأذنه است ؟ *** صوتِ زن باز نه تنها همه است&lt;br /&gt;هم دراين دم دو سه تن مردِ دگر*** كاروان جمله برآوردي سر&lt;br /&gt;در شگفت آن همه از صوتِ اذان *** كه اذان گفتنِ زن داشت گمان؟&lt;br /&gt;باز از مأذنه فريادِ اذان *** پر طنين بود، به بازار و دكان&lt;br /&gt;« اشهد ان » صدايش آمد *** پس گواهي به خدايش آمد&lt;br /&gt;ليك چون داد شهادت به رسول *** گفت آن سان كه نه خود كرده قبول&lt;br /&gt;« اشهد ان يقولون » چنين *** مردمِ حمص بگفتندي اين (2)&lt;br /&gt;اين اذان چيست ، كنون در اين شهر؟ *** كه صد البته خدا از آن قهر&lt;br /&gt;زن اذان گويد و آن هم اين سان؟ *** بارالاها ز تو باشد فرمان&lt;br /&gt;اين چه شهري و چه اسلام واذان *** مسجدش نيز بديديم آن سان&lt;br /&gt;مسجدي كو شده ميخانه يقين *** اين اذان را بنمايد تمكين&lt;br /&gt;هست مسجد به يقين خانه ي دوست *** ساحتِ امنِ خدائي كه دراوست&lt;br /&gt;جايِ پاكيزه گي و ايمان است *** خانه ي عشق، مگر زندان است ؟&lt;br /&gt;متبرك در و ديوار و زمين *** « فادخلوها بسلام آمنين »&lt;br /&gt;درِ بگشوده ي عشقِ ازلي *** نيست جائي كه رود هر دغلي&lt;br /&gt;ليك گر حرمت آن مدعيان *** بشكستند خدا بي خبران&lt;br /&gt;مسجدي را كه خدا رفته از آن * مي توان ديد كه گرديده دكان&lt;br /&gt;مي شود جايِ قمار و تزوير*** بردن از خلق، چه بالا وچه زير&lt;br /&gt;گر كه ميخانه شود نيست عجب *** زن اذان گوي در آن، ماهِ رجب&lt;br /&gt;مختصرهست در اين شهر عجيب *** همه از محتسب و شيخ ، نجيب&lt;br /&gt;قاضي و مسجد و هم مدرسه اش *** آن اذان گفتن زن ، ملعبه اش&lt;br /&gt;با چنين شهر و چنين مدعيان *** قاضي و محتسب و سود و زيان&lt;br /&gt;چون نديديم در اين خانه كسي *** بارالاها ، تو به دادم برسي&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;مرد بازرگان نمازش را گزارد *** پس به پوشيدي به تن رختي گشاد&lt;br /&gt;بست دستاري به سر چون خواجگان *** هم عبايِ نو نمودي امتحان&lt;br /&gt;ريش خود آراست هم چون ديگران *** زيرِ آن « تحت الحنك » بر شانه گان&lt;br /&gt;پس به انگشتان خود انگشتري *** سبحه اي در دست او، پر مشتري&lt;br /&gt;هم غلامان را بفرمودي ز پيش *** دورِ وي گيرند، چون اصحابِ ريش&lt;br /&gt;بعد از آن گو محتشم مردم به كوي *** وِرد برلب، ساكت و بي گفت و گوي&lt;br /&gt;همرهش رفتند، اهلِ كاروان *** آن يهودي با تمامِ شاكيان&lt;br /&gt;جمعي از بيكار مردم ، پشت سر*** آمده همراه ، از بهرِ نظر&lt;br /&gt;هركه ايشان را چنان ديدي به راه *** هيئتي پنداشت از اصحابِ جاه&lt;br /&gt;حسنِ نيت ، بعثه اي از كشوري*** يا كه از حكامِ شهرِ ديگري&lt;br /&gt;هركه مي پرسيد ، از هم شهريان *** نام و شهر و كارِ اين سان راهيان&lt;br /&gt;اين چنين جمعي به پرسش آمده *** بعضِ ديگر بهرِ گردش آمده&lt;br /&gt;يك تني كو مطلع از راه بود *** در جلو، راه از جماعت مي گشود&lt;br /&gt;ناگهان از سويِ ديگر دسته اي *** گشت پيدا يك گروهِ خسته اي&lt;br /&gt;مقصد ايشان تمامي آشكار*** سويِ قبرستان ، زامر كردگار&lt;br /&gt;واژه ي توحيدشان گشته شعار*** آري آري نيست از مردن فرار&lt;br /&gt;« لا اله ، لا اله ، لا اله » *** مي رسد از پشتِ سر افغان وآه&lt;br /&gt;جمع استادند و ره بگشوده زود *** حرمتِ ميت، به بايد ره گشود&lt;br /&gt;گشت چون تابوت، از دور آشكار*** در شگفتي شد فرو هر رهگذار&lt;br /&gt;بود در تابوت مردِ زنده اي *** داد مي زد: اي خلايق، زنده اي&lt;br /&gt;زنده ام من، زنده ام من، زنده ام *** مرده آن باشد كه گويد مرده ام&lt;br /&gt;كس نمي كرديش ليكن اعتنا *** زود مي بستي درِ تابوت را&lt;br /&gt;هم ز داخل باز فريادش بلند *** زنده ام من، اين چنين اندر كمند&lt;br /&gt;بارديگر صوتِ آن تكبيريان *** زير كردي جيغِ مردِ ناتوان&lt;br /&gt;دست مي كوبيد بر تابوت و در*** ناله مي زد او دمادم بيش تر&lt;br /&gt;پس فرود آورده وي را گزمگان *** بسته دست و پا و هم راهِ دهان&lt;br /&gt;بار ديگر رو به قبرستان شدند *** مرده را نزديكِ گورستان، شدند&lt;br /&gt;در پي تابوت، آن مردم روان *** ناله ي توحيدشان برآسمان&lt;br /&gt;پس درآوردند رختِ زندگي *** زنده را كرده كفن، هان مرده گي&lt;br /&gt;هم نماز ميت اش خواندند زود *** برده او را سويِ گوري بي سرود&lt;br /&gt;ديگر آن مرد از تكاپو اوفتاد *** چون نمي گفتي دگر حرفي زياد&lt;br /&gt;بهت بود و بس شگفتي بيش و بيش*** گو نمي بودش، مگر باور ز پيش&lt;br /&gt;مردمان « الله اكبر » گو چنان *** كس جزآن نشنيد، حرفي در زمان&lt;br /&gt;چون به پرسيدند اهلِ كاروان *** قصه ي آن مرد را، زآن ناكسان&lt;br /&gt;هست زنده، كور مي باشيد و كر؟ *** نيست در بينِ شما گويا بشر؟&lt;br /&gt;حمله آوردند برايشان چو باد *** ترسشان بگرفت پس، ترسي زياد&lt;br /&gt;مرده او، حكم است قاضي را چنين *** گفته قاضي مرده ، پس مرده ست اين&lt;br /&gt;هرچه او فرياد مي زد زنده ام *** كور مي باشيد مردم ، زنده ام&lt;br /&gt;باز مي گفتند، بي شك مرده است *** گفتِ قاضي اين بود، پس مرده است&lt;br /&gt;اين چنين نزديكِ قبرستان شدند *** رو به سويِ گور، خندستان شدند&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;كاروان اندر شگفت از اين كسان *** سويِ قاضي رفت اما، بي امان&lt;br /&gt;گوئيا باور نمي كردند هيچ *** معنيِ كردارِ ايشان ، پيچ پيچ&lt;br /&gt;ديد بازرگان چنين و هم چنان *** مردمي اين سان و شهري آن چنان&lt;br /&gt;گرچه پيش از آن تدارك ديده بود *** در نهان بر ريش شان خنديده بود&lt;br /&gt;ليك بعد از آن چه گفتيم و گذشت *** خاصه دفنِ زنده اي وآن سرگذشت&lt;br /&gt;گفتنِ آن سان اذان در مأذنه *** هيچ كس اين جا نباشد آمنه&lt;br /&gt;گرچه بعد از نامه ي يارِ قديم *** آن كه خود بوده ست با قاضي نديم&lt;br /&gt;هم فرستادن هدايا پيش از اين *** داشت از فرجامِ خود قدري يقين&lt;br /&gt;ليك بعد از اين قضايا، شد دو دل *** گو يهودي خايه اي آرد دوئل&lt;br /&gt;يا كه ايشان نيز قاضي ديده اند *** جمع ايشان، پس به من خنديده اند&lt;br /&gt;پس به گيرد رشوه ، از هر دو طرف *** عمر و وقت و تخمِ ما سازد تلف&lt;br /&gt;الغرض آن جا شوم من زودتر*** نزد وي تنها شوم، پس خوب تر&lt;br /&gt;هركه خود « تنها به قاضي شد » يقين *** مي شود پيروز، دراين سرزمين&lt;br /&gt;پس به همراهِ غلامان سويِ راه *** تندتر كرد او، قدم ها را به راه&lt;br /&gt;با غلامان گفت: وقتِ ديگران *** اندكي گيرند، هم دراين زمان&lt;br /&gt;چون به صحنِ منزلِ قاضي رسيد *** از غلامان حجره ي خاص اش شنيد&lt;br /&gt;رو به سويِ جايگاهِ مشورت *** خانه ي انصاف و عدل و معرفت&lt;br /&gt;رفت، در بگشود و گرديدي پديد *** صحنه اي كآن را نمي بايست ديد&lt;br /&gt;حضرتِ قاضي ، بخفته خود به رو*** تا جواني مقعدش سازد رفو&lt;br /&gt;باسني بي مو، سفيد و نازنين *** زآن چه كمتر هست ، دراين سرزمين&lt;br /&gt;داده بالا خود كپل ها را تمام *** رويِ وي دارد غلامي اهتمام&lt;br /&gt;نوجواني ، تازه رسته خدِ او *** پشتِ لب هم نرم و نازك مَدِ او&lt;br /&gt;پس برآورده ذكر، هم چون قضيب *** مي بگايد قاضي آن مردِ نجيب&lt;br /&gt;بازشد در، ناگهان رو بر گرفت *** قاضي ، از خاك و به سويِ درگرفت&lt;br /&gt;چشمِ مرد و قاضي اندر لحظه اي*** پس تلاقي كرد با هم لمحه اي&lt;br /&gt;مرد فوري كرد پشت و در به بست *** خويشتن هُشيار پشتِ آن نشست&lt;br /&gt;هم در اين دَم ، سر رسيده مردمان *** راهِ ايشان بست، چون شيري ژيان&lt;br /&gt;گفت: قاضي درسجوداست و نماز*** دارد اوبا دوست خوش راز ونياز&lt;br /&gt;اين سخن بشنيد، قاضي در زمان*** گفت با خود: دارَمَت من در گمان&lt;br /&gt;از من اينك خود طلب كار آمدي*** چون كه نزدِ من تو هشيار آمدي&lt;br /&gt;گوئيا با من تو را كاري خطير*** كاين چنين سودا گرفتي بي نظير&lt;br /&gt;بُرد با خود مرد، خيلِ مدعي*** گشت در دارالقضاوه مُنزوي&lt;br /&gt;گفت: آيد قاضي اكنون، در سرا *** چون كه فارغ گشت از امرِ خدا&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;strong&gt;داوري هايِ شگفتِ قاضي&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;دادگاهي بس عظيم و هم شگفت *** قاضي آمد كرسيِ خود را گرفت&lt;br /&gt;محتسب سوئي و سويِ ديگرش *** منشيان و پس دبيران، ياورش&lt;br /&gt;ميرِ شب آن جا و ميرِ روزهم *** گزمگان اطراف سالن ، بيش وكم&lt;br /&gt;يك طرف بنشسته از اعيانِ شهر*** بهرِ شور و مشورت، يا مهر وقهر&lt;br /&gt;سويِ ديگر از شيوخ و عادلان *** هيئتي منصف، زجمعِ مردمان&lt;br /&gt;متهم، هم مدعي ها در ميان *** از تماشاچي، شماري بي كران&lt;br /&gt;گفت منشي: هركه باشد مدعي*** خود شكايت دارد و برهان قوي&lt;br /&gt;پس به پيش آيد، به گويد آشكار*** آن چه مي دارد ز قاضي انتظار&lt;br /&gt;نك يهودي آمد از آن جمع زود *** اولين كس او شكايت را نمود&lt;br /&gt;دادمش زر تا دو سالي بعد از آن *** بازگرداند مرا زر در زمان&lt;br /&gt;ورنه بايد او دو سيراز لحمِ خويش *** آورد تاوان مرا البته پيش&lt;br /&gt;شرط كرده ، مهر كرده ، هم گواه *** زرنه برگردانده ، شد عمرم تباه&lt;br /&gt;پس به قاضي رفت و گفتيم اش تمام *** بررسي كرد و نمودي اهتمام&lt;br /&gt;در پيِ آن حكم كردش تا دو سير*** هركجا خواهي ز لحمش بازگير&lt;br /&gt;گويد اينك كان ندارم من قبول *** بعدِ چندي كرده از حكم او عدول&lt;br /&gt;گفته: جز قاضيِ حمص آن مردِ دين *** من به حكمِ كس نگويم آفرين&lt;br /&gt;اين چنين در محضرِ قاضي شديم *** پس به حكمِ حضرتت راضي شديم&lt;br /&gt;چون يهودي گفت جمله حرفِ خويش *** هم گواه و بينه آورد پيش&lt;br /&gt;نوبتِ گفتارِ بازرگان رسيد *** پس به پنهان رنگ از قاضي پريد&lt;br /&gt;گفت: آري اين همان مرد و صداست *** هم صدايش از همان جا آشناست&lt;br /&gt;بُرده ما را او به زيرِ دينِ خويش *** چون بريدي راهِ مردم را زپيش&lt;br /&gt;هم همو باشد كه آن يار شفيق*** محرمِ حمام و حجره ، آن رفيق&lt;br /&gt;از برايِ وي نوشته توصيه *** بهر وي خوانده هزاران مرثيه&lt;br /&gt;نيز جمعِ آن هدايا هم از اوست *** مستحقِ لطف اين مردِ نكوست&lt;br /&gt;گفت: پيش آ، اين مگر خطِ تو نيست؟ *** هين گواه وشرط ومهرازآنِ كيست؟&lt;br /&gt;گفت: آري جمله را دارم قبول *** هم نخواهم كرد از آن ها عدول&lt;br /&gt;اين همه خطِ من و امضايِ من *** حكم باشد مر تو را، آقايِ من&lt;br /&gt;زر فرستادم به موعد بي شمار*** هم بدان ساني كه بوديمان قرار&lt;br /&gt;زن فراموشي گرفت از عشقِ زر*** پس نيامد وقت، او را درنظر&lt;br /&gt;چون كه برگشتم سفر را سويِ خاك *** اين چنين ديدم ، حساب خويش پاك&lt;br /&gt;پس شدم آماده سود و هم زيان *** هرچه او خواهد به پردازم همان&lt;br /&gt;نيست جز خايه كشيدن مقصدش *** ورنه زر حاضر بُوَد، تا بي حدش&lt;br /&gt;گشت اين سان ، تا به خدمت آمديم *** حكم را فرمانِ سرمد آمديم&lt;br /&gt;رفت جمله اهلِ مجلس در سكوت *** ناگهان قاضي برآمد، از هبوط&lt;br /&gt;فاش فرمودي غلامان را: كه تيغ *** حاضرآريد از برايم ، بي دريغ&lt;br /&gt;گفت پس آرام ، با مردِ جهود *** حكم را اكنون ببين ، ازعهدِ هود&lt;br /&gt;تيغ دادم « نفسِ حكم » احيا كني *** ليك بايد « عينِ شرط » اجرا كني&lt;br /&gt;بايدت يك باره اما گوشت را *** نه كم و بسيار، حتا پوست را&lt;br /&gt;گر به قدرِ خردلي گردد زياد *** يا كم آيد، مي رود جانت به باد&lt;br /&gt;شرط كردي خود دو سير از لحمِ وي *** نه كم و بسيار گيري شحمِ وي&lt;br /&gt;كمترش بر ضدِ شرط و ني رواست *** بيشتر هم ، جانِ اين بنده خداست&lt;br /&gt;گر شود يك ذره بيش از آن، يقين *** نيستي مأذون به جانِ مسلمين&lt;br /&gt;در قبالِ بيش تر باشد قصاص*** كمتر از آن شرط رفته ازاساس&lt;br /&gt;رو به بُر، اين تيغ و آن جانِ عزيز*** ليك بايد دادنت آن جا تميز&lt;br /&gt;بيش و كم بُري، تو را سر مي بُرم *** سر يقين با امرِ داور مي بُرم&lt;br /&gt;تا دگر شرطي چنين بي جا كني *** خون به قلبِ مردم شيدا كني&lt;br /&gt;از چپ و از راست گفتند: آفرين *** آفرين بر رأيِ دانا و وزين&lt;br /&gt;پس يهودي ديد، جان را مي دهد *** جان به پايِ شرط ، آسان مي نهد&lt;br /&gt;بعدِ فكر و مشورت، با اهلِ خويش *** گفت: بگذشتم كنون، از شرطِ خويش&lt;br /&gt;ليك بايد زر دهد بسيارها *** تا شوم راضي از آن تيمارها&lt;br /&gt;گفت قاضي: جمله آن بگذشته است *** مرد گفت: از زر پشيمان گشته است&lt;br /&gt;زر تو را دادم به صبح و شام ها *** كردمت تيمار من بسيارها&lt;br /&gt;بودمت مانندِ عبدِ زر خريد *** دادمت بسيارها وعد ونويد&lt;br /&gt;چون نگشتي راضي از آن جملگي *** هم نه از بسيار كردن بندگي&lt;br /&gt;پس مرا آواره كردي اين چنين *** دور از يار و ديارِ نازنين&lt;br /&gt;از تو شد اين مدعي ها رو به راه *** هم زر و هم خر كه گرديدي تباه&lt;br /&gt;بايد اكنون شرط را اجرا كني *** تا رضا از خود دلِ شيدا كني&lt;br /&gt;چون يهودي ديد رسوا مي شود *** دار بهر وي مهيا مي شود&lt;br /&gt;رفت تا نزديك قاضي در زمان *** پس رضاي خويش بنمودي عيان&lt;br /&gt;گفت قاضي: تا نويسد كاتبش *** آن چه حاصل شد ز رأيِ صائبش&lt;br /&gt;خواست برگردد يهودي، زآن مكان*** گفت قاضي: لحظه اي اين جا بمان&lt;br /&gt;گر نبودت هيچ حرف و ادعا *** از چه رو آوردي اين مردِ خدا&lt;br /&gt;طيِ اين بسيار منزل كرده است *** با تو او طيِ مراحل كرده است&lt;br /&gt;رفته نيرو، وقت و هم زر بي شمار*** بوده او را اهلِ و زن ، درانتظار&lt;br /&gt;هم گرفتي وقت را، از محكمه *** ني تو را شرم و نبودت واهمه&lt;br /&gt;بايدت جبرانِ بسياران كني *** جمله را بايد كنون جبران كني&lt;br /&gt;پس بفرمودي يكي از منشيان *** در شمار آرد، همه سود و زيان&lt;br /&gt;گرچه بودي آن همه بسيار زر*** گفت قاضي: تو ز بعضي درگذر&lt;br /&gt;اتفاق افتاد آخر بر هزار*** از همان دينار رايج در شمار&lt;br /&gt;آن يهودي مردِ بازرگان دهد *** منشيان و گزمگان يك سان نهد&lt;br /&gt;چون نبودش هيچ راهي غير ازاين *** داد آن زر را، به وجهِ مؤمنين&lt;br /&gt;قاضي او را گفت، هنگامِ گذر *** هان مبر امروز، هرگز ازنظر&lt;br /&gt;رحم كردم بر تو من بسيارها *** گرنه بودم غير از اين پندارها&lt;br /&gt;اين همه آتش هم از گورِ تو شد *** مدعي ها جمله از زور تو شد&lt;br /&gt;چون شفاعت كرد جمعي از يهود *** از تو من آسان گذشتم، نيز زود&lt;br /&gt;ورنه بودت كار بس دشوارتر*** بايدت امروز باشد درنظر&lt;br /&gt;آن چنان شرط و چنين آشوب را *** اين مجازات است، اندك چوب را&lt;br /&gt;زر گرفت آن مرد و رفتي آن جهود*** نامِ قاضي چون شنيدي، شد كبود&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;آن مسلمان گرچه گفتي: آفرين *** آفرين بر قاضي و حكمي چنين&lt;br /&gt;ليك بودش ديگران آن جا قطار*** مدعي ها بود او را چار چار&lt;br /&gt;گفت با خود تا كه قاضي چون كند *** او مگر اين صعب را آسان كند&lt;br /&gt;رفت چون مردِ يهودي از ميان *** پيش آمد، ديگري از شاكيان&lt;br /&gt;گفت شاكي: اسب من كرده ست كور*** رفته از آن چشمِ بس زيباش نور&lt;br /&gt;اسب بوده ست اين چنين و آن چنان *** نيست ديگر مثل وي، در اين جهان&lt;br /&gt;مرد گفت: آري ولي ني عمد بود *** خويش تاوان مي دهم ،اما چه سود&lt;br /&gt;گفت قاضي: قيمتِ اسبت بگو*** گفت: من قيمت نمي خواهم زاو&lt;br /&gt;نيست مانندي برايِ اسبِ من *** گو شدي يك كيسه زر وي را ثمن&lt;br /&gt;گفت قاضي: آن مسلمان را كه زود *** نيم كيسه زر دهد، پيش از قعود&lt;br /&gt;زآن سپس، از اسب بنمايد جدا *** نيمِ سهمِ خويش را، مردِ خدا&lt;br /&gt;داد او را تيغ تيزي، گفت: هي *** سهم خود را كن جدا،اي نيك پي&lt;br /&gt;داد زد: فرياد، ميرد در زمان *** با همين يك چشم مي بيند نشان&lt;br /&gt;گفت: آري، پس تو راضي شو از او*** تا بماند زنده اين اسبِ نكو&lt;br /&gt;مرد شد راضي، نوشتند آن تمام *** هر دو بگذشتند و طي شد پس كلام&lt;br /&gt;آمد از آن جا رود، گفتش: هلا *** گر نبودت زاو شكايت پس چرا&lt;br /&gt;خود بياورديش تا اين جا، به پيش *** دور كردي مرد را، از اهلِ خويش&lt;br /&gt;گفت كاتب را نمايد احتساب *** توشه ي آن مرد و هم مزدِ كتاب&lt;br /&gt;عاقبت پانصد درم دادي به مرد *** مزدِ منشي ها و بعضي اهلِ درد&lt;br /&gt;اسب را برداشت، رفتي در زمان *** تا به ماند، هم زامروزش نشان&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;گشت پيدا ديگري از شاكيان *** آن نگهبانِ سرايِ كاروان&lt;br /&gt;شوهر آن زن كه بودي حامله *** كشته شد طفلش به راهِ قافله&lt;br /&gt;هم از آن آغاز، مي زد او به سر*** بشنو اي قاضي، تو را گويم خبر&lt;br /&gt;در پي ده سال درمان و دوا *** چون زنم شد حامل از لطف خدا&lt;br /&gt;خرج ها كردم مراو را، بي شمار*** هم حكيم آوردمش چندين قطار&lt;br /&gt;دادم او را صبح و شب شير وعسل *** پس به ورزش بردمش پايِ كتل&lt;br /&gt;تا كه شد ششماهه، اين مردك رسيد *** كودكِ من بَين در، شد ناپديد&lt;br /&gt;خواهم از تو تا كه بنمائي قصاص *** كودكم كشته، بكش اين ناسپاس&lt;br /&gt;هم چنان مي گفت نالان داستان *** تا كه شد قاضي زگفتش بي امان&lt;br /&gt;گفت: بس كن، رو به بازرگان نمود *** خود تو برگو، آن چه مي بايد شنود&lt;br /&gt;گفت بازرگان: كه چون در را زديم *** مدتي پس منتظر آن جا شديم&lt;br /&gt;برنيامد هيچ ، از آن در صدا *** هي نمودم اسب و تكرارِ ندا&lt;br /&gt;ناگهان در واشد و از پشتِ در*** هيكل آن زن هويدا گشت و سر&lt;br /&gt;اسب گردن بركشيد و در گشود *** بينِ اسب و در نمودي زن سقوط&lt;br /&gt;پس حكيمِ ده رسيدي در زمان *** آن جنين اما، به مُردي در مكان&lt;br /&gt;روز و شب مانديم و زن تيمار شد *** شوهر اما حرصِ زر، بيمار شد&lt;br /&gt;گفتم او را: از جنين بستان ديه *** گو دگر باره شود زن حامله&lt;br /&gt;ليك مي گويد سخن او از قصاص *** مي نمايد ادعايِ بي اساس&lt;br /&gt;هم چنان گفتند بازرگان و مرد *** چون مبارزها به ميدانِ نبرد&lt;br /&gt;گفت با كاتب كه بنويسد چنين *** قاضي آن مكار مردِ نازنين&lt;br /&gt;زن ز شوهرمي شود اكنون جدا *** بگذرد چون عده اش بعد ازسه ما&lt;br /&gt;پس به عقدِ مردِ بازرگان شود *** تا برايش كودكي سامان شود&lt;br /&gt;چون كه شد ششماهه آن كودك يقين* خود طلاقش مي دهداين مردِ دين&lt;br /&gt;حمل طي شد بازدرعقدش بگير** كرده اي اين سان قصاصي بي نظير&lt;br /&gt;اندراين سودا، تو را سودي دگر*** مي نشايد بُرد آن را از نظر&lt;br /&gt;چون كه وي ازتيره ي پيغمبر است*** در فضيلت كودك او هم سَراست&lt;br /&gt;پس مداخل مي برد ازخمسِ مال** چشمه اي جوشان وكسبي بي زوال&lt;br /&gt;جايِ اين ششماهه، نه ماهِ دگر*** باشدت يك كاكلي سيد، پسر&lt;br /&gt;ديد مرد آن گاه ، هم زن مي رود *** حرمتش در كوي و برزن مي رود&lt;br /&gt;گفت قاضي را: غلط كردم غلط *** ادعايم نيست ديگر زين نمط&lt;br /&gt;خود بگو تا اي مدبر چون كنم ؟ *** ورنه بايد ديده را جيحون كنم&lt;br /&gt;گفت: اينك مزدِ راهش را بده *** اجرتِ اسب والاغش را بده&lt;br /&gt;هم به بايد گزمگان و كاتبان *** مزد خود گيرند، بي اندك زيان&lt;br /&gt;ورنه بايد تو دهي زن را طلاق*** پس فراهم مي شود اكنون فراق&lt;br /&gt;مرد زر را داد و زن را واخريد *** تا قصاصي- آن چنان- نايد پديد&lt;br /&gt;گفت قاضي: تا دگر اين سان كني*** مردمان اين گونه، سرگردان كني&lt;br /&gt;عاقبت شد نوبتِ آن سه پسر*** هر سه تن خون خواهِ آن تنها پدر&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;گشت خلوت محكمه دراين زمان *** آن پسرها هريك از كنجي عيان&lt;br /&gt;اكبر آن ها سخن گو گشته بود *** ليك اصغر گاه فرصت مي ربود&lt;br /&gt;والدِ مرحومِ ما بودي عزيز*** مهربان خوش خلق بس شيك و تميز&lt;br /&gt;سالم و بي نقص و هم فرخنده بود *** گر نمي كشتش، به قرني زنده بود&lt;br /&gt;گرچه او را بود عمري بس دراز*** حضرتش هم چون جوانان سرفراز&lt;br /&gt;شب پريد از بام ، پنهان رويِ او*** كشت ناگه حضرتِ نيكويِ او&lt;br /&gt;من گمان دارم رقيبانِ پدر*** داده او را پول و اشيائي دگر&lt;br /&gt;تا كشد وي پير ما را ناگهان *** محو گردد، پس نباشد زاو نشان&lt;br /&gt;كشتنِ او را تقاضا مي كنيم *** خود قصاصِ خونِ بابا مي كنيم&lt;br /&gt;هم چنان گفتند و هي برهم تنيد *** اصغر و گه اكبر و گاهي حميد&lt;br /&gt;مرد گفت: اي حضرتِ قاضي ببين *** خويشتن يك لحظه جايِ من نشين&lt;br /&gt;چون كه ديدم شاكياني اين چنين *** حرف نشنو، كرده جانم را كمين&lt;br /&gt;ترسِ جان را عزم كردم بر فرار*** پس فرو جستم ز بامي بي قرار&lt;br /&gt;تويِ آخور خفته بود آن مردِ پير*** در شبي تاريك، تا جستم به زير&lt;br /&gt;داد زد: مردم، همان دم جان بداد *** مرده بودش گوئي از سالي زياد&lt;br /&gt;پايِ من اندك خراشش داد و بس *** ليك گرديدي فراموشش نفس&lt;br /&gt;پس مرا با مشت و چوب و هم لگد *** كوفتند آن سان كه كوبندي نمد&lt;br /&gt;اهلِ ده پيدا شدند و در زمان *** شد نجاتم حاصل از اين مردمان&lt;br /&gt;زآن سپس گفتم كه تاوان مي دهم *** خون بها را سهل و آسان مي دهم&lt;br /&gt;هرچه گفتم: مر مرا انگيزه چيست ؟ *** قتلِ انسان هيچ بي انگيزه نيست&lt;br /&gt;از كجا بشناسم او را واز چه رو؟ *** پير مردي را كُشم، بي جست وجو؟&lt;br /&gt;سهو بود و پس « ديه » تاوانِ آن *** بسته بودي گوشِ ايشان هم چنان&lt;br /&gt;آن يهودي جمله را تحريك كرد *** قصدِ جانم، سيم و زر تمليك كرد&lt;br /&gt;تا چنين بنموده دعوايِ قصاص *** ادعايِ هرسه تا شان بي اساس&lt;br /&gt;داستان اين بود و حكم از آنِ توست *** هم عدالت آن چه در فرمانِ توست&lt;br /&gt;داد قاضي پس به بازرگان جواب *** زيرِ آن ديوارِ ايوان رو به خواب&lt;br /&gt;گفت با خون خواه مردم، تا ز بام *** خود بياندازند رويَش بي كلام&lt;br /&gt;صاحب خون ليك، چون هرسه تن اند *** هر سه بايد خويش از بام افكنند&lt;br /&gt;چون چنين ديدند آن سه، شاكيان *** سود بگذشته، شده وقتِ زيان&lt;br /&gt;حرفِ مرگ و جانِ خود را دادن است *** ني قصاصِ خون، ز بام افتادن است&lt;br /&gt;هرسه تن گفتنند: بگذشتيم از او *** نك رضايت گشت حاصل زاين عدو&lt;br /&gt;قاضي آمد حكم را انشاء كند *** ختمِ اين دعويِ پرغوغا كند&lt;br /&gt;ليك ناگه محكمه از هم گسست *** پير مردي در فرار از اين نشست&lt;br /&gt;جمله صف ها مي شكست و مي دويد *** مي گريزد گوئي از خشمِ عنيد&lt;br /&gt;زد به هم سرتاسر آن محكمه *** مردمان در پرسش از اين واهمه&lt;br /&gt;گفت قاضي تا بگيرنديش زود *** بي ادب مردي كه برهم زد قعود&lt;br /&gt;گزمگان از هر طرف حمله كنان *** تا گرفتندش به يك دم در ميان&lt;br /&gt;چون حضورِ حضرتِ قاضي رسيد *** اشك ريزان جامه ي خود را دريد&lt;br /&gt;من همانم، صاحبِ آن پيره خر*** كه به گِل ماندي فرو، اندر سفر&lt;br /&gt;مي دوم تا عادلان پيدا كنم *** پس دُمِ خر را ز بن حاشا كنم&lt;br /&gt;( تو مگر نشنيدي اين ضرب المثل ؟ *** منكرِ دم گشته انسان بر كپل )&lt;br /&gt;ديده ام خود زادنِ اين كره خر*** هم گواهم حضرتِ خيرالبشر&lt;br /&gt;كاين خرِ من، بي دُم از مادر به زاد *** شاهدانش نيز اولادِ قباد&lt;br /&gt;گفت قاضي: اين نه بازي كردن است *** تو بميري، من بميرم گفتن است&lt;br /&gt;شاكيِ اين مردِ نيكو منزلت *** بهرِ يك دُم خواستي تو معدلت&lt;br /&gt;نك ببايد پس قصاصِ دُم كني *** اندكي پرهيز هم از سُم كني&lt;br /&gt;داد زد قاضي: حمارِ من كجاست ؟ *** حاضرش سازيد تا مجلس به پاست&lt;br /&gt;گفت پس با پيرِ زار و ناتوان *** هين قصاصِ دُم تو را فرضي عيان&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;در ميانِ معركه يك رأس خر*** رقص برپا كرده گويا خود بشر&lt;br /&gt;بحث از دُم در ميان آورده اند *** خود عدالت خانه برپا كرده اند&lt;br /&gt;پير مي بيند كه خر خيلي خراست * خاصه اين خر كو ز ملكِ داوراست&lt;br /&gt;باشد او را دُم قطور و بس بلند *** موي بر اندام او هم چون پرند&lt;br /&gt;خورده او بسيار جو از مردمان *** هم چنين كرده است سبزي امتحان&lt;br /&gt;خوب خورده ، خوش چريده روز و شب *** حضرتش بسياربوده درطرب&lt;br /&gt;نه كسي بر پشت او گشته سوار*** غير قاضي حضرتِ با اعتبار&lt;br /&gt;نيز باري هيچ بر پشتش نبود *** آدميت گم شود، او را چه سود&lt;br /&gt;گر كه يك چندي به حمالي شدي *** يا كه گاهي اسبِ عصاري شدي&lt;br /&gt;اين چنين هيكل نفرمودي گشاد *** هم نمي خنديد از حُمقِ زياد&lt;br /&gt;اندكي گر عقل در سر داشتي *** نسلِ انسان از زمين برداشتي (3)&lt;br /&gt;گركه دُم از خويش مي فرمود گم *** كي پديدارش شدي اين گونه سم؟&lt;br /&gt;الغرض خر هست او بسيار خر*** خر نمي بايد شود روزي بشر&lt;br /&gt;خر چه سان از كره گي بي دم بود ؟ *** گو نمي شايد، چو او را سُم بود&lt;br /&gt;كيست غير از اين شهادت مي دهد ؟ *** گوئيا خربچه عادت مي دهد&lt;br /&gt;گفت قاضي: پيش رو، دُم را بكن *** پس قصاصي كن، مر او را سُم بكن&lt;br /&gt;پير لرزان رفت تا نزديك خر*** تا كند اجرايِ حكمِ دادور&lt;br /&gt;دست در دُم زد كه از بُن بركشد *** بود غافل آن چه از سُم بركشد&lt;br /&gt;حضرتِ خر با دو پايِ نازنين *** پير بر ديوار كردي از زمين&lt;br /&gt;جفت سُم كوبيد بر پيرِ نزار*** كوفته سُم– اين چنين– او بي شمار&lt;br /&gt;اوفتاد از پهنه ي ديوار پير*** زخمي و خوني و خورد وخاكشير&lt;br /&gt;در تبسم خر شده، زاين شاهكار*** گفت قاضي:آفرين بر يارغار&lt;br /&gt;انتقامِ ما گرفتي از بشر*** آن كه باشد عاملِ هر خير وشر&lt;br /&gt;گرچه ميمون خويش ، خويشِ آدم است *** حضرت تو پيش پيشِ آدم است&lt;br /&gt;گفت ديگر بار با آن مرد پير*** خيز و از دُم كن قصاص، اما دلير&lt;br /&gt;پير گفتا: مُردم از اين ضربه من *** گر شود تكرار كي دارم بدن&lt;br /&gt;بگذر از من ، حضرتِ با اعتبار*** دُم ز خر ناكنده، تو كنده شمار&lt;br /&gt;گفت قاضي: هين نمي گردد قبول*** دُم ز بُن ناكنده از توبوالفضول&lt;br /&gt;بايد ازاين خر يقين دُم بركني *** تا كه ديگر دل ز مردم نشكني&lt;br /&gt;گزمه اي را گفت پيرِ ناتوان *** برد تا نزديك خر، پا پس كشان&lt;br /&gt;دُم به دستش داد و خود گرديد دور*** گفت: اكنون بايدت بسيار زور&lt;br /&gt;پير خود افكند بر دُم لاجرم *** گفت با خر: اي سميع محترم&lt;br /&gt;رحم كن بر من، چو كانِ رحمتي *** پير مردان را رفيق راحتي&lt;br /&gt;گر توديگر بار تيپايم زني *** استخوان هايم يكايك بشكني&lt;br /&gt;مادرِ پيرت بود از آنِ من *** نزد وي گويم ازاين مجلس سخن&lt;br /&gt;گر بميرم دق كند او درزمان *** حضرتش را كي شوي توميهمان؟&lt;br /&gt;بودش اين سان با دُمِ خر گفت وگو*** كي رود سوزن به فولادي فرو&lt;br /&gt;زد به ناگه جفت پايِ نازنين *** پير بر ديوار كوبيد از زمين&lt;br /&gt;پيكر خشك و نحيفِ پير مرد *** نقش بر ديوارشد پيچان ز درد&lt;br /&gt;زآن سپس افتاد بر رويِ زمين *** محكمه گرديد با محنت قرين&lt;br /&gt;خيلِ غوغايي شدند از پيش و پس*** در شمارافتاد پيران را نفس&lt;br /&gt;خرشده سرمست و مي كوبد لگد *** درگذشته خنده اش را نيز حد&lt;br /&gt;مي زند بر كودك و خرد و كلان *** حمله آورده است چون شيرِ ژيان&lt;br /&gt;انتقامِ خر سواري، سال ها *** نك بگيرم از شما، حمال ها&lt;br /&gt;آن يكي را دست مي كوبد به سر*** سوي ديگر پاي كوبد مستمر&lt;br /&gt;محشر خر گشت پيدا در زمان *** در فرار از عرصه جمعِ ناتوان&lt;br /&gt;خر به دنبالِ خلايق سويِ در*** حضرت قاضي برآورديش سر&lt;br /&gt;گزمگان را گفت در بندند زود *** ختمِ مجلس بي قيام و بي قعود&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;بعدِ لختي خواست برخيزد زجاي *** متهم را ديد بگرفته قباي&lt;br /&gt;پيش رويش كيسه هايِ زرتمام *** تا كه سازد آن جرايم را به كام؟&lt;br /&gt;گفت قاضي: با تو گشتم بي حساب *** التماس دوستان هم مستجاب&lt;br /&gt;جمعِ شاكي را ز تو رد كرده ام *** مردمان را با خودم بد كرده ام&lt;br /&gt;نك تو را گرحاجتي باشد دگر*** بازگو تا خود نمايم مستقر&lt;br /&gt;متهم بگشود لب را در سخن *** شاكرم مرحضرتت، از جان و تن&lt;br /&gt;نيز مي باشم تو را منت پذير*** گر كه خواهي كيسه هايِ زر بگير&lt;br /&gt;ليك بگشا رمزهايِ بي شمار*** كو مرا گرديده پرسش ها قطار&lt;br /&gt;چون كه بگذشتم از اين دروازه من *** محتسِب را مست ديدم ، بي سخن&lt;br /&gt;كرده قي بر ريش و پس بر پشتِ خر*** برنشسته واژگون در ره گذر&lt;br /&gt;نيز ديدم مسجدي غرقِ گناه *** در شبستان ها چو گرداندم نگاه&lt;br /&gt;يك طرف ديدم به پا بزمِ قمار*** سويِ ديگر خيلِ مستان بي شمار&lt;br /&gt;نيز زن ديدم ميانِ مأذنه *** كو شهادت مي دهد، يعني كه نه&lt;br /&gt;روز ديگر چون برآورديم سر*** راهِ گورستان همه پر ره گذر&lt;br /&gt;ليك در تابوت ديدم زنده اي*** بود تشييع بسي پرخنده اي&lt;br /&gt;پس من و تو، نيز اهلِ محكمه *** هين شنيدستند، دفنِ او همه&lt;br /&gt;بس شگفت آمد، شگفت است و عجيب *** زنده اي را دفن كردن، بي رقيب&lt;br /&gt;هم ميانِ حجره ي پرهيزِ تو*** آن چه خود ديدم ، زخفت و خيزِ تو&lt;br /&gt;« فعلِ شيرينِ لواط » وآن پسر*** من نمي گويم چه ديدم، يك نظر&lt;br /&gt;درشگفتم من، از اين شهرِعجيب *** مردمان وقاضي وجمعِ نجيب&lt;br /&gt;راز بگشا، پرده بردار ازتمام *** جان فدايت چون امامي وهمام&lt;br /&gt;اين عجايب چيست دراين مرزبوم ؟ *** خود نمي ديديم در بغداد و روم&lt;br /&gt;اين چه شهري و چگونه مردم است ؟ *** قفل بگشا، چون كليدِ آن گم است&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;strong&gt;پاسخ ها و توجيهات قاضي :&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;حضرتِ قاضي تبسم زيرِ لب *** چهره در هم كرد پس مانند شب&lt;br /&gt;گفت: آري، بشنو از من رازها *** تا برآيد از دلت، آوازها&lt;br /&gt;محتسب گر مست ديدي، باك نيست *** آدمي جز مستِ سينه چاك نيست&lt;br /&gt;خاكِ آدم گشته با مستي عجين *** راستي با مست مي گردد قرين&lt;br /&gt;آن كه مي ناخورده ، حيوان زاده است *** آدميت را، زاصل افتاده است&lt;br /&gt;دَم كه آدم گشت اخراج از بهشت *** سرنوشت او به غم ، شيطان نوشت&lt;br /&gt;در پي صد سال اشك وآه و درد *** توبه و هم گريه ، با رخسارِ زرد&lt;br /&gt;حضرت حق بابِ رحمت باز كرد *** تاك را با دردِ وي دمساز كرد&lt;br /&gt;شادي آمد از بهشت او را پديد *** جبرئيل آورد بهر وي نبيد&lt;br /&gt;قطره هايِ اشكِ انگور زلال *** آمد از جنت ورا شرط كمال&lt;br /&gt;چون كه شيطان شاديِ آدم بديد *** هم قبولِ توبه ي او را شنيد&lt;br /&gt;خويشتن آراست ، چون پيغمبران *** در زمين مسكن گزيدي، بعد از آن&lt;br /&gt;پس به كف بگرفت تسبيحي بلند *** ريش خود بگذاشت، تا باشد كمند&lt;br /&gt;بر سرِ خُم مي نشستي روز و شب *** داشت فرزندان آدم درتعب&lt;br /&gt;خورد مي بسيار و زشتي ها نمود *** حضرت هابيل را هجوي سرود&lt;br /&gt;دختران را برد در مستي ز راه *** حضرتِ يوسف درافكندي به چاه &lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/Rrj7FNJZX9I/AAAAAAAAADg/4Rg1Jd9OPag/s1600-h/sibil3.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;حيله هايِ خود به پايِ مي نوشت *** كرد پنهان آن چه بودش درسرشت&lt;br /&gt;آن قدر بد مستي و آواز كرد *** تا كه جبريل از زمين پرواز كرد&lt;br /&gt;رفت و حكم آورد از پروردگار*** منعِ مي فرمود ذاتِ كردگار&lt;br /&gt;ليك پنهان گفت جبريلِ امين *** مي بود آزاد در رويِ زمين&lt;br /&gt;از برايِ مردمانِ پاك جان *** ني ز بهر رذل هايِ ناتوان&lt;br /&gt;الغرض براهل معنا مي مجاز*** خاصه با شيرين لبان قدرِ نياز&lt;br /&gt;هست در اين شهر بس انگور زار*** از برايِ مردمِ والا تبار&lt;br /&gt;پيرو موسا وعيسا اهلِ مي *** هم كه آزاد است بر فرزندِ كي&lt;br /&gt;چون دو صد ميخانه دراين شهر هست *** مي ببايد بر سر هر خُم نشست&lt;br /&gt;تا مسلمان ها نياشامند ازآن *** هم نيفزايند آب آن ناكسان&lt;br /&gt;مي ببايد ناب باشد وقتِ كار*** تا نگردد مردمان را جان نزار&lt;br /&gt;محتسب زاين روي بايد ناگهان *** جانبِ ميخانه ها گردد روان&lt;br /&gt;بوده ديروزاو به كارِ امتحان *** خورده از هر خُم به مقدارِ توان&lt;br /&gt;ليك در شهر است صدها ميكده *** قي كند بسيار، مردِ مي زده&lt;br /&gt;محتسب مأمورِ معذور است و بس*** گر چنان ديدي به فريادش به رس&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;هم اگر ديدي تو مسجد آن چنان *** پس گمان بردي كه گرديده دكان&lt;br /&gt;علتش اكنون هويدا مي كنم *** ساحت مسجد مبرا مي كنم&lt;br /&gt;بود آن جا را شبستاني خراب *** جان ما از آن خرابي درعذاب&lt;br /&gt;هم نبودش بانيِ تعمير و وقف *** تا شود آباد آن ديوار وسقف&lt;br /&gt;شد به استيجار مردي ارمني *** كيسه ها از نقره بودش يك مني&lt;br /&gt;پس مخارج كرد ما را ناگزير*** تا شديم از ارمني منت پذير&lt;br /&gt;گشت مسجد ميكده از اضطرار*** هست جايز اين چنين راهِ فرار&lt;br /&gt;گفت: آري، كردم از تو نك قبول *** علتي اين سان، ولي اي بوالفضول&lt;br /&gt;آن شبستان از چه رو جايِ قمار؟ *** گشته گويا مسجدِ ضل و ضرار&lt;br /&gt;گفت قاضي: گر تو خود صبرآوري *** اين چنين مسجد به ناحق نشمري&lt;br /&gt;هست آن را نيز علت آشكار*** پاك باشد خانه ي پروردگار&lt;br /&gt;چون شبستان شد خراب از زلزله *** خلق برپا كرد بانك و ولوله&lt;br /&gt;گشت اينك خانه ي يزدان خراب *** از كجا آريم مفتي ما ثواب ؟&lt;br /&gt;بايد اكنون ساخت مسجد را به جد *** تا شود جان را حقيقت مستعد&lt;br /&gt;ليك نه زر بود و نه ابزارِ كار*** هم نه معماري كه باشد خبره وار&lt;br /&gt;اين چنين بگذشت سالي بيش وكم *** تا كه پيدا شد عزيزي محترم&lt;br /&gt;خلق را چون ديد درمسجد خراب *** يك شبستان ساخت آن جا با شتاب&lt;br /&gt;ليك چون نوبت به دخل و خرج شد *** جمله رَم كردند و قاضي فرد شد&lt;br /&gt;پس به جبرانِ مخارج شغل ها *** شد به پا در مسجدِ خيرالنسا&lt;br /&gt;جز زيان اما ندادي حاصلي *** باز ما مانديم و قرضِ قابلي&lt;br /&gt;تا يكي از مردمانِ لاس وگاس *** آن كه شهرش هست مَهدِ نرد وتاس&lt;br /&gt;حيلتي كرد و شبستان را گرفت *** بهرِ درس و بحث با پيمانِ سفت&lt;br /&gt;گرچه ترويجِ قمار و ذنب بود *** ليك حرفِ درس ، ذنب ازآن ربود&lt;br /&gt;كرد واجب مصطفي با اين كلام *** « اطلبوا العلم فريضه » برانام&lt;br /&gt;چون نكردي هيچ استثنا از آن *** پس مباح است اين تعلم ، بي گمان&lt;br /&gt;الغرض با اين بيانِ معتبر*** بسته شد با وي قراري پرثمر&lt;br /&gt;آن شبستانِ دگر، تعليم را *** گشت از ديگر عمارت ها سوا&lt;br /&gt;ديد بازرگان چو قاضي را چنين *** درگذشت از بحث، بيش از آن واين&lt;br /&gt;گفت: اما، زن ميانِ مأذنه ؟ *** كو شهادت مي دهد: اسلام نه؟&lt;br /&gt;گفت: مي گويند اهلِ حمص اين *** مصطفا باشد رسولي بس امين&lt;br /&gt;اين اذان و هم مؤذن نوبراست *** مسلمين را اين اذان گفتن سراست&lt;br /&gt;راز آن برگو كه مجنون مي شوم *** زاين شگفتي ها، دلي خون مي شوم&lt;br /&gt;گفت قاضي: باز كردي تو شتاب *** مي شود كار از شتابِ تو خراب&lt;br /&gt;اين مهمي نيست آن سان صعب وسخت *** كو برآرد از دلت خون لخت لخت&lt;br /&gt;بشنو اكنون، كان اذان رازش چه بود؟ *** وآن مؤذن قول و آوازش چه بود؟&lt;br /&gt;مسجدِ ما را مؤذن ديگر است *** ليك يك چندي بود در بستراست&lt;br /&gt;لاجرم بايد اذان گويي دگر*** هفته اي گويد، اذاني مستمر&lt;br /&gt;بر مؤذن نيز شرط است اين قدر*** كو صدايِ وي رسد درگوشِ خر&lt;br /&gt;در به شهر حمص ، بس گشتيم ما *** يافت اين جا مي نشد مثلش صدا&lt;br /&gt;تا كه پيدا شد زني اهلِ كتاب *** باصدائي بس رسا و بانگِ ناب&lt;br /&gt;چون مؤذن شد بدين سان منحصر*** لاجرم گشتيم بر وي مقتصر&lt;br /&gt;چند روزي، تا شود به آن دگر*** شد اذان گومان كمي نامعتبر&lt;br /&gt;گو چو شب باشد، نمي بيند كسي *** هم نمي بينند اين مردم بسي&lt;br /&gt;خود جهود است اين مؤذن اي پسر*** چون كند اقرار بر خيرالبشر؟&lt;br /&gt;گويد او پس « اشهد ان » چنين *** مردمِ حمص بگفتندي اين&lt;br /&gt;ديد چون قاضي بسي حاضر جواب *** مي دهد پاسخ تمامي از كتاب&lt;br /&gt;هرچه مي گويد، كند توجيه او*** گفت: اي قاضي، كنون اين را بگو&lt;br /&gt;دفنِ يك زنده به حكمِ دادگاه *** خود چه مي باشد؟ بگو اي مردِ راه&lt;br /&gt;ما همه ديديم ، در تابوت بود *** زنده در گورش نمودندي ، چه زود؟&lt;br /&gt;اين چه حكم و اين چه رسمِ نابجاست ؟ *** زندگي در گور كردن ، كي رواست؟&lt;br /&gt;اين عمل توجيه كردن نارواست *** پس عدالت كو، كجا وجدان؟ كجاست ؟&lt;br /&gt;هي سخن مي گفت– نالان– ساده مرد *** غافل از قاضي كه مكرِاو چه كرد؟&lt;br /&gt;گفت: بس كن ديگراي مردِ دبنگ *** ورنه مي دوزم لبانت را قشنگ&lt;br /&gt;خود ز چيزي كه نمي داني مگو*** بشنو از من داستانش را نكو&lt;br /&gt;كاين قلم اوضح بود از واضحات *** واين چنين حكمي بود از محكمات&lt;br /&gt;پيش از اين يك عورتي از مسلمات *** « موتِ فرضي » خواست از حكمِ قضات&lt;br /&gt;مرده گويا شوهرِ وي در سفر*** سال ها باشد ندارد زاو خبر&lt;br /&gt;همسفرهايش همه برگشته اند *** جمله بهر وي ولي سرگشته اند&lt;br /&gt;فاش مي گويند: شويش مرده است *** در سفر گويا كه دشنه خورده است&lt;br /&gt;در ميانِ دره اي نزديك فارس *** كاروان را برده دزدان ازاساس&lt;br /&gt;دسته اي گشته فراري زآن ميان *** چند تن مضروب ومقتولي عيان&lt;br /&gt;همسرِ وي زآن مكان گم گشته است *** بي خبر زاو جمعِ مردم گشته است&lt;br /&gt;بعد چندي طيِ تشريفات شد *** جمع استعلام و تحقيقات شد&lt;br /&gt;پس گواهان، داوران، اهلِ وثوق *** مردماني ازعدول و از صدوق&lt;br /&gt;راهداران، پاسداران، ميرِ شب *** پاسگاه وآگهي، شمشير شب&lt;br /&gt;مرگِ وي را خود شهادت داده اند *** با يقين ، ني حسبِ عادت داده اند&lt;br /&gt;طي شد از تحقيق و اعلان مدتي *** منقضي گرديد از آن فرصتي&lt;br /&gt;علم حاصل شد، قرائن جمع گشت *** « موتِ فرضي » پس زحكمِ من گذشت&lt;br /&gt;مجلسي برپا شد و ماتم نوشت *** گريه ها كردند برآن سرنوشت&lt;br /&gt;عده ي فوت آن زمان همسر گرفت *** ماجراها زآن سپس از سرگرفت&lt;br /&gt;بعد چندي خواستگاري كرد از او*** محترم مردي بدون گفت وگو&lt;br /&gt;پس عروسي كرد و ساماني گرفت *** آشياني، نيز جاناني گرفت&lt;br /&gt;كودكان آورد از اين شوهرش *** سقفِ خوش بختي به بالايِ سرش&lt;br /&gt;از پسِ آن سال هايِ رنج و غم *** مي رسيدش روزگاري مغتنم&lt;br /&gt;تا كه ناگه مردك از ره در رسيد *** گفت: هان اينك منم، اي رو سپيد&lt;br /&gt;در سفر بودم، كنون باز آمدم *** با تو اكنون ساز و دمساز آمدم&lt;br /&gt;بازگرد و همسرِ من باش زود *** ورنه خواهم كرد دراين جا قعود&lt;br /&gt;گفت زن با وي: رفيقِ محترم *** اين زمان باشد مرا ديگر حَرم&lt;br /&gt;دارم از او كودكاني تندرست *** من چگونه بازگردم؟ گو نخست؟&lt;br /&gt;تو كجا بودي، تمام اين سال ها؟ *** بي خبر بگذاشتيمان درسرا؟&lt;br /&gt;از چه پيغامي ندادي پيش ازاين ؟ *** تا نگردد مرگِ تو برما يقين؟&lt;br /&gt;همسفرهاي تو گفتندي همه *** حمله آوردند دزدان با قمه&lt;br /&gt;كشته شد چندي، فراري ديگران *** كاروان را كرد لخت آن ناكسان&lt;br /&gt;تو از آن شب غيب گشتي گو كه نيست *** جمله گفتند آن فلاني زنده نيست&lt;br /&gt;ما ز ناچاري به قاضي رفته ايم *** « موتِ فرضيِ » تو راضي گشته ايم&lt;br /&gt;جمع گرديده شهود و بينه *** تا بگويد قاضي آري، يا كه نه؟&lt;br /&gt;عده بگرفتم پس از آن ماه ها *** راه ها رفتم، همه خوف و رجا&lt;br /&gt;بهرِ ختمِ تو مجالس شد به پا *** گريه ها كرديم ما درآن عزا&lt;br /&gt;الغرض تو نزدِ مردم مرده اي*** چون تواني گفت اكنون زنده اي؟&lt;br /&gt;گر بفهمد شوهرم عاصي شود *** پاره ده ها جامه كرباسي شود&lt;br /&gt;زآن سپس تا حضرتِ قاضي شود *** از كجا با اين قَدَر راضي شود؟&lt;br /&gt;كودكانم را چه گويم من كنون ؟ *** شوهر و فاميلمان، باري فزون&lt;br /&gt;من ز تو ني بچه دارم ، نه نشان *** ليك زاين شوهر چه بسياري كسان&lt;br /&gt;خود خطا كردي، ز من غافل شدي*** سال ها بيگانه اي جاهل شدي&lt;br /&gt;هم چنان مي گفت زن ، با جنب و جوش *** داستان هاي گذشته ، با خروش&lt;br /&gt;مرد گفتا: چون در آن شب دزدها *** حمله آوردند از ارض و سما&lt;br /&gt;هركسي را كو نبودي توشه اي*** زود پنهان گشت در يك گوشه اي&lt;br /&gt;ليك بودي مر مرا ده ها شتر*** جمله از مرغوب كالا بود پُر&lt;br /&gt;هرچه سرمايه مرا بودي همان *** حاصلِ رنجِ خود و ارثم در آن&lt;br /&gt;دل نمي كندم ز يك سو زآن همه *** سويِ ديگر بود شمشير و قمه&lt;br /&gt;گشته خرتوخر تمامي كاروان *** دزد و صاحب مال و جمعي ساربان&lt;br /&gt;واندرآن غوغا تو ام آمد به ياد *** سر برآورد عشق تو دردل چو باد&lt;br /&gt;عزمِ خود را جزم كردم بر فرار*** بود جماز من اندر انتظار&lt;br /&gt;صورتم را پس به پوشيدم به شال *** كندم از تن جامه ي اطلس به حال&lt;br /&gt;هم چو دزدان هيئتي آراستم *** پس به قصدِ كارِ خود برخاستم&lt;br /&gt;نقره و زر، آن چه با خود داشتم *** دور از دزدان ، همه برداشتم&lt;br /&gt;هرچه كالايِ نفيسِ و هم گران *** شال ها زر دوز، با تير و كمان&lt;br /&gt;جمله را بر پشتِ آن جماز زود *** بستم و پنهان بجَستم با نقود&lt;br /&gt;دزد كز دزدان به دزدد نوبراست *** خاصه گر زاموالِ خود قدري سراست&lt;br /&gt;آن حرامي ها به كارِ قافله *** من فراري، با تمامي راحله&lt;br /&gt;ليك از ترسي كه در خود داشتم *** با گدايان سال ها بگذاشتم&lt;br /&gt;تا كه نشناسند در منظر مرا *** با غريبان گشتم آن جا آشنا&lt;br /&gt;اندك اندك مال ها بفروختم *** عزمِ عودت، سيم و زراندوختم&lt;br /&gt;كاروان را تا به بغداد آمدم *** هم از آن جا نيز ناشاد آمدم&lt;br /&gt;يك تن از دزدان مرا در شهر ديد *** پس شتابان جانبِ قاضي دويد&lt;br /&gt;كاين همان باشد كه ما را لخت كرد *** اشترِ ما را بكشت و پخت كرد&lt;br /&gt;هرچه گفتم تهمتي اين نارواست *** اين چنين نسبت به چون من، ني رواست&lt;br /&gt;ليك دزد و قاضيِ هم جنس را *** كي بوَد با چون مني، دردآشنا&lt;br /&gt;پس به حبسم امر كرد و شد تباه *** آن چه را خود بافتم در بينِ راه&lt;br /&gt;تا كه در زندان رفيقي يافتم *** محرمي، عالي شفيقي يافتم&lt;br /&gt;حالِ خود را گفتم و دادم وعيد *** تا كه هنگامِ عمل زاو در رسيد&lt;br /&gt;حاكم آمد، بازديدِ حبسيان *** حالِ خود گفتم به نزدِ او عيان&lt;br /&gt;نام من در عفوِ سالانه نوشت *** پس شدم آزاد ازآن سرنوشت&lt;br /&gt;بعد ازآن بسيارها رنج و اِلم *** نزدِ تو باز آمدم ، با كوهِ غم&lt;br /&gt;ليك مي بينم هنوز آغازِ راه *** گوئيا از چاله مي آيم به چاه&lt;br /&gt;گفت زن: اين ها همه افسانه است *** نك مرا يك همسر و هم خانه است&lt;br /&gt;كودكان دارم ز مردِ ديگري *** با زبيده ، اصغري واكبري&lt;br /&gt;مرد و زن بودند اين سان در سخن *** تا كه ناگه گفت زن: هين شوي من&lt;br /&gt;شوهران درهم به پيچيدند زود *** جنگ شد مغلوبه ي بود و نبود&lt;br /&gt;تا كه پيدا گشت خيلِ گزمگان *** برد ايشان را به نزدِ ميرخان&lt;br /&gt;او فرستاد آن دو را در نزدِ من *** با شهود وآن چه رفته از سخن&lt;br /&gt;قصه ها گفتند تا آخر تمام *** آن دو- مرد و زن - وشد ختمِ كلام&lt;br /&gt;نيك سنجيدم كه شويِ دومين *** كودكانش هست مردِ نازنين&lt;br /&gt;گفتمش بگذر تو ازاين ادعا *** كاو ندارد سود بهرت مطلقا&lt;br /&gt;سال ها اين زن به خود بگذاشتي*** زندگاني اش تو مختل داشتي&lt;br /&gt;ني فرستادي تو خرج و نه خبر*** هيچ پيدايت نبود اين جا دگر&lt;br /&gt;عاقبت ناچار آمد محكمه *** تا بگيرد حكم را، بي مظلمه&lt;br /&gt;گشت استعلام و اعلان اين خبر*** تا مگر پيدا شود از تو اثر&lt;br /&gt;الغرض طي شد مراحل بيش وكم *** تا نباشد هيچ كس را رنج وغم&lt;br /&gt;حكمِ « موتِ فرضيِ » تو بعد ازآن *** گشت صادر بهرمرغِ ناتوان&lt;br /&gt;عده بگذارد، شود آزاد ازآن *** هست دنيا دارِ مشق وامتحان&lt;br /&gt;شوي كرده همسر تو، زآن سپس *** اين سخن بگذار و پنهان كن هوس&lt;br /&gt;خانداني را عبث بر هم مزن *** بهر تو جز اين فراوان است زن&lt;br /&gt;كودكان دارد زاين شويش ، ببين *** رو به شهرِ ديگري منزل گزين&lt;br /&gt;نيست در آئين ما، يك زن دو شوي *** دور شو، اين قصه را با كس مگوي&lt;br /&gt;مردِ تاجر گفت: تاوان مي دهم *** خود زر و سيمش فراوان مي دهم&lt;br /&gt;گر رود زاين شهر و بگذارد به من *** مادرِ زهرا، سكينه، با حسن&lt;br /&gt;نيز اين راز از كسان پنهان كند *** خويشتن را دورازاين بهتان كند&lt;br /&gt;ياد نارد بعد ازاين افسانه را *** دور سازد از سر خود اين هوا&lt;br /&gt;باز گردد او به بغداد و به بلخ *** قصه كم گويد زآن روزانِ تلخ&lt;br /&gt;دور گردد دور، هم آن جا كه بود *** بگذرد زاين زن– هم اكنون– زودِ زود&lt;br /&gt;مي دهم او را فراوان مال ها *** بگذراند خوش ، تمامي سال ها&lt;br /&gt;ورنه گر خواهد ازاين زن دم زند *** راحتِ يك خاندان برهم زند&lt;br /&gt;بازگويد داستان هايِ عبث *** زآن چه را بگذاشته خود درهوس&lt;br /&gt;مي شوم در لحظه من نزدِ عسس *** معجزه ريگ است و صحرايِ تبس&lt;br /&gt;مي كنم درخواست، حكم اجرا شود *** مرده بايد دفن هم حالا شود&lt;br /&gt;نزدِ اين قاضي، يقين او مرده است *** پيش از اين تشريفِ خود را برده است&lt;br /&gt;به كه اكنون بازگردد جاي خويش*** نيست يك زن را دو شو، آئين وكيش&lt;br /&gt;بهرِ او زن هست در شهري دگر*** زود مي بايد شود دورازنظر&lt;br /&gt;گركه او را ميرِ شب پيدا كند *** مرده اي را دفن هم حالا كند&lt;br /&gt;الغرض بسيار گفتندش چنين *** يك دمي با خويشتن تنها نشين&lt;br /&gt;بگذرازاين زن، بگيراين زر، برو*** آفتِ اين زندگي هرگز مشو&lt;br /&gt;بشنو اين زنهار، حمص اين جا بود *** فرضِ زنده، مرده گو هرجا بود&lt;br /&gt;راه خود در پيش گير و باز گرد *** ور نه خواهي شد هم اكنون روي زرد&lt;br /&gt;زندگاني دفن مي گردد، هلا *** بشنو اين زنهار را از من و لا&lt;br /&gt;گفتمش آري، به پنهان نيزهم *** آن چه را بايد بگويم، بيش وكم&lt;br /&gt;ليكن آن احمق، گمانش زنده است *** زندگاني دوزخِ فرخنده است&lt;br /&gt;من فراوان گفتم و تاجرهمه *** زر نشانش داد و پنهاني قمه&lt;br /&gt;احمقك نه اين شنيدي و نه آن *** شد ازاين رو دفن ، بي نام ونشان&lt;br /&gt;بود دراين شهر مردك مرده اي *** لاف مي زد: اي خلايق زنده اي&lt;br /&gt;پس كلاهِ خويش قاضي كن دمي *** دور ازاين جا بود او را همدمي&lt;br /&gt;گر كه مي رفت او، زر تاجر به كف *** بود بهرش زن فراوان ، صف به صف&lt;br /&gt;نيز مي شد حفظ ، زن با كودكان *** گفتمش بسيار، در اين جا ممان&lt;br /&gt;ليك او ماند و چنان شد داستان *** كه تو خود ديدي، حكايت باستان&lt;br /&gt;پس شگفت آورد، زاين حكم و حكيم *** « قصه الكهفِ و اصحاب الرقيم »&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;گفت: آري حضرتِ قاضي ولي *** يك سخن– بگذر زمن، جانِ علي–&lt;br /&gt;رازهايِ جمله احكامِ تو خوب *** نيست قاضي- جزتو– در ملكِ جنوب&lt;br /&gt;آفرين ، صد آفرين ، صد آفرين *** ليك با من گو، تو رازِ آخرين&lt;br /&gt;اين دگر خود ديده ام ، خود ديده ام *** ني زاين و آن سخن بشنيده ام&lt;br /&gt;صبح چشمم ديد، از بود و نبود *** نيست اين افسانه ي گفت وشنود&lt;br /&gt;شخصِ قاضي... من چه گويم بيش ازاين؟ *** حضرتت خفته به رو، رويِ زمين&lt;br /&gt;نوجواني تازه رُسته خدِ او *** پس چه گويم بيش ازاين، ازمَدِ او؟&lt;br /&gt;خود برآورده ذكر، هم چون قضيب *** خويشتن ديدم، بگو مردِ نجيب&lt;br /&gt;آن چه شخصِ من، ازآن بس راضي است *** بس كنم ديگرحضورِ قاضي است&lt;br /&gt;گرچه او را شرم بود و واهمه *** زآن چه مي گويد همه، آري همه&lt;br /&gt;گفت با خود: گر كه قاضي رَم كند *** واين فضولي هايِ من را ذم كند&lt;br /&gt;هم چو آن مرده، كه زنده مرده بود *** خويش در تابوت او را ديده بود&lt;br /&gt;گر دهد فرمان به دفنم ، چون كنم ؟ *** با زبانِ خود، خودي داغان كنم&lt;br /&gt;كاش مي خشكيد يك دَم اين زبان *** كو نمي گفتم مگر، اين سان عيان&lt;br /&gt;با چنين شهر و چنان زنهارها *** كاشكارا ديدم آن را، بارها&lt;br /&gt;بعد از آن الطافِ بي حد و شمار*** كز جنابِ قاضي ام ، آمد به كار&lt;br /&gt;خبط كردم خبط ، حرفي بس عبث *** اين چه پرسش بود، كو فرياد رس؟&lt;br /&gt;من غلط كردم، غلط كردم، غلط *** ورغضب گيرد به من قاضي، غضب&lt;br /&gt;من چه سازم، كيست اين جا ياورم؟ *** يا كه دارم، تا شفيعش آورم؟&lt;br /&gt;صبح تا اكنون به وي محرم بُدم *** از چه رو با نقطه اي مجرم شدم؟&lt;br /&gt;در دل خود داشت پنهان عالمي*** سايه افكنده است ترسِ مُظلمي&lt;br /&gt;ناگهان گوئي برآمد معجزه *** هم بدان ساني كه دركش عاجزه&lt;br /&gt;ديد مي خندد زدل، قاضي القضات *** نذر كرد آن دم ، سه ساعت ازقنات&lt;br /&gt;اندكي رندانه او را بنگريد *** پس دلايل را، يكايك آوريد&lt;br /&gt;داستان قاضي چنان توجيه كرد *** كو خجل گفتا كه صد احسن به مرد&lt;br /&gt;قاضيِ حمصي، يقين كردم تكي *** بر فرازِ چرخ ، جنسِ موشكي&lt;br /&gt;گشت ايمانم چو كوهي استوار*** بي قرارم شرحِ آن را بي قرار&lt;br /&gt;خود بفرما، تا به تاريخِ بشر*** جمله بنويسيم، بي خوف وخطر&lt;br /&gt;گفت قاضي: بشنو از من توسخن *** جمله اسراري كه مي خواهي زمن&lt;br /&gt;بود بازرگانِ پيري، پيش از اين *** ثروتي بي مثل بودش، در زمين&lt;br /&gt;مُرد و از وي ماند يك كودك به جا *** جملگي اموال او« لِنگ درهوا»&lt;br /&gt;قيمِ وي گشت دزدي بي نظير*** كاندرين ملك است اين شغلي خطير&lt;br /&gt;مي بخورد اموال او را بيش و كم *** يادگاري مانده از ملكِ عجم&lt;br /&gt;سال ها بگذشت و كودك شد جوان *** مادرش پيري خمود وناتوان&lt;br /&gt;ليك غارت گشت در اين سال ها *** ديگرانش مقتدا ومهتدا&lt;br /&gt;تا به من گفتند از خاصان تني *** كو كبيراست اين پسر، صاحب فني&lt;br /&gt;گرچه بي ريش است و تازه نوجوان *** مي تواند كارِ خود را، مي توان&lt;br /&gt;ديده بودندش كسان درمحفلي *** داده دل، قلوه گرفته حاصلي&lt;br /&gt;او يقين داد و ستد را قابل است *** كامل است و بالغ است وعاقل است&lt;br /&gt;مصلحت باشد كه بهر حفظِ مال *** خود به كف گيرد هرآن چه مانده حال&lt;br /&gt;ورنه با اين سان ولي و قيمي *** مي نماند بهر وي بيش وكمي&lt;br /&gt;ليك مي بايد بلوغِ وي تمام *** تا شود ثابت، به نزديكِ امام&lt;br /&gt;سد باب الشر واحياء الفقير*** كان فرضا للقضا، خيركثير&lt;br /&gt;عونِ مظلومان وخصمِ سارقان *** هم ملاذ الخلق ، زيب العابدان&lt;br /&gt;حجه الاسلام و قاضي، مجتهد *** حاكمِ شرع وامامي مستعد&lt;br /&gt;هم ولي و هم رئيسِ مسلمين *** غوث محرومان، غياث المستكين&lt;br /&gt;آن كه فعل و ذكرِ او خيرِ تمام *** جملگي گفتاراو خيرالكلام&lt;br /&gt;نائب الحق و الامام المنتظر*** واسط الفيضِ ، خطيب المؤتمر&lt;br /&gt;سايه ي شخصِ خدا، رويِ زمين *** حضرت قاضي، امام المسلمين &lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/Rrj6wdJZX8I/AAAAAAAAADY/x18QWXbvpLk/s1600-h/sibil2.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;كي شود راضي كه در ملك زمين *** ظلم بريك تن روا گردد، چنين&lt;br /&gt;پس بيامد بهرِ اثبات بلوغ *** هم صدورِ حكمِ رشدي بي دروغ&lt;br /&gt;من نگه كردم زهارش، مقعدش *** خالي از مو بود– سرتا پا– قدش&lt;br /&gt;از خجالت آلتش خوابيده بود؟ *** يا كسي او را شبي گائيده بود؟&lt;br /&gt;هست بالغ اين پسر، يا كودك است ؟ *** لايِ پايش– نيز– شايد فوتك است؟&lt;br /&gt;حكمِ شرع است و نباشد ملعبه *** « ماء عذب كان فيها المشربه »&lt;br /&gt;پس به رو خفتم ، بريزد شرمِ او*** شايد آن گه سر برآرد نرمِ او&lt;br /&gt;گو مگر حقي شود احيا ز كس*** گفتمش تا ته فرو كن، يك نفس&lt;br /&gt;پس چنين بودي كه ديدي داستان *** قاضي ام من خود زعهدِ باستان&lt;br /&gt;بهرِ اجرايِ عدالت شايقم *** مر رعيت را امامي لايقم&lt;br /&gt;من غياث المستغيثينم عمو*** قصه را گفتم ولي با كس مگو&lt;br /&gt;چون عوامند اين همه، ني اهلِ دل *** پس نبايد ساخت آبِ جمله گِل&lt;br /&gt;رمز را خاصان فقط شايسته اند *** چون كه « سرالحق » همه دانسته اند&lt;br /&gt;هست « كالانعام » آري اين عوام *** گاو و خر، يا حضرتِ ميمون تمام&lt;br /&gt;گشت آن مردِ مسلمان در شگفت *** زآن همه احكامِ شرعي، سفتِ سفت&lt;br /&gt;آن چه در درزَش نه موئي جا شود *** ني امام و قاضي اش رسوا شود&lt;br /&gt;گاه دروازه ست و گاهي سوزني *** اشتري وارد شود از روزني&lt;br /&gt;آن چه خواهد نزدِ او پيدا شود *** ور نخواهد قبله ي حاشا شود&lt;br /&gt;گاه مليت شود خود ضدِ دين *** دين و مليت بود گاهي قرين&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;مي شوم گاهي چنين ، گاهي چنان *** ور بخواهم خود اميرمؤمنان &lt;br /&gt;دشمنِ من– هركه– قطعا كافراست *** دوست دارِ من عليِ اكبراست&lt;br /&gt;زير مي باشم خودم ، گاهي به رو*** مغزِ بسياران دهم من شست وشو&lt;br /&gt;هر طرف باد است، خود آن سو شوم *** گاه حتا حضرتِ يابو شوم&lt;br /&gt;الغرض من هرچه خواهم آن شود *** پس به تخمم، عالمي ويران شود&lt;br /&gt;سودِ شخصِ من به آنم هست و نيست *** وركه اجدادم به هستي ريست، ريست&lt;br /&gt;رشوه را گر من بگيرم جايزاست *** فيض مي بخشم، وجودم فايض است&lt;br /&gt;من چنين هستم ، چنان هستم ، چنان *** گاه خود كيرم و گاهي كيردان&lt;br /&gt;آفرينش، اشرفِ خلقش منم *** از طفيلِ من بود هستي، منم&lt;br /&gt;نامِ من در عرش بنوشته خدا *** هرچه هستي هست بهرِ من فدا&lt;br /&gt;عينِ رحمت ، بحرِ علم و فضل و جود *** قدسيان كردند، شخصِ من سجود&lt;br /&gt;عالي ام من ، عاليِ اعلاستم *** كافران را تيغِ ناپيداستم&lt;br /&gt;قول و فعل من بود، حكمِ حكيم *** سايه يِ مهرِ خداوندِ رحيم&lt;br /&gt;جمله گي پيغمبران، تفسيرِ من *** هم ولي الاولياء تحريرمن&lt;br /&gt;معنيِ هر دين و هرعلمي منم *** هركجا جنگي و يا سِلمي منم &lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/Rrj35dJZX6I/AAAAAAAAADI/7iimmSR4bg8/s1600-h/sibil7.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5096095544818360226" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/Rrj35dJZX6I/AAAAAAAAADI/7iimmSR4bg8/s320/sibil7.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;قطعِ دعوا را فقط من مي كنم *** هرچه حاشا را فقط من مي كنم&lt;br /&gt;من منم ، آري منم ، آري منم *** گر منم ، پس كو كدويِ گردنم؟&lt;br /&gt;گردنم گاهي شود، هم كردنم *** كردنم را هم ، بپرسيد از زنم&lt;br /&gt;من زنم من ، ني زنم من ، مي زنم *** خلقِ عالم را چراغي روشنم&lt;br /&gt;هو منم ، يا هو منم ، يا حق منم *** حاويِ كل ، جامعِ مطلق منم&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;پس به دور آمد، سماعي گرم كرد *** ساقيان را رقصِ مستي نرم كرد&lt;br /&gt;بزم را ديدم چو بزمِ عارفان *** هي زدم برخود، ممان اين جا، ممان&lt;br /&gt;هرچه با خود داشتم بگذاشتم *** جل پلاسِ خويش را برداشتم&lt;br /&gt;آن خسارت ها، جرائم ، رويِ ميز*** با دلم گفتم ، همه در كيسه ريز&lt;br /&gt;دست چون بردم ، به سويِ سكه ها *** وحي نازل شد هم آن دَم از سما &lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/Rrj6HNJZX7I/AAAAAAAAADQ/2VJDnrO9NA8/s1600-h/sibil1.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;نصف بايد كرد « نصف لي و لك » *** جمله اما بهرآن يك برگِ تك&lt;br /&gt;آن كه راهِ فوز تو هموار كرد *** در درونم چيزكي پروار كرد&lt;br /&gt;رو كه گر يك دَم بماني نادمم *** مر امامت را به مسجد قادمم&lt;br /&gt;پس دُمم را رويِ كولم با شتاب *** جستم و جستك زنان سويِ رباط&lt;br /&gt;شرط كردم تا كه جان دارم به كف *** سويِ ايشان ننگرم هر صنف و صف&lt;br /&gt;چون كه اين قومند هيچ وهرچه هست *** موش كورانِ رذالت ، جمعِ پست&lt;br /&gt;گر به ظاهر ديدي او را جنسِ موم *** دور بايد گشت زاين اصنافِ شوم&lt;br /&gt;كاين همه جنسِ دروغند و ريا *** آفرين بر اين شمايل ، مرحبا&lt;br /&gt;لحظه اي در لحظه اي ، ديگر شود *** قاطري ، اسبي ، الاغي ، خرشود&lt;br /&gt;اين دگر عينِ پليدي هست و بس *** نامِ خود كرده ، منم ني بوالهوس&lt;br /&gt;گو چه خوش گفته كه افيونِ بشر*** مي نمايد در دَمي آدم چو خر&lt;br /&gt;خويش مي گويد كه عبدم من، عبيد *** اشتري از كوهِ سنگي شد پديد&lt;br /&gt;زاده از مادر گنه كار و پليد *** كرده باور روسياه و روسپيد&lt;br /&gt;جمله خير و شر هر نابخردي*** مي پذيرد هرچه، از ديو و ددي&lt;br /&gt;از چه هرپيغمبري گشته شبان؟ *** اين چه رازي هست گرديده نهان؟&lt;br /&gt;بي شمارافسانه وافسون ز چيست؟ *** واين همه قهر وغضب از آنِ كيست؟&lt;br /&gt;اين چنين ايمان ِ كور و ضدِ فهم * مردم اين خاك را، اين است سهم&lt;br /&gt;گوسپندانند پيرو، بندگانند و ذليل *** در حضور حضرت قدرت ، عليل&lt;br /&gt;جمله مي گريند از محشر، همه برسر زنان *** بدتر از خوك والاغ و گله هاي ماديان&lt;br /&gt;آن كه آمد از ازل با كوله باري از گناه *** سال ها بگريست روز و شب زمغرب تا پگاه&lt;br /&gt;كودكان خويش را بنموده قرباني بسي *** كوروَش برده است فرمان ازهمه خار و خسي&lt;br /&gt;كرد بيدادي قباد از قتلِ عامِ مزدكان *** كو نه بخشايند در اعصار بر ساسانيان&lt;br /&gt;ننگِ اين افسانه اما تازيان را ره گشود *** تخت شد منبر تمامي ملك را غارت فزود&lt;br /&gt;سوختند ايران و از بُن جان و تن *** جملگي بيمار، هر مرد است و زن&lt;br /&gt;شادكامي گشت: آه و اشك و غم *** هرچه نيكي بود رفت و ماند ذم&lt;br /&gt;پس سيه پوشيد جمعي ديگران سرخ و سپيد *** دست ها و سروها بُريده شد شاخ اميد&lt;br /&gt;قرن ها بگذشت ، ترك و تازيان *** هرچه را كردند، با ملكِ شهان&lt;br /&gt;آن چنان كشتند و ويران از اساس *** تا مغول را شد مهيا، هين سپاس&lt;br /&gt;جز نظام الملك و خنجر بس نماند *** عارف و درويش ، ديگر كس نماند&lt;br /&gt;كوچ كردند از جبل عامل ، همه *** با محقق ، حر و بسياري قمه&lt;br /&gt;پس تولا و تبراشان شعار*** كشته شد از مردمان ، بس بي شمار&lt;br /&gt;تا كه با خون ، فرقه اي تسجيل شد *** « رافضي »-آري– چنين تأويل شد&lt;br /&gt;عيدِ زهرا شد عمركش، در ربيع *** سر زد افعالي كه– بس گويم: فجيع-&lt;br /&gt;بود شب هايِ قلم برداشتن *** هر گناهي را، ثوابي كاشتن&lt;br /&gt;پس قزلباشان چه كشتند و نوشت *** جعلِ فرهنگ و ديانت در سرشت&lt;br /&gt;يك نفر صد جلد گفته حرفِ مفت *** ديگري گاده است با چيزي كلفت&lt;br /&gt;قصه ها و قصه ها و قصه ها *** سرگذشتِ غصه ها و غصه ها&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;اين چه ملت بود و با وي خود چه شد؟ *** من نمي گويم: چه شد،آري چه شد&lt;br /&gt;پس سكوتم بس، زبان ها ناتوان *** گند بويش ، از كران تا بي كران&lt;br /&gt;ازبيان خارج بود اين سرگذشت*** آن چه برايران وايراني گذشت&lt;br /&gt;گريه هم تسكينِ اين ماتم نداد *** واين چه ديوي بود؟ درايران به زاد؟&lt;br /&gt;*** &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;(1) فند = فن ، خدعه ، مكر و حيله . مخفف ترفند . گويش جنوب خراسان . ( با دال غيرملفوظ نيز تلفظ مي شود ) . (2) متن: مؤذن زن است و مي گويد : « اشهد ان يقولون اهل حمص محمدا رسول الله » . (3) « گربه ي مسكين اگر پر داشتي * تخمِ گنجشك از زمين برداشتي » .( شعر از : سعدي ) به نقل از امثال و حكم دهخدا 3/1279.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پايان&lt;br /&gt;« داستان قاضي حمص / تهران : 1378و79 » منتشرنشده تا كنون .&lt;/strong&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801318-5054197922121772014?l=zojaji.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zojaji.blogspot.com/feeds/5054197922121772014/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801318&amp;postID=5054197922121772014&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/5054197922121772014'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/5054197922121772014'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zojaji.blogspot.com/2007/08/blog-post.html' title='داستان قاضي حمص - مجموعه ي كامل'/><author><name>محمدرضا زجاجی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14427611625980580574</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/SwqGKHGydxI/AAAAAAAAAHM/pRJgjoCj2Us/S220/Mohammad+Reza+Zojaji.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/Rrj9TdJZYBI/AAAAAAAAAEA/DFdUySwwnT8/s72-c/sibil8.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801318.post-934550034810026261</id><published>2007-07-21T15:48:00.000-07:00</published><updated>2007-07-21T16:19:44.367-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر كلاسيك - داستان قاضي حمص'/><title type='text'>داستان قاضي حمص - 15-  شعر كلاسيك</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;قسمت پانزدهم ( پاياني) از : داستان قاضي حمص&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;مي شوم گاهي چنين ، گاهي چنان * ور بخواهم خود اميرِ مؤمنان&lt;br /&gt;دشمنِ من – هركه – قطعا كافر است * دوست دارِ من عليِ اكبر است&lt;br /&gt;زير مي باشم خودم ، گاهي به رو * مغز ِ بسياران دهم من شست و شو&lt;br /&gt;هر طرف باد است ، خود آن سو شوم * گاه حتا حضرتِ يابو شوم&lt;br /&gt;الغرض من هرچه خواهم آن شود * پس به تخمم ، عالمي ويران شود&lt;br /&gt;سودِ شخصِ من ، به آنم هست و نيست * وركه اجدادم به هستي ريست ، ريست&lt;br /&gt;رشوه را گر من بگيرم جايز است * فيض مي بخشم ، وجودم فايض است&lt;br /&gt;من چنين هستم ، چنان هستم ، چنان * گاه خود كيرم و گاهي كيردان&lt;br /&gt;آفرينش ، اشرفِ خلقش منم * از طفيلِ من بود هستي ، منم&lt;br /&gt;نامِ من در عرش بنوشته خدا * هرچه هستي هست بهر ِ من فدا&lt;br /&gt;عينِ رحمت ، بحرِ علم و فضل و جود * قدسيان كردند ، شخصِ من سجود&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;عالي ام من ، عاليِ اعلاستم * كافران را تيغ ِ ناپيداستم &lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/RqKQ7tJZX5I/AAAAAAAAADA/pVbRMwumX_4/s1600-h/sibil7.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5089789884287770514" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/RqKQ7tJZX5I/AAAAAAAAADA/pVbRMwumX_4/s320/sibil7.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;قول و فعل من بود ، حكمِ حكيم * سايه ي مهر ِ خداوندِ رحيم&lt;br /&gt;جمله گي پيغمبران ، تفسيرِ من * هم ولي الاولياء تحرير من&lt;br /&gt;معنيِ هر دين و هر علمي منم * هركجا جنگي و يا سِلمي منم&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;قطعِ دعوا را فقط من مي كنم * هرچه حاشا را فقط من مي كنم&lt;br /&gt;من منم ، آري منم ، آري منم * گر منم ، پس كو كدويِ گردنم ؟&lt;br /&gt;گردنم گاهي شود ، هم كردنم * كردنم را هم ، بپرسيد از زنم&lt;br /&gt;من زنم من ، ني زنم من ، مي زنم * خلقِ عالم را چراغي روشنم&lt;br /&gt;هو منم ، يا هو منم ، يا حق منم * حاوي كل ، جامع ِ مطلق منم&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;پس به دور آمد سماعي گرم كرد * ساقيان را رقص مستي نرم كرد&lt;br /&gt;بزم را ديدم ، چو بزمِ عارفان * هي زدم برخود ممان اين جا، ممان&lt;br /&gt;هرچه با خود داشتم بگذاشتم * جل پلاسِ خويش را برداشتم&lt;br /&gt;آن خسارت ها ، جرائم ، رويِ ميز * با دلم گفتم همه در كيسه ريز&lt;br /&gt;دست چون بردم ، به سويِ سكه ها * وحي نازل شد هم آن دَم از سما&lt;br /&gt;نصف بايد كرد « نصف لي و لك » * جمله اما بهر ِ آن يك برگِ تك&lt;br /&gt;آن كه راهِ فوز تو هموار كرد * در درونم چيزكي پروار كرد&lt;br /&gt;رو كه گر يك دَم بماني نادمم * مر امامت را به مسجد قادمم&lt;br /&gt;پس دُمم را رويِ كولم با شتاب * جستم و جستك زنان سويِ رباط&lt;br /&gt;شرط كردم تا كه جان دارم به كف * سويِ ايشان ننگرم ، هر صنف و صف&lt;br /&gt;چون كه اين قومند هيچ و هرچه هست * موش كورانِ رذالت ، جمعِ پست&lt;br /&gt;گر به ظاهر ديدي او را جنسِ موم * دور بايد گشت زاين اصنافِ شوم&lt;br /&gt;كاين همه جنسِ دروغند و ريا * آفرين بر اين شمايل ، مرحبا&lt;br /&gt;لحظه اي در لحظه اي ، ديگر شود * قاطري ، اسبي ، الاغي ، خر شود&lt;br /&gt;اين دگر عينِ پليدي هست و بس * نامِ خود كرده ، منم ني بوالهوس&lt;br /&gt;گو چه خوش گفتي كه افيونِ بشر * مي نمايد در دَمي آدم چو خر&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خويش مي گويد كه عبدم من ، عبيد * اشتري از كوهِ سنگي شد پديد&lt;br /&gt;زاده از مادر گنه كار و پليد * كرده باور رو سياه و رو سپيد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;جمله خير و شر ِ هر نابخردي * مي پذيرد هرچه ، از ديو و ددي&lt;br /&gt;از چه هر پيغمبري گشته شبان ؟ * اين چه رازي هست ، گرديده نهان ؟&lt;br /&gt;بي شمار افسانه و افسون ز چيست ؟ * واين همه قهر و غضب از آنِ كيست ؟&lt;br /&gt;اين چنين ايمان ِ كور و ضدِ فهم * مردم اين خاك را ، اين است سهم&lt;br /&gt;سوختند ايران و از بن جان و تن * جملگي بيمار، هر مرد است و زن&lt;br /&gt;شادكامي گشت آه و اشك و غم * هرچه نيكي بود رفت و ماند ذم&lt;br /&gt;قرن ها بگذشت و ترك و تازيان * آن چنان كردند ، با ملكِ شهان&lt;br /&gt;جز نظام الملك و خنجر بس نماند * عارف و درويش ، ديگر كس نماند&lt;br /&gt;كوچ كردند از جبل عامل ، همه * با محقق ، حر و بسياري قمه&lt;br /&gt;شد تولا و تبراشان شعار * كشته شد از مردم آري بي شمار&lt;br /&gt;تا كه با خون ، فرقه اي تسجيل شد * « رافضي »- گويا– چنين تأويل شد&lt;br /&gt;عيدِ زهرا شد عمركش ، در ربيع * سر زد افعالي كه بس گويم فجيع&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;بود شب هايِ قلم برداشتن * هر گناهي را ثوابي كاشتن&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;پس قزلباشان چه كشتند و نوشت * جعلِ فرهنگ و ديانت شد سرشت&lt;br /&gt;يك نفر صد جلد گفته حرفِ مفت * ديگري گاده است با چيزي كلفت&lt;br /&gt;قصه ها و قصه ها و قصه ها * سرگذشتِ غصه ها و غصه ها&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;اين چه ملت بود و با وي پس چه شد ؟ * من نمي گويم چه شد ؟ آري چه شد ؟&lt;br /&gt;هين سكوتم بس ، زبان ها ناتوان * گند بويش ، از كران تا بي كران&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;از بيان خارج بود ، اين سرگذشت * آن چه بر ايران و ايراني گذشت&lt;br /&gt;گريه هم تسكينِ اين ماتم نداد * اين چه ديوي بود ، در ايران به زاد ؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;*&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پايان&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;قسمت پانزدهم ( آخر ) از : &lt;strong&gt;« داستان قاضي حمص / م . ر . زجاجي . تهران : 1378و79 »&lt;/strong&gt; منتشرنشده تاكنون . &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801318-934550034810026261?l=zojaji.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zojaji.blogspot.com/feeds/934550034810026261/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801318&amp;postID=934550034810026261&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/934550034810026261'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/934550034810026261'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zojaji.blogspot.com/2007/07/15.html' title='داستان قاضي حمص - 15-  شعر كلاسيك'/><author><name>محمدرضا زجاجی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14427611625980580574</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/SwqGKHGydxI/AAAAAAAAAHM/pRJgjoCj2Us/S220/Mohammad+Reza+Zojaji.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/RqKQ7tJZX5I/AAAAAAAAADA/pVbRMwumX_4/s72-c/sibil7.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801318.post-3882070625060240585</id><published>2007-07-12T18:43:00.000-07:00</published><updated>2007-07-12T19:12:05.385-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر كلاسيك - داستان قاضي حمص'/><title type='text'>داستان قاضي حمص - 14-  شعر كلاسيك</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;قسمت چهاردهم از : داستان قاضيِ حمص&lt;br /&gt;آخرين توجيه ، به آخرين پرسش&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;گفت : آري - حضرتِ قاضي - ولي * يك سخن – بگذر ز من ، جانِ علي –&lt;br /&gt;رازهايِ جمله احكامِ تو خوب * نيست قاضي- جز تو – در ملكِ جنوب&lt;br /&gt;آفرين ، صد آفرين ، صد آفرين * ليك با من گو ، تو رازِ آخرين&lt;br /&gt;اين دگر خود ديده ام ، خود ديده ام * ني ز اين و آن ، سخن بشنيده ام&lt;br /&gt;صبح چشمم ديد ، از بود و نبود * نيست اين افسانه ي ِ گفت و شنود&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;شخصِ قاضي ... من چه گويم بيش از اين ؟ * حضرتت خفته به رو ، رويِ زمين&lt;br /&gt;نوجواني تازه رسته خدِ او * من چه گويم بيش از اين ، از مدِ او ؟&lt;br /&gt;خود برآورده ذكر ، هم چون قضيب * خويشتن ديدم ، بگو مردِ نجيب&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;آن چه شخصِ من ، از آن بس راضي است * بس كنم ديگر ، حضورِ قاضي است&lt;br /&gt;گرچه او را شرم بود و واهمه * زآن چه مي گويد همه ، آري همه&lt;br /&gt;گفت با خود : گر كه قاضي رَم كند * واين فضولي هايِ من را ذم كند&lt;br /&gt;هم چو آن مرده ، كه زنده مرده بود * خويش در تابوت او را ديده بود&lt;br /&gt;گر دهد فرمان به دفنم ، چون كنم ؟ * با زبانِ خود ، خودي داغان كنم&lt;br /&gt;كاش مي خشكيد يك دم اين زبان * كو نمي گفتم مگر ، اين سان عيان&lt;br /&gt;با چنين شهر و چنان زنهارها * كاشكارا ديدم آن را ، بارها&lt;br /&gt;بعد از آن الطافِ بي حد و شمار * كز جنابِ قاضي ام ، آمد به كار&lt;br /&gt;خبط كردم خبط ، حرفي بس عبث * اين چه پرسش بود ، كو فرياد رس ؟&lt;br /&gt;من غلط كردم ، غلط كردم ، غلط * ور غضب گيرد به من قاضي ، غضب&lt;br /&gt;من چه سازم ، كيست اين جا ياورم ؟ * يا كه دارم ، تا شفيعش آورم ؟&lt;br /&gt;صبح تا اكنون به وي محرم بدم * از چه رو با نقطه اي مجرم شدم ؟&lt;br /&gt;در دل خود داشت پنهان عالمي * سايه افكنده است ترسِ مظلمي&lt;br /&gt;ناگهان گوئي برآمد معجزه * هم بدان ساني كه دركش عاجزه&lt;br /&gt;ديد مي خندد ز دل ، قاضي القضات * نذر كرد آن دم ، سه ساعت از قنات&lt;br /&gt;اندكي رندانه او را بنگريد * پس دلايل را ، يكايك آوريد&lt;br /&gt;داستان قاضي چنان توجيه كرد * كو خجل گفتا كه صد احسن به مرد&lt;br /&gt;قاضيِ حمصي ، يقين كردم تكي * بر فرازِ چرخ ، جنسِ موشكي&lt;br /&gt;گشت ايمانم چو كوهي استوار * بي قرارم شرح ِ آن را بي قرار&lt;br /&gt;خود بفرما ، تا به تاريخ ِ بشر * جمله بنويسيم ، بي خوف و خطر&lt;br /&gt;گفت قاضي : بشنو از من تو سخن * جمله اسراري كه مي خواهي ز من&lt;br /&gt;بود بازرگانِ پيري ، پيش از اين * ثروتي بي مثل بودش ، در زمين&lt;br /&gt;مُرد و از وي ماند يك كودك به جا * جملگي اموال او « لِنگ در هوا »&lt;br /&gt;قيمِ وي گشت دزدي بي نظير * كاندرين ملك است اين شغلي خطير&lt;br /&gt;مي بخورد اموال او را بيش و كم * يادگاري مانده از ملكِ عجم&lt;br /&gt;سال ها بگذشت و كودك شد جوان * مادرش پيري خمود و ناتوان&lt;br /&gt;ليك غارت گشت در اين سال ها * ديگرانش مقتدا و مهتدا&lt;br /&gt;تا به من گفتند از خاصان تني * كو كبير است اين پسر ، صاحب فني&lt;br /&gt;گرچه بي ريش است و تازه نوجوان * مي تواند كارِ خود را ، مي توان&lt;br /&gt;ديده بودندش كسان در محفلي * داده دل ، قلوه گرفته حاصلي&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;او يقين داد و ستد را قابل است * كامل است و بالغ است و عاقل است&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;مصلحت باشد كه بهرِ حفظِ مال * خود به كف گيرد هرآن چه مانده حال&lt;br /&gt;ورنه با اين سان ولي و قيمي * مي نماند بهر وي بيش و كمي&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ليك مي بايد بلوغ ِ وي تمام * تا شود ثابت ، به نزديكِ امام&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;سد باب الشر و احياء الفقير * كان فرضا للقضا ، خير كثير&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;عونِ مظلومان و خصمِ سارقان * هم ملاذ الخلق و زيب العابدان&lt;br /&gt;حجه الاسلام و قاضي ، مجتهد * حاكمِ شرع و امامي مستعد&lt;br /&gt;هم ولي و هم رئيسِ مسلمين * غوث محرومان ، غياث المستكين&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آن كه فعل و ذكر ِ او خير ِ تمام * جملگي گفتار او ، خيرالكلام&lt;br /&gt;نائب الحق و الامام المنتظر * واسط الفيض ِ خطيب المؤتمر&lt;br /&gt;سايه ي شخصِ خدا ، رويِ زمين * حضرت قاضي ، امام المسلمين&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;كي شود راضي كه در ملك زمين * ظلم بريك تن روا گردد ، چنين&lt;br /&gt;پس بيامد بهر ِ اثبات بلوغ * هم صدور ِ حكمِ رشدي بي دروغ&lt;br /&gt;من نگه كردم زهارش ، مقعدش * خالي از مو بود – سرتا پا – قدش&lt;br /&gt;از خجالت آلتش خوابيده بود ؟ * يا كسي او را شبي گائيده بود ؟&lt;br /&gt;هست بالغ اين پسر ، يا كودك است ؟ لايِ پايش – نيز – شايد فوتك است ؟&lt;br /&gt;حكمِ شرع است و نباشد ملعبه * ماء عذب كان فيها المشربه&lt;br /&gt;پس به رو خفتم ، بريزد شرمِ او * شايد آن گه سر برآرد نرمِ او&lt;br /&gt;گو مگر حقي شود احيا ز كس * گفتمش تا ته فرو كن ، يك نفس&lt;br /&gt;پس چنين بودي كه ديدي داستان * قاضي ام من خود ز عهدِ باستان&lt;br /&gt;بهرِ اجرايِ عدالت شايقم * مر رعيت را امامي لايقم&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;من غياث المستغيثينم عمو * قصه را گفتم ولي با كس مگو&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;چون عوامند اين همه ، ني اهلِ دل * پس نبايد ساخت آبِ جمله گِل&lt;br /&gt;رمز را خاصان فقط شايسته اند * چون كه « سرالحق » همه دانسته اند&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هست « كالانعام » آري اين عوام * گاو و خر ، يا حضرتِ ميمون تمام&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;گشت آن مردِ مسلمان در شگفت * زآن همه احكامِ شرعي ، سفتِ سفت&lt;br /&gt;آن چه در درزَش نه موئي جا شود * ني امام و قاضي اش رسوا شود&lt;br /&gt;گاه دروازه ست و گاهي سوزني * اشتري وارد شود از روزني&lt;br /&gt;آن چه خواهد نزدِ او پيدا شود * ور نخواهد قبله ي حاشا شود&lt;br /&gt;گاه مليت شود خود ضدِ دين * دين و مليت بود گاهي قرين&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;قسمت چهاردهم از : « داستان قاضي حمص » / م . ر . زجاجي . تهران : 1378- 79 . منتشرنشده تا كنون . &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801318-3882070625060240585?l=zojaji.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zojaji.blogspot.com/feeds/3882070625060240585/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801318&amp;postID=3882070625060240585&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/3882070625060240585'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/3882070625060240585'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zojaji.blogspot.com/2007/07/14.html' title='داستان قاضي حمص - 14-  شعر كلاسيك'/><author><name>محمدرضا زجاجی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14427611625980580574</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/SwqGKHGydxI/AAAAAAAAAHM/pRJgjoCj2Us/S220/Mohammad+Reza+Zojaji.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801318.post-6993123685337230986</id><published>2007-07-05T15:32:00.000-07:00</published><updated>2007-07-05T16:08:55.565-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر كلاسيك - داستان قاضي حمص'/><title type='text'>داستان قاضي حمص -13- شعر كلاسيك</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;قسمت سيزدهم از: داستان قاضي حمص&lt;br /&gt;دفن زنده اي به فرمان قاضي :&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;... گر بفهمد شوهرم عاصي شود * پاره ده ها جامه كرباسي شود&lt;br /&gt;زآن سپس تا حضرتِ قاضي شود * از كجا با اين قَدَر راضي شود ؟&lt;br /&gt;كودكانم را چه گويم من كنون ؟ * شوهر و فاميلمان ، باري فزون&lt;br /&gt;من ز تو ني بچه دارم ، نه نشان * ليك زاين شوهر ، چه بسياري كسان&lt;br /&gt;خود خطا كردي ، ز من غافل شدي * سال ها بيگانه اي جاهل شدي&lt;br /&gt;هم چنان مي گفت زن ، با جنب و جوش * داستان هاي ِ گذشته ، با خروش&lt;br /&gt;مرد گفتا : چون در آن شب دزدها * حمله آوردند از ارض و سما&lt;br /&gt;هركسي را كو نبودي توشه اي * زود پنهان گشت در يك گوشه اي&lt;br /&gt;ليك بودي مر مرا ده ها شتر * جمله از مرغوب كالا بود پر&lt;br /&gt;هرچه سرمايه مرا بودي همان * حاصلِ رنجِ خود و ارثم در آن&lt;br /&gt;دل نمي كندم ز يك سو زآن همه * سويِ ديگر بود شمشير و قمه&lt;br /&gt;گشته خرتوخر تمامي كاروان * دزد و صاحب مال و جمعي ساربان&lt;br /&gt;واندر آن غوغا تو ام آمد به ياد * سر برآورد عشق در دل همچو باد&lt;br /&gt;عزمِ خود را جزم كردم بر فرار * بود جماز ِ من اندر انتظار&lt;br /&gt;صورتم را پس به پوشيدم به شال * كندم از تن جامه ي اطلس به حال&lt;br /&gt;هم چو دزدان هيئتي آراستم * پس به عزمِ كارِ خود برخاستم&lt;br /&gt;نقره و زر ، آن چه با خود داشتم * دور از دزدان ، همه برداشتم&lt;br /&gt;هرچه كالايِ نفيسِ و هم گران * شال ها زر دوز ، با تير و كمان&lt;br /&gt;جمله را بر پشتِ آن جماز زود * بستم و پنهان بجَستَم با نقود&lt;br /&gt;دزد كز دزدان به دزدد ، نوبر است * خاصه گر زاموالِ خود قدري سر است&lt;br /&gt;آن حرامي ها به كار ِ قافله * من فراري ، با تمامي راحله&lt;br /&gt;ليك از ترسي كه در خود داشتم * با گدايان سال ها بگذاشتم&lt;br /&gt;تا كه نشناسند در منظر مرا * با غريبان گشتم آن جا آشنا&lt;br /&gt;اندك اندك مال ها بفروختم * عزمِ عودت ، سيم و زر اندوختم&lt;br /&gt;كاروان را تا به بغداد آمدم * هم از آن جا نيز ناشاد آمدم&lt;br /&gt;يك تن از دزدان مرا در شهر ديد * پس شتابان جانبِ قاضي دويد&lt;br /&gt;كاين همان باشد كه ما را لخت كرد * اشترِ ما را بكشت و پخت كرد&lt;br /&gt;هرچه گفتم تهمتي اين نارواست * اين چنين نسبت ، به چون من ، كي رواست ؟&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ليك دزد و&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;قاضيِ ِ&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;هم جنس را * كي بوَد با چون مني ، درد آشنا&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;پس به حبسم امر كرد و شد تباه * آن چه را خود بافتم ، در بينِ راه&lt;br /&gt;تا كه در زندان رفيقي يافتم * محرمي ، عالي شفيقي يافتم&lt;br /&gt;حالِ خود را گفتم و دادم وعيد * تا كه هنگامِ عمل زاو در رسيد&lt;br /&gt;حاكم آمد ، بازديدِ حبسيان * حالِ خود گفتم به نزدِ او عيان&lt;br /&gt;نام من در عفو ِ سالانه نوشت * پس شدم آزاد ، از آن سرنوشت&lt;br /&gt;بعد از آن بسيارها رنج و اِلم * نزدِ تو باز آمدم ، با كوهِ غم&lt;br /&gt;ليك مي بينم هنوز آغاز ِ راه * گوئيا از چاله افتادم به چاه&lt;br /&gt;گفت زن : اين ها همه افسانه است * نك مرا يك همسر و هم خانه است&lt;br /&gt;كودكان دارم ز مردِ ديگري * با زبيده ، اصغري و اكبري&lt;br /&gt;مرد و زن بودند اين سان در سخن * تا كه ناگه گفت زن : هين شوي ِ من&lt;br /&gt;شوهران در هم به پيچيدند زود * جنگ شد مغلوبه ي بود و نبود&lt;br /&gt;تا كه پيدا گشت خيلِ گزمگان * برد ايشان را به نزدِ ميرخان&lt;br /&gt;او فرستاد آن دو را نزديكِِ من * با شهود و آن چه رفته از سخن&lt;br /&gt;قصه ها گفتند تا آخر تمام * آن دو - مرد و زن - و بس ختمِ كلام&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نيك سنجيدم كه شوي ِ دومين * كودكانش هست مردِ نازنين&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;گفتمش بگذر تو از اين ادعا * كاين ندارد سود بهرت مطلقا&lt;br /&gt;سال ها زن را به خود بگذاشتي * زندگاني اش تو مختل داشتي&lt;br /&gt;ني فرستادي تو خرج و نه خبر * هيچ پيدايت نبود اين جا دگر&lt;br /&gt;عاقبت ناچار آمد محكمه * تا بگيرد حكم را ، بي مظلمه&lt;br /&gt;گشت استعلام و اعلان اين خبر * تا مگر پيدا شود از تو اثر&lt;br /&gt;الغرض طي شد مراحل ، بيش و كم * تا نباشد هيچ كس را رنج و غم&lt;br /&gt;حكمِ « موتِ فرضيِ » تو بعد از آن * گشت صادر بهر ِ مرغ ِ ناتوان&lt;br /&gt;عده بگذارد ، شود آزاد از آن * هست دنيا دار ِ مشق و امتحان&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;شوي كرده همسر تو ، زآن سپس * اين سخن بگذار و پنهان كن هوس&lt;br /&gt;خانداني را عبث بر هم مزن * بهر تو- جز اين - فراوان است زن&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;كودكان دارد ز اين شويش ، ببين * رو به شهر ِ ديگري منزل گزين&lt;br /&gt;نيست در آئين ما ، يك زن دو شوي * دور شو ، اين قصه را با كس مگوي&lt;br /&gt;مردِ تاجر گفت : تاوان مي دهم * خود زر و سيمش فراوان مي دهم&lt;br /&gt;گر رود زاين شهر و بگذارد به من * مادرِ زهرا ، سكينه ، با حسن&lt;br /&gt;نيز اين راز از كسان پنهان كند * خويشتن را دور از اين بهتان كند&lt;br /&gt;ياد نارد بعد از اين افسانه را * دور سازد از سر ِ خود اين هوا&lt;br /&gt;باز گردد او به بغداد و به بلخ * قصه كم گويد ز آن روزان ِ تلخ&lt;br /&gt;دور گردد دور ، هم آن جا كه بود * بگذرد زاين زن – هم اكنون – زودِ زود&lt;br /&gt;مي دهم او را فراوان مال ها * بگذراند خوش ، تمامي سال ها&lt;br /&gt;ورنه گر خواهد از اين زن دم زند * راحتِ يك خاندان بر هم زند&lt;br /&gt;بازگويد داستان هاي ِ عبث * زآن چه را بگذاشته خود در هوس&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مي شوم در لحظه من نزدِ عسس * معجزه ريگ است و صحراي ِ تبس&lt;br /&gt;مي كنم درخواست ، حكم اجرا شود * مرده بايد دفن ، هم حالا شود&lt;br /&gt;نزدِ اين قاضي ، يقين او مرده است * پيش از اين تشريفِ خود را بُرده است&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;به كه اكنون بازگردد جايِ خويش * نيست يك زن را دو شو ، آئين و كيش&lt;br /&gt;بهرِ او زن هست در شهري دگر * زود مي بايد شود ، دور از نظر&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گركه او را مير ِ شب پيدا كند * مرده اي را دفن هم حالا كند&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;الغرض بسيار گفتندش چنين * يك دمي با خويشتن تنها نشين&lt;br /&gt;بگذر از اين زن ، بگير اين زر ، برو * آفتِ اين زندگي هرگز مَشو&lt;br /&gt;بشنو اين زنهار ، حمص اين جا بود * فرضِ زنده ، مرده گو هرجا بود&lt;br /&gt;راه خود در پيش گير و باز گرد * ور نه خواهي شد هم اكنون روي زرد&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;زندگاني دفن مي گردد ، هلا * بشنو اين زنهار را از من و لا&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;گفتمش آري ، به پنهان نيز هم * آن چه را بايد بگويم ، بيش و كم&lt;br /&gt;ليكن آن احمق ، گمانش زنده است * زندگاني دوزخ ِ فرخنده است&lt;br /&gt;من فراوان گفتم و تاجر همه * زر نشانش داد و پنهاني قمه&lt;br /&gt;احمقك نه اين شنيدي و نه آن * شد از اين رو دفن ، بي نام و نشان&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;بود در اين شهر مردك مرده اي * لاف مي زد : اي خلايق زنده اي&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;پس كلاهِ خويش قاضي كن دمي * دور از اين جا بود او را همدمي&lt;br /&gt;گر كه مي رفت او ، زر ِ تاجر به كف * بود بهرش زن فراوان ، صف به صف&lt;br /&gt;نيز مي شد حفظ ، زن با كودكان * گفتمش بسيار ، در اين جا ممان&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ليك او ماند و چنان شد داستان * كه تو خود ديدي ، حكايت باستان&lt;br /&gt;پس شگفت آورد ، زاين حكم و حكيم * « قصه الكهفِ و اصحاب الرقيم »&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;...............&lt;span style="font-size:130%;"&gt; ادامه دارد&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;قسمت سيزدهم از :&lt;/span&gt; &lt;strong&gt;« داستان قاضي حمص / م . ر . زجاجي . تهران : 1378-7&lt;/strong&gt;9 منتشرنشده تاكنون . &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801318-6993123685337230986?l=zojaji.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zojaji.blogspot.com/feeds/6993123685337230986/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801318&amp;postID=6993123685337230986&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/6993123685337230986'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/6993123685337230986'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zojaji.blogspot.com/2007/07/13.html' title='داستان قاضي حمص -13- شعر كلاسيك'/><author><name>محمدرضا زجاجی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14427611625980580574</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/SwqGKHGydxI/AAAAAAAAAHM/pRJgjoCj2Us/S220/Mohammad+Reza+Zojaji.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801318.post-4446751603349515651</id><published>2007-06-27T18:50:00.000-07:00</published><updated>2007-06-27T19:09:15.536-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر كلاسيك - داستان قاضي حمص'/><title type='text'>داستان قاضي حمص - 12- شعر كلاسيك</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;داستان قاضي حمص- 12&lt;br /&gt;( ادامه ي توجيهات قاضي )&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;... &lt;strong&gt;هم اگر ديدي تو مسجد آن چنان * پس گمان بردي كه گرديده دكان&lt;br /&gt;علتش اكنون هويدا مي كنم * ساحت مسجد مبرا مي كنم&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;بود آن جا را شبستاني خراب * جان ما از آن خرابي در عذاب&lt;br /&gt;هم نبودش بانيِ تعمير و وقف * تا شود آباد آن ديوار و سقف&lt;br /&gt;شد به استيجار مرد ارمني * كيسه ها از نقره بودش يك مني&lt;br /&gt;پس مخارج كرد ما را ناگزير * كو شديم از ارمني منت پذير&lt;br /&gt;گشت مسجد ميكده از اضطرار * هست جايز اين چنين راهِ فرار&lt;br /&gt;گفت : آري ، كردم از تو نك قبول * علتي اين سان ، ولي اي بوالفضول&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آن شبستان از چه رو جايِ قمار ؟ * گشته گويا مسجدِ ضل و ضرار&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;گفت قاضي : گر تو خود صبر آوري * اين چنين مسجد به ناحق نشمري&lt;br /&gt;هست آن را نيز علت آشكار * پاك باشد خانه ي پروردگار&lt;br /&gt;چون شبستان شد خراب از زلزله * خلق برپا كرد بانك و ولوله&lt;br /&gt;گشت اينك خانه ي يزدان خراب * از كجا آريم مفتي ما ثواب ؟&lt;br /&gt;بايد اكنون ساخت مسجد را به جِد * تا شود جان را حقيقت مستعد&lt;br /&gt;ليك نه زر بود و نه ابزارِ كار * هم نه معماري كه باشد خبره وار&lt;br /&gt;اين چنين بگذشت سالي بيش و كم * تا كه پيدا شد عزيزي محترم&lt;br /&gt;خلق را چون ديد در مسجد خراب * يك شبستان ساخت فوري با شتاب&lt;br /&gt;ليك چون نوبت به دخل و خرج شد * جمله رم كردند و قاضي فرد شد&lt;br /&gt;پس به جبرانِ مخارج شغل ها * شد به پا در مسجدِ خير النسا&lt;br /&gt;جز زيان اما ندادي حاصلي * باز ما مانديم و قرضِ قابلي&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;تا يكي از مردمانِ لاس و گاس * آن كه شهرش هست مهدِ نرد و تاس&lt;br /&gt;حيلتي كرد و شبستان را گرفت * بهرِ درس و بحث با پيمانِ سفت&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گرچه ترويجِ قمار و ذنب بود * ليك حرفِ درس ، ذنب از آن ربود&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;كرد واجب مصطفي با اين كلام * « اطلبوا العلم فريضه » بر انام&lt;br /&gt;چون نكردي هيچ استثناء از آن * پس مباح است اين تعلم ، بي گمان&lt;br /&gt;الغرض با اين بيانِ معتبر * بسته شد با وي قراري پر ثمر&lt;br /&gt;آن شبستانِ دگر ، تعليم را * گشت از ديگر عمارت ها سوا&lt;br /&gt;ديد بازرگان چو قاضي را چنين * درگذشت از بحث ، بيش از آن و اين&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گفت : اما ، زن ميانِ مأذنه ؟ * كو شهادت مي دهد : اسلام نه ؟&lt;br /&gt;گفت : مي گويند اهلِ حمص اين * مصطفا باشد رسولي بس امين&lt;br /&gt;اين اذان و هم مؤذن نوبر است * مسلمين را اين اذان گفتن سر است&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;راز آن برگو كه مجنون مي شوم * زاين شگفتي ها ، دلي خون مي شوم&lt;br /&gt;گفت قاضي : باز كردي تو شتاب * مي شود كار از شتابِ تو خراب&lt;br /&gt;اين مهمي نيست - آن سان - صعب و سخت * كو برآرد از دلت خون ، لخت لخت&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;بشنو اكنون ، كان اذان رازش چه بود ؟ و آن مؤذن قول و آوازش چه بود ؟&lt;br /&gt;مسجدِ ما را مؤذن ديگر است * ليك يك چندي بود در بستر است&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;لاجرم بايد اذان گويي دگر * هفته اي گويد ، اذاني مستمر&lt;br /&gt;بر اذان گو نيز شرط است اين قدر * كو صدايِ وي رسد در گوشِ خر&lt;br /&gt;در به شهرِ حمص ، بس گشتيم ما * يافت اين جا مي نشد ، مثلش صدا&lt;br /&gt;تا كه پيدا شد زني اهلِ كتاب * باصدائي بس رسا و بانگِ ناب&lt;br /&gt;چون مؤذن گشت اين سان منحصر * لاجرم كرديم بر وي مقتصر&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;چند روزي ، تا شود به آن دگر * شد اذان گومان كمي نامعتبر&lt;br /&gt;گو چو شب باشد ، نمي بيند كسي * هم نمي بينند اين مردم بسي&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خود جهود است اين مؤذن اي پسر * چون كند اقرار بر خير البشر ؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;گويد او پس « اشهد ان » چنين * مردمِ حمص بگفتندي اين&lt;br /&gt;ديد قاضي بس بود حاضر جواب * مي دهد پاسخ تمامي از كتاب&lt;br /&gt;هرچه مي گويد ، كند توجيه او * گفت : اي قاضي ، كنون اين را بگو&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;دفنِ يك زنده به حكمِ دادگاه * خود چه مي باشد ؟ بگو اي مردِ راه&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ما همه ديديم ، در تابوت بود * زنده در گورش نمودندي ، چه زود ؟&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اين چه حكم و اين چه رسمِ نابجاست ؟ * زندگي در گور كردن ، كي رواست ؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;اين عمل توجيه كردن نارواست * پس عدالت كو كجا وجدان ؟ كجاست ؟&lt;br /&gt;هي سخن مي گفت – نالان – ساده مرد * غافل از قاضي كه مكرِ او چه كرد ؟&lt;br /&gt;گفت : بس كن ديگر اي مردِ دبنگ * ورنه مي دوزم لبانت را قشنگ&lt;br /&gt;خود ز چيزي كه نمي داني مگو * بشنو از من داستانش را نكو&lt;br /&gt;كاين قلم اوضح بود از واضحات * و اين چنين حكمي بود از محكمات&lt;br /&gt;پيش از اين يك عورتي از مسلمات * « موتِ فرضي » خواست از حكمِ قضات&lt;br /&gt;مرده گويا شوهرِ وي در سفر * سال ها باشد ندارد زاو خبر&lt;br /&gt;همسفرهايش همه برگشته اند * جمله بهر او ولي سرگشته اند&lt;br /&gt;فاش مي گويند : شويش مرده است * در سفر گويا كه دشنه خورده است&lt;br /&gt;در ميانِ دره اي نزديك فارس * كاروان را برده دزدان از اساس&lt;br /&gt;دسته اي گشته فراري زآن ميان * چند تن مضروب و مقتولي عيان&lt;br /&gt;همسرِ وي زآن مكان گم گشته است * بي خبر زاو جمعِ مردم گشته است&lt;br /&gt;بعد چندي طيِ تشريفات شد * جمع استعلام و تحقيقات شد&lt;br /&gt;پس گواهان ، داوران ، اهلِ وثوق * مردماني از عدول و از صدوق&lt;br /&gt;راهداران ، پاسداران ، ميرِ شب * پاسگاه و آگهي ، شمشيرِ شب&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مرگِ وي را خود شهادت داده اند * با يقين ، ني حسبِ عادت داده اند&lt;br /&gt;طي شد از تحقيق و اعلان مدتي * منقضي گرديد از آن فرصتي&lt;br /&gt;علم حاصل شد ، قرائن جمع گشت * « موتِ فرضي » پس زحكمِ من&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;گذشت&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;مجلسي برپا شد و ماتم نوشت * گريه ها كردند بر آن سر نوشت&lt;br /&gt;عده ي فوت آن زمان همسر گرفت * ماجراها زآن سپس از سر گرفت&lt;br /&gt;بعد چندي خواستگاري كرد از او * محترم مردي بدون گفت و گو&lt;br /&gt;پس عروسي كرد و ساماني گرفت * آشياني ، نيز جاناني گرفت&lt;br /&gt;كودكان آورد از اين شوهرش * سقفِ خوش بختي به بالايِ سرش&lt;br /&gt;از پسِ آن سال هايِ رنج و غم * مي رسيدش روزگاري مغتنم&lt;br /&gt;تا كه ناگه مردك از ره در رسيد * گفت : هان اينك منم ، اي رو سپيد&lt;br /&gt;در سفر بودم ، كنون باز آمدم * با تو اكنون ساز و دمساز آمدم&lt;br /&gt;بازگرد و همسرِ من باش زود * ورنه خواهم كرد هم اين جا قعود&lt;br /&gt;گفت زن با وي : رفيقِ محترم * اين زمان باشد مرا ديگر حرم&lt;br /&gt;دارم از او كودكاني تندرست * من چگونه بازگردم ؟ گو نخست ؟&lt;br /&gt;تو كجا بودي ، تمام اين سال ها ؟ * بي خبر بگذاشتيمان در سرا ؟&lt;br /&gt;از چه پيغامي ندادي پيش از اين ؟ * تا نگردد مرگِ تو بر ما يقين ؟&lt;br /&gt;همسفرهاي تو گفتندي همه * حمله آوردند دزدان با قمه&lt;br /&gt;كشته شد چندي ، فراري ديگران * كاروان را كرد لخت آن ناكسان&lt;br /&gt;تو از آن شب غيب گشتي ، گو كه نيست * جمله گفتند آن فلاني زنده نيست&lt;br /&gt;ما ز ناچاري به قاضي رفته ايم * « موتِ فرضيِ » تو راضي گشته ايم&lt;br /&gt;جمع گرديده شهود و بينه * تا بگويد قاضي آري ، يا كه نه ؟&lt;br /&gt;عده بگرفتم پس از آن ماه ها * راه ها رفتم ، همه خوف و رجا&lt;br /&gt;بهرِ ختمِ تو مجالس شد به پا * گريه ها كرديم ما در آن عزا&lt;br /&gt;الغرض تو نزدِ مردم مرده اي * چون تواني گفت اكنون زنده اي ؟&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;....... ادامه دارد&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;قسمت دوازدهم از : &lt;strong&gt;« داستان قاضي حمص / م . ر . زجاجي . تهران : 1378- 79 »&lt;/strong&gt; منتشرنشده تاكنون . &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801318-4446751603349515651?l=zojaji.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zojaji.blogspot.com/feeds/4446751603349515651/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801318&amp;postID=4446751603349515651&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/4446751603349515651'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/4446751603349515651'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zojaji.blogspot.com/2007/06/12.html' title='داستان قاضي حمص - 12- شعر كلاسيك'/><author><name>محمدرضا زجاجی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14427611625980580574</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/SwqGKHGydxI/AAAAAAAAAHM/pRJgjoCj2Us/S220/Mohammad+Reza+Zojaji.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801318.post-1813723242429163356</id><published>2007-06-23T16:13:00.000-07:00</published><updated>2007-06-27T19:15:53.809-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر كلاسيك - داستان قاضي حمص'/><title type='text'>داستان قاضي حمص - 11 - شعر كلاسيك</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;داستان قاضي حمص – 11&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;توجيهات قاضي ( پرسش وپاسخ ) :&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;بعدِ لختي خواست برخيزد ز جاي * متهم را ديد بگرفته قباي&lt;br /&gt;پيش رويش كيسه هايِ زر تمام * تا كه آرد آن جرايم را به كام ؟&lt;br /&gt;گفت قاضي : با تو گشتم بي حساب * التماس دوستان هم مستجاب&lt;br /&gt;جمعِ شاكي را ز تو رد كرده ام * مردمان را با خودم بد كرده ام&lt;br /&gt;نك تو را گر حاجتي باشد دگر * بازگو تا خود نمايم مستقر&lt;br /&gt;متهم بگشود لب را در سخن * شاكرم مرحضرتت ، از جان و تن&lt;br /&gt;نيز مي باشم تو را منت پذير * گر كه خواهي كيسه هايِ زر بگير&lt;br /&gt;ليك بگشا رمزهايِ بي شمار * كو مرا گرديده پرسش ها قطار&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;چون كه بگذشتم از اين دروازه من * محتسِب را مست ديدم ، بي سخن&lt;br /&gt;كرده قي بر ريش و پس بر پشتِ خر * برنشسته واژگون در ره گذر&lt;br /&gt;نيز ديدم مسجدي غرقِ گناه * در شبستان ها چو گرداندم نگاه&lt;br /&gt;يك طرف ديدم به پا بزمِ قمار * سويِ ديگر خيلِ مستان بي شمار&lt;br /&gt;نيز زن ديدم ميانِ مأذنه * كو شهادت مي دهد ، يعني كه نه&lt;br /&gt;روز ديگر چون برآورديم سر * راهِ گورستان همه پر ره گذر&lt;br /&gt;ليك در تابوت ديدم زنده اي * بود تشييع بسي پرخنده اي&lt;br /&gt;پس من و تو ، نيز اهلِ محكمه * هين شنيدستند ، دفنِ او همه&lt;br /&gt;بس شگفت آمد ، شگفت است و عجيب * زنده اي را دفن كردن ، بي رقيب&lt;br /&gt;هم ميانِ حجره ي پرهيزِ تو * آن چه خود ديدم ، ز خفت و خيزِ تو&lt;br /&gt;« فعلِ شيرينِ لواط » و آن پسر * من نمي گويم چه ديدم ، يك نظر&lt;br /&gt;درشگفتم من ، از اين شهرِ عجيب * مردمان و قاضي و جمعِ نجيب&lt;br /&gt;راز بگشا ، پرده بردار از تمام * جان فدايت چون امامي و همام&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;اين عجايب چيست در اين مرزبوم ؟ * خود نمي ديديم در بغداد و روم&lt;br /&gt;اين چه شهري و چگونه مردم است ؟ * قفل بگشا ، چون كليدِ آن گم است&lt;br /&gt;حضرتِ قاضي تبسم زيرِ لب * چهره در هم كرد پس مانند شب&lt;br /&gt;گفت : آري ، بشنو از من رازها * تا برآيد از دلت ، آوازها&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;محتسب گر مست ديدي ، باك نيست * آدمي جز مستِ سينه چاك نيست&lt;br /&gt;خاكِ آدم گشته با مستي عجين * راستي با مست مي گردد قرين&lt;br /&gt;آن كه مي ناخورده ، حيوان زاده است * آدميت را ، زاصل افتاده است&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;دم كه آدم گشت اخراج از بهشت * سرنوشت او به غم ، شيطان نوشت&lt;br /&gt;در پي صد سال اشك و آه و درد * توبه و هم گريه ، با رخسارِ زرد&lt;br /&gt;حضرت حق بابِ رحمت باز كرد * تاك را با دردِ وي دمساز كرد&lt;br /&gt;شادي آمد از بهشت او را پديد * جبرئيل آورد بهر وي نبيد &lt;span style="font-size:85%;"&gt;( نبيذ ) &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;قطره هايِ اشكِ انگورِ زلال * آمد از جنت ورا شرط كمال&lt;br /&gt;چون كه شيطان شاديِ آدم بديد * هم قبولِ توبه ي او را شنيد&lt;br /&gt;خويشتن آراست ، چون پيغمبران * در زمين مسكن گزيدي ، بعد از آن&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پس به كف بگرفت تسبيحي بلند * ريش خود بگذاشت ، تا باشد كمند&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;بر سرِ خم مي نشستي روز و شب * داشت فرزندان آدم در تعب&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خورد مي بسيار و زشتي ها نمود * حضرت هابيل را هجوي سرود&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;دختران را برد در مستي ز راه * حضرتِ يوسف درافكندي به چاه&lt;br /&gt;حيله هايِ خود به پايِ مي نوشت * كرد پنهان آن چه بودش در سرشت&lt;br /&gt;آن قدر بد مستي و آواز كرد * تا كه جبريل از زمين پرواز كرد&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;رفت و حكم آورد از پروردگار * منعِ مي فرمود ذاتِ كردگار&lt;br /&gt;ليك پنهان گفت جبريلِ امين * مي بود آزاد در رويِ زمين&lt;br /&gt;از برايِ مردمانِ پاك جان * ني ز بهرِ رذل هاي ِ ناتوان&lt;br /&gt;الغرض بر اهل معنا ، مي مجاز * خاصه با شيرين لبان ، قدرِ نياز&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;هست در اين شهر بس انگور زار * از برايِ مردمِ والا تبار&lt;br /&gt;پيرو موسا و عيسا اهلِ مي * هم كه آزاد است بر فرزندِ كي&lt;br /&gt;چون دو صد ميخانه در اين شهر هست * مي ببايد بر سرِ هر خم نشست&lt;br /&gt;تا مسلمان ها نياشامند از آن * هم نيفزايند آب آن ناكسان&lt;br /&gt;مي ببايد ناب باشد وقتِ كار * تا نگردد مردمان را جان نزار&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;محتسب زاين روي بايد ناگهان * جانبِ ميخانه ها گردد روان&lt;br /&gt;بوده ديروز او به كارِ امتحان * خورده از هر خم به مقدارِ توان&lt;br /&gt;ليك در شهر است صدها ميكده * قي كند بسيار ، مردِ مي زده&lt;br /&gt;محتسب مأمورِ معذور است و بس * گر چنان ديدي به فريادش به رس&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;................ ادامه دارد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;قسمت يازدهم از : &lt;strong&gt;« داستان قاضي حمص » / م . ر . زجاجي .&lt;/strong&gt; تهران : 1378 و 79 &lt;strong&gt;منتشر نشده تاكنون . &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801318-1813723242429163356?l=zojaji.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zojaji.blogspot.com/feeds/1813723242429163356/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801318&amp;postID=1813723242429163356&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/1813723242429163356'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/1813723242429163356'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zojaji.blogspot.com/2007/06/11.html' title='داستان قاضي حمص - 11 - شعر كلاسيك'/><author><name>محمدرضا زجاجی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14427611625980580574</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/SwqGKHGydxI/AAAAAAAAAHM/pRJgjoCj2Us/S220/Mohammad+Reza+Zojaji.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801318.post-5131222556171779524</id><published>2007-06-19T17:47:00.000-07:00</published><updated>2007-06-23T16:27:56.989-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر كلاسيك - داستان قاضي حمص'/><title type='text'>داستان قاضي حمص - 10 - شعر كلاسيك</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;داستان قاضي حمص – 10&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;قاضي و خيمه شب بازي پاياني اش :&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;در ميانِ معركه يك رأس خر * رقص برپا كرده گويا خود بشر&lt;br /&gt;بحث از دم در ميان آورده اند * خود عدالت خانه برپا كرده اند&lt;br /&gt;پير مي بيند كه خر خيلي خر است * خاصه اين خر كو ز ملكِ داور است&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;باشد او را دم قطور و بس بلند * موي بر اندام وي ، هم چون پرند&lt;br /&gt;خورده او بسيار جو ، از مردمان * هم چنين كرده است ، سبزي امتحان&lt;br /&gt;خوب خورده ، خوش چريده روز و شب * حضرتش بسيار بوده در طرب&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نه كسي بر پشت او گشته سوار * غير قاضي حضرتِ با اعتبار&lt;br /&gt;نيز باري هيچ بر پشتش نبود * آدميت گم شود ، او را چه سود ؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;گر كه يك چندي به حمالي شدي * يا كه گاهي اسبِ عصاري شدي&lt;br /&gt;اين چنين هيكل نفرمودي گشاد * هم نمي خنديد از حمقِ زياد&lt;br /&gt;اندكي گر عقل در سر داشتي * نسلِ انسان از زمين برداشتي &lt;span style="font-size:85%;"&gt;(1)&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;گركه دم از خويش مي فرمود گم * كي پديدارش شدي اين گونه سم ؟&lt;br /&gt;الغرض خر هست او ، بسيار خر * خر نمي بايد شود روزي ، بشر&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;خر چه سان از كره گي بي دم بود ؟ * گو نمي شايد ، چو او را سم بود&lt;br /&gt;كيست غير از اين شهادت مي دهد ؟ * گوئيا خربچه عادت مي دهد&lt;br /&gt;گفت قاضي : پيش رو ، دم را بكن * پس قصاصي كن ، مر او را سم بكن&lt;br /&gt;پير لرزان رفت تا نزديك خر * تا كند اجرايِ حكمِ دادور&lt;br /&gt;دست در دُم زد كه از بن بركشد * بود غافل آن چه از سُم بركشد&lt;br /&gt;حضرتِ خر با دو پايِ نازنين * پير بر ديوار كردي از زمين&lt;br /&gt;جفت سم كوبيد بر پيرِ نزار * كوفته سم – اين چنين – او بي شمار&lt;br /&gt;اوفتاد از پهنه ي ديوار پير * زخمي و خوني و خورد و خاكشير&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;در تبسم خر شده ، زاين شاهكار * گفت قاضي : آفرين بر يارِ غار&lt;br /&gt;انتقامِ ما گرفتي از بشر * آن كه باشد عاملِ هر خير و شر&lt;br /&gt;گرچه ميمون خويش خويشِ آدم است * حضرت تو پيش پيشِ آدم است&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;گفت ديگر بار با آن مرد پير * خيز و از دم كن قصاص ، اما دلير&lt;br /&gt;پير گفتا : مردم از اين ضربه من * گر شود تكرار كي دارم بدن&lt;br /&gt;بگذر از من ، حضرتِ با اعتبار * وين دُم مقبول را كنده شمار&lt;br /&gt;گفت قاضي : هين نمي گردد قبول * دُم ز بن ناكنده ، از تو بوالفضول&lt;br /&gt;بايد از اين خر يقين دُم بركني * تا كه ديگر دل ز مردم نشكني&lt;br /&gt;گزمه اي را گفت ، پيرِ ناتوان * برد تا نزديك خر ، پا پس كشان&lt;br /&gt;دُم به دستش داد و خود گرديد دور * گفت : اكنون بايدت بسيار زور&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پير خود افكند بر دُم لاجرم * گفت با خر : اي سميعِ محترم&lt;br /&gt;رحم كن بر من ، چو كانِ رحمتي * پير مردان را رفيق راحتي&lt;br /&gt;گر تو ديگر بار تيپايم زني * استخوان هايم يكايك بشكني&lt;br /&gt;مادرِ پيرت بود از آنِ من * نزد وي گويم از اين مجلس سخن&lt;br /&gt;گر بميرم دق كند او در زمان * حضرتش را كي شوي تو ميهمان&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;بودش اين سان با دُمِ خر گفت و گو * كي رود سوزن به فولادي فرو&lt;br /&gt;زد به ناگه جفت پايِ نازنين * پير بر ديوار كوبيد از زمين&lt;br /&gt;پيكرِ خشك و نحيفِ پير مرد * نقش بر ديوار شد پيچان ز درد&lt;br /&gt;زآن سپس افتاد بر رويِ زمين * محكمه گرديد با محنت قرين&lt;br /&gt;خيلِ غوغايي شدند از پيش و پس * در شمار افتاد پيران را نفس&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خر شده سرمست و مي كوبد لگد * درگذشته خنده اش را نيز حد&lt;br /&gt;مي زند بر كودك و خرد و كلان * حمله آورده ست چون شيرِ ژيان&lt;br /&gt;انتقامِ خر سواري ، سال ها * نك بگيرم از شما ، حمال ها&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;آن يكي را دست مي كوبد ، به سر * سوي ديگر پاي كوبد ، مستمر&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;محشرِ خر گشت پيدا در زمان * در فرار از عرصه جمعِ ناتوان&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;خر به دنبالِ خلايق سويِ در * حضرت قاضي برآورديش سر&lt;br /&gt;گزمگان را گفت در بندند زود * ختمِ مجلس بي قيام و بي قعود&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;.............     ادامه دارد &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;(1) «  گربه ي مسكين اگر پر داشتي * تخمِ گنجشك از زمين برداشتي »&lt;br /&gt;( شعر از : سعدي ) به نقل از امثال و حكم دهخدا  3 /1279&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;قسمت دهم از&lt;/strong&gt; : &lt;span style="font-size:130%;"&gt;« داستان قاضيِ حمص »&lt;/span&gt; &lt;strong&gt;/ م . ر . زجاجي . تهران : 1378 و 79&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;منتشرنشده تا كنون .&lt;/strong&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801318-5131222556171779524?l=zojaji.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zojaji.blogspot.com/feeds/5131222556171779524/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801318&amp;postID=5131222556171779524&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/5131222556171779524'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/5131222556171779524'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zojaji.blogspot.com/2007/06/10.html' title='داستان قاضي حمص - 10 - شعر كلاسيك'/><author><name>محمدرضا زجاجی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14427611625980580574</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/SwqGKHGydxI/AAAAAAAAAHM/pRJgjoCj2Us/S220/Mohammad+Reza+Zojaji.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801318.post-1310684443730465747</id><published>2007-06-14T17:01:00.000-07:00</published><updated>2007-06-15T16:40:47.187-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر كلاسيك - داستان قاضي حمص'/><title type='text'>داستان قاضي حمص - 9 - شعر كلاسيك</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt; فرمود : هميشه « حرفِ آخر » را ، متفكران ِ خاموش مي زنند&lt;/strong&gt; . ( حكيم لاادري )&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;داستان قاضي حمص – قسمت نهم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;گشت خلوت محكمه در اين زمان * آن پسرها هريك از كنجي عيان&lt;br /&gt;اكبر آن ها سخن گو گشته بود * ليك اصغر گاه فرصت مي ربود&lt;br /&gt;والدِ مرحومِ ما بودي عزيز * مهربان ، خوش خلق ، بس شيك و تميز&lt;br /&gt;سالم و بي نقص و هم فرخنده بود * گر نمي كشتش ، به قرني زنده بود&lt;br /&gt;گرچه او را بود عمري بس دراز * حضرتش هم چون جوانان سرفراز&lt;br /&gt;شب پريد از بام ، پنهان رويِ او * كشت ناگه حضرتِ نيكويِ او&lt;br /&gt;من گمان دارم رقيبانِ پدر * داده او را پول و اشيائي دگر&lt;br /&gt;تا كشد وي پير ما را ناگهان * محو گردد ، پس نباشد زاو نشان&lt;br /&gt;كشتنِ او را تقاضا مي كنيم * خود قصاصِ خونِ بابا مي كنيم&lt;br /&gt;هم چنان گفتند و هي برهم تنيد * اصغر و گه اكبر و گاهي حميد&lt;br /&gt;مرد گفت : اي حضرتِ قاضي ببين * خويشتن يك لحظه جايِ من نشين&lt;br /&gt;چون كه ديدم شاكياني اين چنين * حرف نشنو ، كرده جانم را كمين&lt;br /&gt;ترسِ جان را قصد كردم بر فرار * پس فرو جستم ز بامي بي قرار&lt;br /&gt;تويِ آخور خفته بود آن مردِ پير * در شبي تاريك ، تا جستم به زير&lt;br /&gt;داد زد : مُردم ، همان دم جان بداد * مرده بودش گوئي از سالي زياد&lt;br /&gt;پايِ من اندك خراشش داد و بس * ليك گرديدي فراموشش نفس&lt;br /&gt;پس مرا با مشت و چوب و هم لگد * كوفتند آن سان كه كوبندي نمد&lt;br /&gt;اهلِ ده پيدا شدند و در زمان * شد نجاتم حاصل از اين مردمان&lt;br /&gt;زآن سپس گفتم كه تاوان مي دهم * خون بها را سهل و آسان مي دهم&lt;br /&gt;هرچه گفتم : مر مرا انگيزه چيست ؟ * قتلِ انسان هيچ بي انگيزه نيست&lt;br /&gt;از كجا بشناسم او را واز چه رو ؟ * پير مردي را كشم ، بي جست و جو ؟&lt;br /&gt;سهو بود و پس « ديه » تاوانِ آن * بسته بودي گوشِ ايشان هم چنان&lt;br /&gt;آن يهودي جمله را تحريك كرد * قصدِ جانم ، سيم و زر تمليك كرد&lt;br /&gt;تا چنين بنموده دعواي ِ قصاص * ادعايِ هرسه تاشان بي اساس&lt;br /&gt;داستان اين بود و حكم از آنِ توست * هم عدالت آن چه در فرمانِ توست&lt;br /&gt;داد قاضي پس به بازرگان جواب * زيرِ آن ديوارِ ايوان رو به خواب&lt;br /&gt;گفت با خون خواه مردم ، تا ز بام * خود بياندازند رويَش بي كلام&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;صاحب خون ليك ، چون هرسه تن اند * هر سه بايد خويش از بام افكنند&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;چون چنين ديدند آن سه ، شاكيان * سود بگذشته ، شده وقتِ زيان&lt;br /&gt;حرفِ مرگ و جانِ خود را دادن است * ني قصاصِ خون ، ز بام افتادن است&lt;br /&gt;هرسه تن گفتنند : بگذشتيم از او * نك رضايت گشت حاصل زاين عدو&lt;br /&gt;قاضي آمد حكم را انشاء كند * ختمِ اين دعويِ پر غوغا كند&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ليك ناگه محكمه از هم گسست * پير مردي در فرار از اين نشست&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;جمله صف ها مي شكست و مي دويد * مي گريزد گوئي از خشمِ عنيد&lt;br /&gt;زد به هم سرتاسرِ آن محكمه * مردمان در پرسش از اين واهمه&lt;br /&gt;گفت قاضي تا بگيرنديش زود * بي ادب مردي كه برهم زد قعود&lt;br /&gt;گزمگان از هر طرف حمله كنان * تا گرفتندش به يك دَم در ميان&lt;br /&gt;چون حضورِ حضرتِ قاضي رسيد * اشك ريزان جامه ي خود را دريد&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;من همانم ، صاحبِ آن پيره خر * كه به گِل ماندي فرو ، اندر سفر&lt;br /&gt;مي دوم تا عادلان پيدا كنم * پس دُمِ خر را ز بن حاشا كنم&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;( تو مگر نشنيدي اين ضرب المثل ؟ * منكرِ دم گشته انسان بر كپل )&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ديده ام خود زادنِ اين كره خر * هم گواهم حضرتِ خير البشر&lt;br /&gt;كاين خرِ من بي دم از مادر به زاد * شاهدانش نيز اولادِ قباد&lt;br /&gt;گفت قاضي : اين نه بازي كردن است * تو بميري ، من بميرم گفتن است&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;شاكيِ اين مردِ نيكو منزلت * بهرِ يك دم خواستي تو معدلت&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نك ببايد پس قصاصِ دُم كني * اندكي پرهيز هم از سُم كني&lt;br /&gt;داد زد قاضي : حمارِ من كجاست ؟ * حاضرش سازيد تا مجلس به پاست&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;گفت پس با پيرِ زار و ناتوان * هين قصاصِ دُم تو را ، فرضي عيان&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ادامه دارد&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;قسمت نهم از&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;: « داستان قاضي حمص / م . ر . زجاجي . تهران : زمستان 1379&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;منتشرنشده تا كنون . &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801318-1310684443730465747?l=zojaji.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zojaji.blogspot.com/feeds/1310684443730465747/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801318&amp;postID=1310684443730465747&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/1310684443730465747'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/1310684443730465747'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zojaji.blogspot.com/2007/06/9.html' title='داستان قاضي حمص - 9 - شعر كلاسيك'/><author><name>محمدرضا زجاجی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14427611625980580574</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/SwqGKHGydxI/AAAAAAAAAHM/pRJgjoCj2Us/S220/Mohammad+Reza+Zojaji.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801318.post-2377205858942626662</id><published>2007-06-11T17:23:00.000-07:00</published><updated>2007-06-15T16:33:17.974-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر كلاسيك - داستان قاضي حمص'/><title type='text'>داستان قاضي حمص - 8 - شعر كلاسيك</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;قسمت هشتم از : داستان قاضي حمص&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;آن مسلمان گرچه گفتي : آفرين * آفرين بر قاضي و حكمي چنين&lt;br /&gt;ليك بودش ديگران آن جا قطار * مدعي ها بود او را ، چار چار&lt;br /&gt;گفت با خود تا كه قاضي چون كند * او مگر اين صعب را آسان كند&lt;br /&gt;رفت چون مردِ يهودي از ميان * پيش آمد ، ديگري از شاكيان&lt;br /&gt;گفت شاكي : اسب من كرده ست كور * رفته از آن چشمِ بس زيباش نور&lt;br /&gt;اسب بوده ست اين چنين و آن چنان * نيست ديگر مثل وي ، در اين جهان&lt;br /&gt;مرد گفت : آري ولي ني عمد بود * خويش تاوان مي دهم ، اما چه سود&lt;br /&gt;گفت قاضي : قيمتِ اسبت بگو * گفت : من قيمت نمي خواهم ز او&lt;br /&gt;نيست مانندي برايِ اسبِ من * گو شدي يك كيسه زر او را ثمن&lt;br /&gt;گفت قاضي : آن مسلمان را كه زود * نيم كيسه زر دهد ، پيش از قعود&lt;br /&gt;زآن سپس ، از اسب بنمايد جدا * نيمِ سهمِ خويش را ، مردِ خدا&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;تيغ تيزي دادش و گفتا كه : هي * سهم خود را كن جدا ، اي نيك پي&lt;br /&gt;داد زد : فرياد ، ميرد در زمان * با همين يك چشم مي بيند نشان&lt;br /&gt;گفت : آري ، پس تو راضي شو از او * تا بماند زنده اين اسبِ نكو&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;مرد شد راضي ، نوشتند آن تمام * هر دو بگذشتند و طي شد پس كلام&lt;br /&gt;آمد از آن جا رود ، گفتش : هلا * گر نبودت زاو شكايت پس چرا&lt;br /&gt;خود بياورديش تا اين جا ، به پيش * دور كردي مرد را ، از اهلِ خويش&lt;br /&gt;گفت كاتب را نمايد احتساب * توشه ي آن مرد و هم مزدِ كتاب&lt;br /&gt;عاقبت پانصد درم دادي به مرد * مزدِ منشي ها و بعضي اهلِ درد&lt;br /&gt;اسب را برداشت ، رفتي در زمان * تا به ماند ، هم ز امروزش نشان&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;گشت پيدا ديگري از شاكيان * آن نگهبانِ سرايِ كاروان&lt;br /&gt;شوهر آن زن كه بودي حامله * كشته شد طفلش به راهِ قافله&lt;br /&gt;هم از آن آغاز ، مي زد او به سر * بشنو اي قاضي ، تو را گويم خبر&lt;br /&gt;در پي ده سال درمان و دوا * چون زنم شد حامل از لطف خدا&lt;br /&gt;خرج ها كردم مراو را ، بي شمار * هم حكيم آوردمش چندين قطار&lt;br /&gt;دادم او را صبح و شب شير و عسل * پس به ورزش بردمش پايِ كتل&lt;br /&gt;تا كه شد ششماهه ، اين مردك رسيد * كودكِ من بَين در ، شد ناپديد&lt;br /&gt;خواهم از تو تا كه بنمائي قصاص * كودكم كشته ، بكش اين ناسپاس&lt;br /&gt;هم چنان مي گفت نالان داستان * تا كه شد قاضي زگفتش بي امان&lt;br /&gt;گفت : بس كن ، رو به بازرگان نمود * خود تو برگو ، آن چه مي بايد شنود&lt;br /&gt;گفت بازرگان : كه چون در را زديم * مدتي پس منتظر آن جا شديم&lt;br /&gt;برنيامد هيچ ، از آن در صدا * هي نمودم اسب و تكرارِ ندا&lt;br /&gt;ناگهان در واشد و از پشتِ در * هيكل آن زن هويدا گشت و سر&lt;br /&gt;اسب گردن بركشيد و در گشود * بينِ اسب و در نمودي زن سقوط&lt;br /&gt;پس حكيمِ ده رسيدي در زمان * آن جنين اما ، به مُردي در مكان&lt;br /&gt;روز و شب مانديم و زن تيمار شد * شوهر اما حرصِ زر ، بيمار شد&lt;br /&gt;گفتم او را : از جنين بستان ديه * گو دگر باره شود زن حامله&lt;br /&gt;ليك مي گويد سخن او از قصاص * مي نمايد ادعايِ بي اساس&lt;br /&gt;هم چنان گفتند بازرگان و مرد * چون مبارزها به ميدانِ نبرد&lt;br /&gt;گفت با كاتب كه بنويسد چنين * قاضي آن مكار مردِ نازنين&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;زن ز شوهر مي شود اكنون جدا * بگذرد چون عده اش بعد از سه ما&lt;br /&gt;پس به عقدِ مردِ بازرگان شود * تا برايش كودكي سامان شود&lt;br /&gt;چون كه شد ششماهه ، آن كودك يقين * خود طلاقش مي دهد ، اين مردِ دين&lt;br /&gt;حمل طي شد ، باز در عقدش بگير * كرده اي اين سان ، قصاصي بي نظير&lt;br /&gt;اندراين سودا ، تو را سودي دگر * مي نشايد برد آن را از نظر&lt;br /&gt;چون كه وي از تيره ي پيغمبر است * در فضيلت كودك او هم ، سر است&lt;br /&gt;پس مداخل مي برد از خمسِ مال * چشمه اي جوشان و كسبي بي زوال&lt;br /&gt;جايِ اين ششماهه ، نه ماهِ دگر * باشدت يك كاكلي سيد ، پسر&lt;br /&gt;ديد مرد آن گاه ، هم زن مي رود * حرمتش در كوي و برزن مي رود&lt;br /&gt;گفت قاضي را : غلط كردم غلط * ادعايم نيست ديگر زين نمط&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;خود بگو تا اي مدبر چون كنم ؟ * ورنه بايد ديده را جيحون كنم&lt;br /&gt;گفت : اينك مزدِ راهش را بده * اجرتِ اسب و الاغش را بده&lt;br /&gt;هم به بايد گزمگان و كاتبان * مزد خود گيرند ، بي اندك زيان&lt;br /&gt;ورنه بايد تو دهي زن را طلاق * پس فراهم مي شود اكنون فراق&lt;br /&gt;مرد زر را داد و زن را واخريد * تا قصاصي - آن چنان - نايد پديد&lt;br /&gt;گفت قاضي : تا دگر اين سان كني * مردمان اين گونه ، سرگردان كني&lt;br /&gt;عاقبت شد نوبتِ آن سه پسر * هر سه تن خون خواهِ آن تنها پدر&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ادامه دارد .&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;قسمت هشتم از :&lt;/strong&gt; &lt;span style="font-size:130%;"&gt;« داستان قاضي حمص /&lt;/span&gt; &lt;strong&gt;م . ر . زجاجي . تهران : 1378 و 1379 »&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;منتشرنشده تاكنون .&lt;/strong&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801318-2377205858942626662?l=zojaji.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zojaji.blogspot.com/feeds/2377205858942626662/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801318&amp;postID=2377205858942626662&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/2377205858942626662'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/2377205858942626662'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zojaji.blogspot.com/2007/06/8.html' title='داستان قاضي حمص - 8 - شعر كلاسيك'/><author><name>محمدرضا زجاجی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14427611625980580574</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/SwqGKHGydxI/AAAAAAAAAHM/pRJgjoCj2Us/S220/Mohammad+Reza+Zojaji.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801318.post-5344221954468395648</id><published>2007-06-08T15:23:00.000-07:00</published><updated>2007-06-15T16:31:46.404-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر كلاسيك - داستان قاضي حمص'/><title type='text'>داستان قاضي حمص - 7 - شعر كلاسيك</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;داستان قاضي حمص - قسمت هفتم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;قاضي و داوري هايِ شگفتش :&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;دادگاهي بس عظيم و هم شگفت * قاضي آمد كرسيِ خود را گرفت&lt;br /&gt;محتسب سوئي و سويِ ديگرش * منشيان و پس دبيران ، ياورش&lt;br /&gt;ميرِ شب آن جا و ميرِ روز هم * گزمه گان اطراف سالن ، بيش و كم&lt;br /&gt;يك طرف بنشسته از اعيانِ شهر * بهرِ شور و مشورت ، يا مهر و قهر&lt;br /&gt;سويِ ديگر از شيوخ و عادلان * هيئتي منصف ، زجمعِ مردمان&lt;br /&gt;متهم ، هم مدعي ها در ميان * از تماشاچي ، شماري بي كران&lt;br /&gt;گفت منشي : هركه باشد مدعي * خود شكايت دارد و برهان قوي&lt;br /&gt;پس به پيش آيد ، به گويد آشكار * آن چه مي دارد ز قاضي انتظار&lt;br /&gt;نك يهودي آمد از آن جمع زود * اولين كس او شكايت را نمود&lt;br /&gt;دادمش زر تا به سالي بعد از آن * بازگرداند مرا زر در زمان&lt;br /&gt;ورنه بايد او دو سير از لحمِ خويش * آورد تاوان مرا البته پيش&lt;br /&gt;شرط كرده ، مهر كرده ، هم گواه * زر نه برگردانده ، شد عمرم تباه&lt;br /&gt;پس به قاضي رفت و گفتيم اش تمام * بررسي كرد و نمودي اهتمام&lt;br /&gt;در پيِ آن حكم كردش تا دو سير * هركجا خواهي ز لحمش بازگير&lt;br /&gt;گويد اينك كان ندارم من قبول * بعدِ چندي كرده از حكم او عدول&lt;br /&gt;گفته : جز قاضيِ حمص آن مردِ دين * من به حكمِ كس نگويم آفرين&lt;br /&gt;اين چنين در محضرِ قاضي شديم * پس به حكمِ حضرتت راضي شديم&lt;br /&gt;چون يهودي گفت جمله حرفِ خويش * هم گواه و بينه آورد پيش&lt;br /&gt;نوبتِ گفتارِ بازرگان رسيد * پس به پنهان رنگ از قاضي پريد&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گفت : آري اين همان مرد و صداست * هم صدايش از همان جا آشناست&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;برده ما را ، او به زيرِ دينِ خويش * چون بريدي راهِ مردم را ، ز پيش&lt;br /&gt;هم همو باشد كه آن يارِ شفيق * محرمِ حمام و حجره ، آن رفيق&lt;br /&gt;از برايِ وي نوشته توصيه * بهر وي خوانده هزاران مرثيه&lt;br /&gt;نيز جمعِ آن هدايا هم از اوست * مستحق ِ لطف اين مردِ نكوست&lt;br /&gt;گفت : پيش آ ، اين مگر خطِ تو نيست ؟ * هين گواه و شرط و مهر ازآنِ كيست ؟&lt;br /&gt;گفت : آري جمله را دارم قبول * هم نخواهم كرد از آن ها عدول&lt;br /&gt;اين همه خطِ من و امضايِ من * حكم باشد مر تو را ، آقايِ من&lt;br /&gt;زر فرستادم به موعد بي شمار * هم بدان ساني كه بوديمان قرار&lt;br /&gt;زن فراموشي گرفت از عشقِ زر * پس نيامد وقت ، او را در نظر&lt;br /&gt;چون كه برگشتم سفر را سوي ِ خاك * اين چنين ديدم ، حساب خويش پاك&lt;br /&gt;پس شدم آماده سود و هم زيان * هرچه او خواهد ، به پردازم همان&lt;br /&gt;نيست جز خايه كشيدن مقصدش * ورنه زر حاضر بود ، تا بي حدش&lt;br /&gt;گشت اين سان تا به خدمت آمديم * حكم را فرمانِ سرمد آمديم&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;رفت جمله اهلِ مجلس در سكوت * ناگهان قاضي برآمد ، از هبوط&lt;br /&gt;فاش فرمودي غلامان را : كه تيغ * حاضر آريد از برايم ، بي دريغ&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;گفت پس آرام ، با مردِ جهود * حكم را اكنون ببين ، از عهدِ هود&lt;br /&gt;تيغ دادم « نفسِ حكم » احيا كني * ليك بايد « عينِ شرط » اجرا كني&lt;br /&gt;بايدت يك باره اما گوشت را * نه كم و بسيار ، حتا پوست را&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گر به قدرِ خردلي گردد زياد * يا كم آيد ، مي رود جانت به باد&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;شرط كردي خود دو سير از لحمِ وي * نه كم و بسيار گيري شحمِ وي&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;كمترش بر ضدِ شرط و ني رواست * بيشتر هم ، جانِ اين بنده خداست&lt;br /&gt;گر شود يك ذره بيش از آن ، يقين * نيستي مأذون به جانِ مسلمين&lt;br /&gt;در قبالِ بيش تر باشد قصاص * كمتر از آن شرط رفته از اساس&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;رو به بر ، اين تيغ و آن جانِ عزيز * ليك بايد دادنت آن جا تميز&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;بيش و كم بري ، تو را سر مي برم * سر يقين با امرِ داور مي برم&lt;br /&gt;تا دگر شرطي چنين بي جا كني * خون به قلبِ مردم شيدا كني&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;از چپ و از راست گفتند : آفرين * آفرين بر رأيِ دانا و وزين&lt;br /&gt;پس يهودي ديد ، جان را مي دهد * جان به پايِ شرط ، آسان مي نهد&lt;br /&gt;بعدِ فكر و مشورت ، با اهلِ خويش * گفت : بگذشتم كنون ، از شرطِ خويش&lt;br /&gt;ليك بايد زر دهد بسيارها * تا شوم راضي از آن تيمارها&lt;br /&gt;گفت قاضي : جمله آن ، بگذشته است * مرد گفت : از زر ، پشيمان گشته است&lt;br /&gt;زر تو را دادم به صبح و شام ها * كردمت تيمار من بسيارها&lt;br /&gt;بودمت مانندِ عبدِ زر خريد * دادمت بسيارها وعد و نويد&lt;br /&gt;چون نگشتي راضي از آن جمله گي * هم نه از بسيار كردن بنده گي&lt;br /&gt;پس مرا آواره كردي اين چنين * دور از يار و ديارِ نازنين&lt;br /&gt;از تو شد اين مدعي ها رو به راه * هم زر و هم خر كه گرديدي تباه&lt;br /&gt;بايد اكنون شرط را اجرا كني * تا رضا از خود دلِ شيدا كني&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;چون يهودي ديد رسوا مي شود * دار بهر وي مهيا مي شود&lt;br /&gt;رفت تا نزديك قاضي در زمان * پس رضاي خويش بنمودي عيان&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;گفت قاضي : تا نويسد كاتبش * آن چه حاصل شد ز رأيِ صائبش&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خواست برگردد يهودي ، زآن مكان * گفت قاضي : لحظه اي اين جا بمان&lt;br /&gt;گر نبودت هيچ حرف و ادعا * از چه رو آوردي اين مردِ خدا&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;طيِ اين بسيار منزل كرده است * با تو او طيِ مراحل كرده است&lt;br /&gt;رفته نيرو ، وقت و هم زر بي شمار * بوده او را اهلِ و زن ، در انتظار&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هم گرفتي وقت را ، از محكمه * ني تو را شرم و نبودت واهمه&lt;br /&gt;بايدت جبرانِ بسياران كني * جمله را بايد كنون جبران كني&lt;br /&gt;پس بفرمودي يكي از منشيان * در شمار آرد ، همه سود و زيان&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;گرچه بودي آن همه بسيار زر * گفت قاضي : تو ز بعضي درگذر&lt;br /&gt;اتفاق افتاد آخر بر هزار * از همان دينارِ رايج در شمار&lt;br /&gt;آن يهودي مردِ بازرگان دهد * منشيان و گزمه گان يكسان نهد&lt;br /&gt;چون نبودش هيچ راهي غير از اين * داد آن زر را ، به وجه مؤمنين&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;قاضي او را گفت ، هنگامِ گذر * هان مبر امروز ، هرگز از نظر&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;رحم كردم بر تو من بسيارها * گرنه بودم غير از اين پندارها&lt;br /&gt;اين همه آتش هم از گورِ تو شد * مدعي ها جمله از زورِ تو شد&lt;br /&gt;چون شفاعت كرد جمعي از يهود * از تو من آسان گذشتم ، نيز زود&lt;br /&gt;ورنه بودت كار بس دشوارتر * بايدت امروز باشد در نظر&lt;br /&gt;آن چنان شرط و چنين آشوب را * اين مجازات است ، اندك چوب را&lt;br /&gt;زر گرفت آن مرد و رفتي آن جهود * نامِ قاضي چون شنيدي ، شد كبود&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ادامه دارد&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;قسمت هفتم از :&lt;/strong&gt; &lt;span style="font-size:130%;"&gt;« داستان قاضي حمص » /&lt;/span&gt; &lt;strong&gt;م . ر . زجاجي . تهران : زمستان 1379&lt;/strong&gt; منتشرنشده تا كنون . &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801318-5344221954468395648?l=zojaji.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zojaji.blogspot.com/feeds/5344221954468395648/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801318&amp;postID=5344221954468395648&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/5344221954468395648'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/5344221954468395648'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zojaji.blogspot.com/2007/06/7.html' title='داستان قاضي حمص - 7 - شعر كلاسيك'/><author><name>محمدرضا زجاجی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14427611625980580574</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/SwqGKHGydxI/AAAAAAAAAHM/pRJgjoCj2Us/S220/Mohammad+Reza+Zojaji.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801318.post-5180669029840328172</id><published>2007-06-03T16:27:00.000-07:00</published><updated>2007-06-15T16:29:53.546-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر كلاسيك - داستان قاضي حمص'/><title type='text'>داستان قاضي حمص - 6 - شعر كلاسيك</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;داستان قاضي حمص- 6 ( شعركلاسيك )&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;شب نخوابيده فراوان ، آن مرد * هم در انديشه كه بايد چون كرد ؟&lt;br /&gt;با چنين شهر و چنين مدعيان * همه درنده تر از شيرِ ژيان&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;محتسب مست و خلايق در خواب * بهتر از اين چه بود ؟ گو تو جواب&lt;br /&gt;مسجد آن گونه و مردم اين سان * رأي قاضي است يقين جايِ گمان&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;بايد امشب ، به رسانم خود را * جانب محكمه ي مردِ خدا&lt;br /&gt;دوش تنها نشدم ، تا نامه * تحفه اي اندك و پنهان جامه&lt;br /&gt;خدمتِ حضرتِ قاضي به بَرَم * جامه ي صبر و شكيبم بدَرَم&lt;br /&gt;بايد اين لحظه ، غلامِ نزديك * به فرستم ز سرايِ تاريك&lt;br /&gt;تا كه هم نامه و هم هديه بَرَد * وقت تنگ است ، چنين درگذرد&lt;br /&gt;كرد بيدار ، غلامِ خود را * پس به پيچيد سلامِ خود را&lt;br /&gt;نامه و تحفه و هم كيسه ي زر * جمله در سينيِ سيمين به نظر&lt;br /&gt;گفت : بردار و ببر ، پنهاني * گفته ام جمله ، خودت مي داني&lt;br /&gt;چون كه قاضي ز نمازِ سحري * شد به آن خانه كه خود با خبري&lt;br /&gt;پيش بَر سيني و گويَش : ز فلان * نامِ آن دوست كه داند آسان&lt;br /&gt;با خبر باش ، نبيند احدي * كس نداند ز كدامين صمدي&lt;br /&gt;چون كه فرمود وصايا تقرير * داد يك بدره زرش بي تزوير&lt;br /&gt;پس برون كرد مر او را ز سرا * تا نبيند كسِ ديگر ، گذرا&lt;br /&gt;اندكي پس دلش آرام گرفت * صبح شد ، نوبتي از شام گرفت&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;صبح صادق ز افق چون سر زد * به اذان باز مؤذن در زد&lt;br /&gt;مرد آماده شد از بهرِ وضو * دست در آب همي كرد فرو&lt;br /&gt;اندك اندك ز دگر حجره و در * مردمان باز برآورده سر&lt;br /&gt;ناگهان بانگ مؤذن چو شنيد * گوش شد تيز ، ورا روي سپيد&lt;br /&gt;بارِديگر به صدا دادي گوش * رفت اين بار ز سر ، عقل و هوش&lt;br /&gt;بارالاها نبود اين همه بس ؟ * اين چه آواست ، شنيديم ز كس ؟&lt;br /&gt;اين صدايِ زن و از مأذنه است ؟ * صوتِ زن باز نه تنها همه است&lt;br /&gt;هم در اين دم دو سه تن مردِ دگر * كاروان جمله برآوردي سر&lt;br /&gt;در شگفت آن همه از صوتِ اذان * كه اذان گفتنِ زن داشت گمان ؟&lt;br /&gt;باز از مأذنه فريادِ اذان * پر طنين بود ، به بازار و دكان&lt;br /&gt;« اشهد ان » صدايش آمد * پس گواهي به خدايش آمد&lt;br /&gt;ليك چون داد شهادت به رسول * گفت آن سان كه نه خود كرده قبول&lt;br /&gt;« اشهد ان يقولون » چنين * مردمِ حمص بگفتندي اين &lt;span style="font-size:85%;"&gt;(1)&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;اين اذان چيست كنون در اين شهر ؟ * كه صد البته خدا از آن قهر&lt;br /&gt;زن اذان گويد و آن هم اين سان ؟ * بارالاها ز تو باشد فرمان&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اين چه شهري و چه اسلام و اذان * مسجدش نيز بديديم آن سان&lt;br /&gt;مسجدي كو شده ميخانه يقين * اين اذان را بنمايد تمكين&lt;br /&gt;هست مسجد به يقين خانه ي دوست * ساحتِ امنِ خدائي كه در اوست&lt;br /&gt;جايِ پاكيزه گي و ايمان است * خانه ي عشق ، مگر زندان است ؟&lt;br /&gt;متبرك در و ديوار و زمين * « فادخلوها بسلام آمنين »&lt;br /&gt;درِ بگشوده ي عشقِ ازلي * نيست جائي كه رود هر دغلي&lt;br /&gt;ليك گر حرمت آن مدعيان * بشكستند خدا بي خبران&lt;br /&gt;گشت آلوده به تزوير و ريا * خود يقين دار ، در آن نيست خدا&lt;br /&gt;مسجدي را كه خدا رفته از آن * مي توان ديد كه گرديده دكان&lt;br /&gt;مي شود جايِ قمار و تزوير * بردن از خلق ، چه بالا و چه زير&lt;br /&gt;گر كه ميخانه شود نيست عجب * زن اذان گوي در آن ، ماهِ رجب&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;مختصر هست در اين شهر عجيب * همه از محتسب و شيخ ، نجيب&lt;br /&gt;قاضي و مسجد و هم مدرسه اش * وآن اذان گفتن زن ، ملعبه اش&lt;br /&gt;با چنين شهر و چنين مدعيان * قاضي و محتسب و سود و زيان&lt;br /&gt;چون نديديم در اين خانه كسي * بارالاها ، تو به دادم به رسي&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;دفن زنده اي به فرمان قاضي :&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;مرد بازرگان نمازش را گزارد * پس به پوشيدي به تن رختي گشاد&lt;br /&gt;بست دستاري به سر چون خواجه گان * هم عبايِ نو نمودي امتحان&lt;br /&gt;ريش خود آراست هم چون ديگران * زيرِ آن « تحت الحنك » بر شانه گان&lt;br /&gt;پس به انگشتان خود انگشتري * سبحه اي در دست او ، پر مشتري&lt;br /&gt;هم غلامان را بفرمودي ز پيش * دورِ وي گيرند ، چون اصحابِ ريش&lt;br /&gt;بعد از آن گو محتشم مردم به كوي * وِرد برلب ، ساكت و بي گفت و گوي&lt;br /&gt;همرهش رفتند ، اهلِ كاروان * آن يهودي ، با تمامِ شاكيان&lt;br /&gt;جمعي از بيكار مردم ، پشت سر * آمده همراه ، از بهرِ نظر&lt;br /&gt;هركه ايشان را چنان ديدي به راه * هيئتي پنداشت از اصحابِ جاه&lt;br /&gt;حسنِ نيت ، بعثه اي از كشوري * يا كه از حكامِ شهرِ ديگري&lt;br /&gt;هركه مي پرسيد ، از هم شهريان * نام و شهر و كارِ اين سان راهيان&lt;br /&gt;اين چنين جمعي به پرسش آمده * بعضِ ديگر بهرِ گردش آمده&lt;br /&gt;يك تني كو مطلع از راه بود * در جلو ، راهِ جماعت مي گشود&lt;br /&gt;ناگهان از سويِ ديگر دسته اي * گشت پيدا يك گروهِ خسته اي&lt;br /&gt;مقصد ايشان تمامي آشكار * سويِ قبرستان ، ز امرِ كردگار&lt;br /&gt;واژه ي توحيدشان گشته شعار * آري آري نيست ، از مردن فرار&lt;br /&gt;« لا اله ، لا اله ، لا اله » * مي رسد از پشتِ سر افغان و آه&lt;br /&gt;جمع استادند و ره بگشوده زود * حرمتِ ميت ، به بايد ره گشود&lt;br /&gt;گشت چون تابوت ، از دور آشكار * در شگفتي شد فرو هر رهگذار&lt;br /&gt;بود در تابوت مردِ زنده اي * داد مي زد : اي خلايق ، زنده اي&lt;br /&gt;زنده ام من ، زنده ام من ، زنده ام * مرده باشد ، آن كه گويد مرده ام&lt;br /&gt;كس نمي كرديش ليكن اعتنا * زود مي بستي درِ تابوت را&lt;br /&gt;هم ز داخل باز فريادش بلند * زنده ام من ، اين چنين اندر كمند&lt;br /&gt;بارديگر صوتِ آن تكبيريان * زير كردي جيغِ مردِ ناتوان&lt;br /&gt;دست مي كوبيد بر تابوت و در * ناله مي زد او دمادم بيش تر&lt;br /&gt;پس فرود آورده وي را گزمه گان * بسته دست و پا و هم راهِ دهان&lt;br /&gt;بار ديگر رو به قبرستان شدند * مرده را نزديكِ گورستان ، شدند&lt;br /&gt;در پي تابوت ، آن مردم روان * ناله ي توحيدشان بر آسمان&lt;br /&gt;پس درآوردند رختِ زندگي * زنده را كرده كفن ، هان مرده گي&lt;br /&gt;هم نمازِ ميت اش خواندند زود * برده او را سويِ گوري بي سرود&lt;br /&gt;ديگر آن مرد از تكاپو اوفتاد * چون نمي گفتي دگر حرفي زياد&lt;br /&gt;بهت بود و بس شگفتي بيش و بيش * گو نمي بودش ، مگر باور ز پيش&lt;br /&gt;مردمان « الله اكبر » گو چنان * كس جز آن نشنيد ، حرفي در زمان&lt;br /&gt;چون به پرسيدند اهلِ كاروان * قصه ي آن مرد را ، زآن ناكسان&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هست زنده ، كور مي باشيد و كر ؟ * نيست در بينِ شما گويا بشر&lt;br /&gt;حمله آوردند برايشان چو باد * ترسشان بگرفت پس ، ترسي زياد&lt;br /&gt;مرده او ، حكم است قاضي را چنين * گفته قاضي مرده ، پس مرده ست اين&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هرچه او فرياد مي زد زنده ام * كور مي باشيد مردم ، زنده ام&lt;br /&gt;باز مي گفتند ، بي شك مرده است * گفتِ قاضي اين بود ، پس مرده است&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;اين چنين نزديكِ قبرستان شدند * رو به سويِ گور ، خندستان شدند&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;امتحان بلوغ :&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;كاروان اندر شگفت از اين كسان * سويِ قاضي رفت اما ، بي امان&lt;br /&gt;گوئيا باور نمي كردند هيچ * معنيِ كردارِ ايشان ، پيچ پيچ&lt;br /&gt;ديد بازرگان چنين و هم چنان * مردمي اين سان و شهري آن چنان&lt;br /&gt;گرچه پيش از آن تدارك ديده بود * در نهان بر ريش شان خنديده بود&lt;br /&gt;ليك بعد از آن چه گفتيم و گذشت * خاصه دفنِ زنده اي وآن سرگذشت&lt;br /&gt;گفتنِ آن سان اذان در مأذنه * هيچ كس اين جا نباشد آمنه&lt;br /&gt;نيز بعد از نامه ي يارِ قديم * آن كه خود بوده ست با قاضي نديم&lt;br /&gt;هم فرستادن هدايا پيش از اين * داشت از فرجامِ خود قدري يقين&lt;br /&gt;ليك بعد از اين قضايا ، شد دو دل * گو يهودي خايه اي آرد دوئل&lt;br /&gt;يا كه ايشان نيز ، قاضي ديده اند * جمع ايشان ، پس به من خنديده اند&lt;br /&gt;يا به گيرد رشوه ، از هر دو طرف * پس نمايد عمر و تخمِ ما تلف&lt;br /&gt;الغرض آن جا شوم من زودتر * نزد وي تنها شوم ، پس خوب تر&lt;br /&gt;هركه خود « تنها به قاضي شد » يقين * مي شود پيروز ، در اين سرزمين&lt;br /&gt;پس به همراهِ غلامان سويِ راه * تندتر كرد او ، قدم ها را به راه&lt;br /&gt;با غلامان گفت : وقتِ ديگران * اندكي گيرند پس ، در اين زمان&lt;br /&gt;چون به صحنِ منزلِ قاضي رسيد * از غلامان حجره ي خاص اش شنيد&lt;br /&gt;رو به سويِ جايگاهِ مشورت * خانه ي انصاف و عدل و معرفت&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;رفت ، در بگشود و گرديدي پديد * صحنه اي كآن را نمي بايست ديد&lt;br /&gt;حضرتِ قاضي بخفته خود به رو * تا جواني مقعدش سازد رفو&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;باسني بي مو ، سفيد و نازنين * زآن چه كمتر هست در اين سر زمين&lt;br /&gt;داده بالا خود كپل ها را تمام * رويِ وي دارد غلامي اهتمام&lt;br /&gt;نوجواني ، تازه رسته خَدِ او * پشتِ لب هم نرم و نازك مَدِ او&lt;br /&gt;پس برآورده ذكر را چون قضيب * مي بگايد قاضي آن مردِ نجيب&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;بازشد در ، ناگهان رو بر گرفت * قاضي ، از خاك و به سويِ در گرفت&lt;br /&gt;چشمِ مرد و قاضي اندر لحظه اي * پس تلاقي كرد با هم لمحه اي&lt;br /&gt;مرد فوري كرد پشت و در به بست * خويشتن هشيار پشتِ آن نشست&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;هم در اين دم ، سر رسيده مردمان * راهِ ايشان بست ، چون شيري ژيان&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گفت : قاضي در سجود است و نماز * دارد او با دوست ، خوش راز و نياز&lt;br /&gt;اين سخن بشنيد ، قاضي در زمان * گفت با خود : دارَمَت من در گمان&lt;br /&gt;از من اينك خود طلب كار آمدي * چون كه نزدِ من تو هشيار آمدي&lt;br /&gt;گوئيا با من تو را كاري خطير * كاين چنين سودا گرفتي بي نظير&lt;br /&gt;برد با خود مرد ، خيلِ مدعي * گشت در دارالقضاوه منزوي&lt;br /&gt;گفت : آيد قاضي اكنون ، در سرا * چون كه فارغ گشت از امرِ خدا&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;*&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ادامه دارد&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;(1)&lt;/span&gt; متن: &lt;span style="font-size:85%;"&gt;مؤذن زن است و مي گويد : « اشهد ان يقولون اهل حمص محمدا رسول الله » .&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;قسمت ششم &lt;span style="font-size:130%;"&gt;« داستان قاضي حمص » / م . ر . زجاجي . تهران : زمستان 1379&lt;/span&gt; منتشرنشده تاكنون . &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801318-5180669029840328172?l=zojaji.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zojaji.blogspot.com/feeds/5180669029840328172/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801318&amp;postID=5180669029840328172&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/5180669029840328172'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/5180669029840328172'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zojaji.blogspot.com/2007/06/6.html' title='داستان قاضي حمص - 6 - شعر كلاسيك'/><author><name>محمدرضا زجاجی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14427611625980580574</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/SwqGKHGydxI/AAAAAAAAAHM/pRJgjoCj2Us/S220/Mohammad+Reza+Zojaji.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801318.post-4052338692756806072</id><published>2007-05-31T15:21:00.000-07:00</published><updated>2007-06-15T16:28:39.606-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر كلاسيك - داستان قاضي حمص'/><title type='text'>قصه ي قاضي حمص - 5 - شعركلاسيك</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;قصه ي قاضي حمص- 5&lt;br /&gt;حادثه ي چهارم :&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;پگاه از راه و بي راهه تمامي * به مقصد كرد نيكو اهتمامي&lt;br /&gt;گذشتند از بسي دشت و بيابان * به تك تازي ، گه آرام و خرامان&lt;br /&gt;به هر منزل نمودند اسب تازه * نبود آن جا دگر ، حيوان قراضه&lt;br /&gt;فراوان شيب طي كردند و ماهور * چو پيدا شد سواد شهر از دور&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;كنارِ راه پيري ، با خرِ خويش * ميان گِل مر او را ، دست و پا ريش&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;چو طغيان كرده آبِ چشمه ساران * ز بسياريِ بارانِ بهاران&lt;br /&gt;شده بخشي ز ره مانندِ مرداب * فرو مانده است ، پير و خر به گرداب&lt;br /&gt;به زحمت پير ، بار از خر گرفته * كنارِ راه حيران او نشسته&lt;br /&gt;خرك پير و نحيف و جو نخورده * به سانِ صاحبش زار و فسرده&lt;br /&gt;چو اهلِ كاروان آن جا رسيدند * مر استيصالِ پيرِمرد ديدند&lt;br /&gt;يكي دست و دگر پا ، ديگري گوش * يكي گردن ، دگر افسار بر دوش&lt;br /&gt;تني از پشت هل دادند خر را * يهودي دور شد از ترس ، شر را&lt;br /&gt;گرفته پس دّمِ خر آن مسلمان * فلك از آن تكاپو گشته حيران&lt;br /&gt;به زحمت سويِ خشكي مي كشيدند * به يك زور دگر ، گويا رسيدند&lt;br /&gt;ولي ناگه - قضا را - دُم در آمد * ز گِل آزاد شد ، پس سم در آمد&lt;br /&gt;ز يك سو پير و از سوئي مسلمان * برآمد دادشان : كي حيِ سبحان&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نه بس باشد هزاران بد بياري ؟ * ( چرا سر به سرِ ما مي گذاري ؟ )&lt;br /&gt;در اين گيتي مگر جز ما ، بشر نيست * از اين آزارها ، مقصود تو چيست ؟&lt;br /&gt;مسلمان شد گنه كار و سيه روز * برايِ كيست پس ، اين بختِ پيروز ؟&lt;br /&gt;خداوندا سرآمد قدر و طاقت * برايِ ما كجا شد ، خواب و راحت&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;به دستش دُم ، به سويِ آسمان ها * همه مبهوت گشته ، زين معما&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;زند بر روي و سر ، آن پير سيلي * خدايا رحم كن ، بر رويِ نيلي&lt;br /&gt;مرا اين خر انيس و با محبت * اگر ميرد ، چه سازم زين مصيبت&lt;br /&gt;رفيقِ سال هايِ دور و بسيار * چگونه من كنم ، اين پير تيمار ؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;مرا تنها همو ، روزي رسان بود * به كوه و دشت و خانه ، هم زبان بود&lt;br /&gt;مگس هامان ، همين دُم مي سترده * ببين اكنون كه بي دُم ، عينِ مرده&lt;br /&gt;تو را من مي برم نزديك قاضي * من و اين خر نمي گرديم راضي&lt;br /&gt;مسلمان در سكوت و هم شگفتي * گرفته خنده اش از اين درشتي&lt;br /&gt;به سويِ شهر گرديدند راهي * مگر ديگر سرآيد اين تباهي&lt;br /&gt;ولي چون ماجرايِ پير و آن خر * گرفت از كاروان فرصت سراسر&lt;br /&gt;درآمد شب ، به دشت و نوبهاران * زدند اردو كنارِ چشمه ساران&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تصويري از صبح :&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;صبح برافراخت چو خورشيد تيغ * سر به كشيدي ز ميانِ ستيغ&lt;br /&gt;سفره ي خود پهن نمود آفتاب * دامن گل جمع شد از ماهتاب&lt;br /&gt;دستِ خوشش روز كشيدي به رو * گرم شدي ، نوبت هر جست وجو&lt;br /&gt;نرگس از اين غائله بيدار شد * چشم نه بگشوده ، چو بيمار شد&lt;br /&gt;داد هزاران ، به بهاران پيام * شير شنيدي ، زميانِ كنام&lt;br /&gt;چشمه درخشان ، ز نگاهِ غزال * جوشش آرام ، به گوشِ مرال&lt;br /&gt;سرو تكان خورد ، به دستِ نسيم * پخش در آن دشت دگر شد ، شميم&lt;br /&gt;اين همه بشنيد پلنگي و زود * سيلي او بچه ي آهو ، ربود&lt;br /&gt;يك ورقِ ديگر از اين ، بي نشان * بسته شد و باز ، كران در كران&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شهرحمص ومردمانش :&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;كاروان چشم برآورد از خواب * مرد آماده شد از بهرِ جواب&lt;br /&gt;روي شستند و غذائي خوردند * اسب زين كرده و ره بسپردند&lt;br /&gt;گشت پيدا ، همه دروازه ز دور * حاليا آمده ، هنگامِ حضور&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;در ورودي ، همه دروازه شلوغ * آن يكي داد زند ، مشكِ دوغ&lt;br /&gt;دگر استاده به رويِ سكو * شعر خواند كه : چه شد دل ، كو؟ كو ؟&lt;br /&gt;مردكي خيره در آن جا ، به عبث * كاروان آمد و فريادِ جرس&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;قدمي پيش و به بازار شدند * مشتري ، جمله خريدار شدند&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;محتسب گشت پديدار ز دور * مست و قي كرده به ريش و ناجور&lt;br /&gt;پشت و رو بود سوارِ استر * رو به سويِ دُم و قدري يك بر&lt;br /&gt;ريش تا ناف فرو هشته ولي * مست زاده ست مگر او ازلي&lt;br /&gt;حركتِ اسب تكان داده شكم * قي نمايد قدمي ، تا به قدم&lt;br /&gt;بگرفته كپل اسب به دست * سرنگون تا نشود وقتِ نشست&lt;br /&gt;گزمه گان در پيِ او گشته روان * قمه در دست و زبان فحش پران&lt;br /&gt;با چنين هيئت رسوا و عجيب * مردمِ شهر به فرمانِ قضيب&lt;br /&gt;محتسب خويش بود مست چنين * آشكارا و نه پنهان ، به كمين&lt;br /&gt;اين چه سان شهرِ مسلمانان است ؟ * قاضي اش عادل و با ايمان است ؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;گشته مشهور به علم و تدبير ؟ * بنموده است همه خلق اسير؟&lt;br /&gt;بهترآن است ، سرائي گيريم * تن بشوئيم و صفائي گيريم&lt;br /&gt;دور سازيم ز خود رختِ پليد * راحت از راه ، ببايد خسبيد&lt;br /&gt;تا به فردا ، همگي خرم و شاد * نزد قاضي شده ، با رويِ گشاد&lt;br /&gt;طرحِ دعوا بنمائيم درست * هست آگاهيِ ما ، شرطِ نخست&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;كاروان بار گشودي به سراي * تن فروشست و سپس يادِ خداي&lt;br /&gt;جانبِ مسجدِ آدينه روان * مگر او را بشود يادِ كسان&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;دو شبستان و دگر صحن و رواق * مسجد آلوده ، به لوثِ فساق&lt;br /&gt;يك شبستان همگي گرمِ قمار * ديگري را ، خم مي گشته قطار&lt;br /&gt;جايِ سجاده و تسبيح و نماز * طاس و پيمانه و هم راز و نياز&lt;br /&gt;صحنِ مسجد ، همه در رقص و طرب * پاي كوبان شده در ماهِ رجب&lt;br /&gt;همه اقسامِ قمار است ، به راه * در شبستان دو سه تن ، اهلِ سپاه&lt;br /&gt;نظم برپاي نموده اند عجيب * تازيانه به كمر ، دست قضيب&lt;br /&gt;تنِ ديگر كه شيتل مي گيرند * شانس از شمس و قمر مي گيرند&lt;br /&gt;جمع گرديده ، همه گرمِ قمار * جبرئيل است زايشان به فرار&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;پس يهودي كه به گردش شده بود * قصه ي مسجدِ ايشان چو شنود&lt;br /&gt;زود آمد به تماشا آن جا * نكته يابد ، ز برايِ فردا&lt;br /&gt;دو سه جامي بگرفت از ساقي * برد از بهر سرا آن باقي&lt;br /&gt;بود لبخند تمسخر به لبش * كآشكارا و يقيني سببش&lt;br /&gt;گفت : به به ، به از اين ، شهري نيست * قاضيِ شهر بفرما ، خود كيست ؟&lt;br /&gt;حكمش از پيش ، نمودي تو قبول * خويش گفتي كه : بود پاك و بتول&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نيست اكنون دگرت راهِ فرار * خايه را رفته ببين ، گير قرار&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;مي شكست او به دُمِ خود گردو * كه نخواهد شدن اين درز رفو&lt;br /&gt;بود پس خيلِ مسلمان ، به شگفت * پاسخِ اين ، زكه بايد بگرفت ؟&lt;br /&gt;صاحبِ آن خرِ بي دُم ، ناگاه * چون شد از حرفِ يهودي ، آگاه&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گفت : اين وضع ز قاضي باشد * قاضي البته كه راضي باشد&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;هست اين جمع ، همه قومِ يهود * اندر اين شهر زياد است ، جهود&lt;br /&gt;نيز اين مسجد اگراين سان است * حكم حاكم بود وآسان است&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مصلحت ديده چنين ، حاكم شهر * پس خدا نيست از اين حكم ، به قهر&lt;br /&gt;واليِ حضرتِ « ظل الله » است * اهلِ علم است و خودش آگاه است&lt;br /&gt;ما عواميم و زاهلِ تقليد * دستِ آگاه ببايد بوسيد&lt;br /&gt;اندراين شهر بزرگان هستند * همگي مجريِ فرمان هستند&lt;br /&gt;گر دراين قصه كمي بود خلاف * مي بگفتند ، ولي زيرِ لحاف&lt;br /&gt;قاضي و مفتي و شيخ و شحنه * همه هستند ، زاهلِ محنه&lt;br /&gt;متولي و همه مرجع دين * مؤمن و متقي و اهلِ يقين&lt;br /&gt;چون نكردند در اين ره ترديد * پس صحيح است ، ببايد چسبيد&lt;br /&gt;مصلحت را همه ايشان دانند * حرفِ دين را ، همه آن ها خوانند&lt;br /&gt;چون نديدند ، خلافي در كار * پس نگفتند ، به كس در بازار&lt;br /&gt;ما كه دين را ، ز هم ايشان داريم * گر كه ترديد كنيم ، افكاريم&lt;br /&gt;كاتوليك تر تو مگر از پاپي ؟ * يا نخواندي به كتابِ چاپي ؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;داغ تر كاسه زآش است ، همين * كاسه ي داغ تر از آش ، چنين&lt;br /&gt;الغرض ، مصلحتِ خود دانند * راه آن را ، به كتب مي خوانند&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;خود اگر اهل نمازي و نياز * شب شنبه تو به خور ، نان و پياز&lt;br /&gt;پس سه لقمه تو به خور ، وِردَش اين * پولِ مفتت به رسد ، كن تو يقين&lt;br /&gt;مختصر هست ، در آن جا جاجيم * آن سه گوش است ، يكي پهن گليم&lt;br /&gt;اهلِ پرهيز ، درآن جا جمع اند * همه پروانه به گِردِ شمع اند&lt;br /&gt;تو برو نيز ، نمازي بگذار * پس از آن سوز و گدازي بگذار&lt;br /&gt;كه به فردا همگي مدعي اند * وقت تنگ است و همه مشتري اند&lt;br /&gt;پس مسلمان ره خود پيش گرفت * تا سرا گفته ز درويش گرفت&lt;br /&gt;خفت كآمآده شود فردا را * هم چه انديشه كند ، عقبي را ؟&lt;br /&gt;با چنين قاضي و اين شهر عجيب * وه چه پيش آيدش ، آن مردِ نجيب&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;ادامه دارد&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;قصه ي قاضي حمص – قسمت پنجم / م . ر . زجاجي . تهران : زمستان 1379&lt;/span&gt;&lt;strong&gt; منتشرنشده&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;. &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801318-4052338692756806072?l=zojaji.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zojaji.blogspot.com/feeds/4052338692756806072/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801318&amp;postID=4052338692756806072&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/4052338692756806072'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/4052338692756806072'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zojaji.blogspot.com/2007/05/5.html' title='قصه ي قاضي حمص - 5 - شعركلاسيك'/><author><name>محمدرضا زجاجی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14427611625980580574</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/SwqGKHGydxI/AAAAAAAAAHM/pRJgjoCj2Us/S220/Mohammad+Reza+Zojaji.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801318.post-365079461069577653</id><published>2007-05-29T16:40:00.000-07:00</published><updated>2007-06-15T16:26:37.284-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر كلاسيك - داستان قاضي حمص'/><title type='text'>داستان قاضي حمص - 4 - كلاسيك</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;داستان قاضي حمص – قسمت چهارم&lt;br /&gt;بخش چهارم : حادثه ي اول&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;به يك روز بهاري در بيابان * كه بودند آن همه بر ره شتابان&lt;br /&gt;هويدا شد - به ناگه- اسبِ مستي * كه رم كرده ز بالا ، سويِ پستي&lt;br /&gt;به دنبالش سواراني شتابان * بگيريد و بگيريديش ، گويان&lt;br /&gt;تمامِ كاروان هر يك ز سوئي * گرفتند اسب را بي گفت و گوئي&lt;br /&gt;در اين غوغا ولي دستِ مسلمان * فرو شد ناگهان ، در چشمِ حيوان&lt;br /&gt;بريد انگشترانش ، جمله رگ ها * پر از خون گشت آن چشمانِ زيبا&lt;br /&gt;چو بود آن اسب ، محبوب و پر ارزش * نموده كور مردك ، اسبِ ورزش&lt;br /&gt;گرفتندش قصاصِ چشمِ زيبا * ببايد كور گردي ، هم در اين جا&lt;br /&gt;يهودي فرصتي از بهرِ تحريك * فراوان گفت برآن حكم تبريك&lt;br /&gt;كه اين مردك چنين و هم چنان كرد * مرا اين گونه وي بي خانمان كرد&lt;br /&gt;ببايد چشم و هم بيضه بريدن * همين جا خدمتِ يارو رسيدن&lt;br /&gt;مسلمان گشت تاوان را مهيا * ولي راضي نشد آن جمعِ حاشا&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;( مثالِ بعضي از اقوامِ نادان * كه خود يا كودكان را كرده قربان&lt;br /&gt;چو يك ماشينِ زيبا و پر ارزش * بيايد سويِ ايشان بهرِ گردش&lt;br /&gt;بيندازند خود را زيرِ ماشين * به راهِ رشت و گيلان ، يا به قزوين&lt;br /&gt;ديه اكنون ، شده چندين كروران * و يا از پايِ خود گيريم تاوان&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;غرض فقر است و جهل اين مردمان را * كه بهرِ خود كند ، دعوا مهيا&lt;/strong&gt; )&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;در آن جا نيز ، چون سودي نبودش * مسلمان را از آن گفت و شنودش&lt;br /&gt;بگفتا : چون كه ما اينك روانيم * به حكمِ قاضيِ حمص همزبانيم&lt;br /&gt;بيايد يك تن از جمعِ شما نيز * به نزدِ قاضي آن معنايِ پرهيز&lt;br /&gt;به حكمِ وي همه گردن گذاريم * چو در اين جا ، تمامي ره گذاريم&lt;br /&gt;يهودي نفعِ خود را كرد تشويق * كه آيد يك تن از ايشان به تحقيق&lt;br /&gt;دوتن گردد شمارِ مدعي ها * مگر آسان شود كارش در آن جا&lt;br /&gt;روان گرديد پس همراهِ ايشان * يكي بيكارِ ديگر ، سهل و آسان&lt;br /&gt;به نزدِ قاضيِ حمص آن يگانه * شكايت تا برند ، از اهلِ خانه&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حادثه ي دوم :&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;شب درآمد رهزنِ سودائيان * قصدِ ماندن كرد در ده كاروان&lt;br /&gt;بود اهلِ قافله را منزلي * كو توان برپا نمودن محفلي&lt;br /&gt;آن زمان ها از پسِ يك روز راه * با الاغ و اشترانِ سر به راه&lt;br /&gt;طيِ يك منزل ، گهي دو ، گاه بيش * رفته گاهي خويش ، با پايِ پريش&lt;br /&gt;منزلي تا منزلي ، يعني چهار * توده يِ سنگي ، تو فرسنگي شمار&lt;br /&gt;كاروان را هم الاغ و هم شتر * اسب اندك بود و ني آن جا موتور&lt;br /&gt;اين چنين گاهي دو منزل ، گاه بيش * كرده طي در روز ، جمله اسب و ميش&lt;br /&gt;گاه در شب هايِ امن و ماهتاب * كاروان مي رفت ، اما بي شتاب&lt;br /&gt;تا رساند خود به شهر و مردمان * يا كه هر آباديِ امن و امان&lt;br /&gt;بود در هر منزلي يك روستا * جايِ آن گاهي ، يكي كاروان سرا&lt;br /&gt;كاروانِ ما ولي با اسب بود * اين چنين روزي ، سه منزل طي نمود&lt;br /&gt;گاه از بي راهه ، طي مي كرد راه * چون تني همراهشان ، مردِ سپاه&lt;br /&gt;ليك بعد از اين ، دگر شهري نبود * هم خلايق خسته ، از گفت و شنود&lt;br /&gt;پس به سوي آن سرايِ كاروان * شد روان ، آن مردمِ بي ساربان&lt;br /&gt;چون كه شب بود و سرا در بسته بود * در زدند آن جمع ، از بهرِ گشود&lt;br /&gt;بعدِ چندي چون كه آن در وا نشد * نوبتِ آرامش و مأوا نشد&lt;br /&gt;بارِ ديگر كوبه بر در زد درشت * وا نشد ، پس دستِ خود را كرد مشت&lt;br /&gt;زد نهيبي سوي در ، بر اسبِ خويش * آن مسلمان خشمگين و دل پريش&lt;br /&gt;ناگهان در بينِ در ، رويِ زني * آشكارا از ميانِ روزني&lt;br /&gt;قد بسي كوتاه و اشكم مشكِ باد * حامله بود و تو گوئي رو به زاد&lt;br /&gt;اسب و زن رم كرده ، سويِ يكدگر * تا بيامد بركشد افسار و سر&lt;br /&gt;پس به يك دم ، دست آن حيوان نمود * سرنگون زن را ، كه آن در مي گشود&lt;br /&gt;نعره اي زد ، ناگهان بي هوش شد * پس بيفتاد و زنك مدهوش شد&lt;br /&gt;سر رسيدندي همه اقوامِ او * گوئيا گرديده دنيا زير و رو&lt;br /&gt;جملگيِ اهلِ ده پيدا شدند * پس به جنگِ مردكِ رسوا شدند&lt;br /&gt;يك حكيمي سررسيد و در زمان * شد مداوا آن زنِ بس ناتوان&lt;br /&gt;زن ميان بستر و شش ماهه اش * مرده بود آن كودك دردانه اش&lt;br /&gt;شوهرش بگرفته مردِ بي گناه * هست خون تو مرا ، قطعا مباح&lt;br /&gt;بوده ده سال و شماري بيشتر * مي نزادي زن برايِ من پسر&lt;br /&gt;شد پس از خرج زياد او حامله * كودكم كشتي ، ميان قافله&lt;br /&gt;گفت او را : اين خطا ني عمد بود * خواندن ياسين به گوش خر چه سود ؟&lt;br /&gt;روزِ ديگر هم گذشتي بي ثمر * اهل ده گفتند : بگذر شور و شر&lt;br /&gt;در شريعت جز ديه بر عاقله * نيست تقصيري ، بخوابان غايله&lt;br /&gt;كي خبر بوده ورا از پشتِ در * اتفاقي اوفتاده ، در گذر&lt;br /&gt;مي گمارد او حكيمِ حاذقي * مي شود بهرِ شما وي رازقي&lt;br /&gt;تا شود زن خوب و گردد حامله * مي دهد خرج و ديه را كامله&lt;br /&gt;خود بخفتي ، پس فرستادي به در * حامله زن را ، چنين شد اي پدر&lt;br /&gt;بگذر اكنون و مرنجان خويش را * زر تو بستان و درآور نيش را&lt;br /&gt;بيشتر از حق خود گيري قصاص * حرص را بس كن ، نما از وي سپاس&lt;br /&gt;ليك تأثيري نصيحت ها نكرد * كرده ترغيبش يهودي بر نبرد&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حادثه ي سوم :&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;شب چو خفتند آن جماعت رويِ بام * بود در انديشه مردك تا به شام&lt;br /&gt;بَد چنين پشتِ سرِ هم آيدم * بسته كارم ، نك طلسمي شايدم&lt;br /&gt;بهتر آن باشد كنم زاين جا فرار * پس نگيرم روز و شب جائي قرار&lt;br /&gt;با زنم پنهان شوم فوري ز كس * هرچه برگيرم ، بس است اين خار و خس&lt;br /&gt;پس روم در كربلا گردم مقيم * هم ز بي راهه شوم ، ني مستقيم&lt;br /&gt;ورنه اين مردِ جهود و ديگران * مي كشندم عاقبت ، بازي گران&lt;br /&gt;از كجا قاضي حمص و راي او * مي نباشد بي اثر آرايِ او&lt;br /&gt;بود يك تن شاكي و اينك سه تن * وآن يهودي مستشار و مؤتمن&lt;br /&gt;مي نمايد جمله گي را هم زبان * پول سازد لال را شيرين زبان&lt;br /&gt;هم عليه من شهادت مي دهد * راحت من كي رضايت مي دهد ؟&lt;br /&gt;خواجه بنمايد مرا او ، عاقبت * زاين سبب وي بيضه دارد مسئلت&lt;br /&gt;جرمِ قتل عمد و آري ، پس قصاص * اتهامي مي زند ، وي بي اساس&lt;br /&gt;پس همين امشب فراري مي شوم * اسب زين كرده ، سواري مي شوم&lt;br /&gt;با چنين افكار ، خود آماده كرد * خواجه گان را شور بي اندازه كرد&lt;br /&gt;گفت : امشب چند اسب راهوار * زين و توشه جمله را آماده دار&lt;br /&gt;نيم شب چون ماه گرديدي نهان * پس ز بي راهه ، نه با نام و نشان&lt;br /&gt;در سه گوشِ اين سرا از رويِ بام * سقف كوتاهي است ، ديدم وقتِ شام&lt;br /&gt;پس فرود آئيم از آن جا ، سويِ باغ * شب بود تاريك و نامحرم چراغ&lt;br /&gt;جمله آماده ز ايشان جسته ايم * چون كه صبح آيد ، سه منزل رفته ايم&lt;br /&gt;كرد تكرار آن وصايا وقتِ خواب * شد غلام آسان به نزديكِ دواب&lt;br /&gt;خفته بودند آن همه بعضي ز روز * منتظر تا طي شود كي آه و سوز&lt;br /&gt;خيمه زد بر جمع چون خوابِ گران * بستري آراست وي چون ديگران&lt;br /&gt;نيم شب آهسته در شامِ سياه * وعده گه را عزم بنمودي به راه&lt;br /&gt;سايه ي ديوار را كرد او نشان * پر زند از سقفِ كوته ، بي زيان&lt;br /&gt;ليك بنگر ، نك قضايِ ديگري * آمده از ماه ، يا از مشتري&lt;br /&gt;زيرِ آن ديوار پيري خفته بود * گوئيا لبيكِ حق را گفته بود&lt;br /&gt;تا پريد از بام ، رويش اوفتاد * جيغِ رسوائي زد و پس جان به داد&lt;br /&gt;جمله را بيدار كردي كاروان * جيغ وي در آن سكوتِ بي كران&lt;br /&gt;خفته در نزديك وي هر سه پسر * تا به شب از حال وي گيرد خبر&lt;br /&gt;هريك از سوئي گرفتندش به بر * بسته شد راهِ فرارش سر به سر&lt;br /&gt;دوش كشتي كودكي ششماهه را * كشتي امشب پيرمردي بي صدا&lt;br /&gt;هم در اين اثنا تمامِ كاروان * سر رسيدند از غلام و ساربان&lt;br /&gt;جمله گي سيلي و مشتش مي زدند * ريز بعضي ، هم درشتش مي زدند&lt;br /&gt;نحس و ناميمون و زهرِ قاتلي * بدتر از كفتار و گرگ و قاطري&lt;br /&gt;قصد كردي تا كني اين دم فرار * كي تو را باشد دگر راهِ گذار&lt;br /&gt;آن يكي دست و دگرها پا و سر * كوفتندش جمله بي خوف و خطر&lt;br /&gt;ترس مرگش بود تا اقوامِ او * اهلِ ده ، هم ديگران ، بي گفت و گو&lt;br /&gt;مرد را كردند از آن جمع دور * ورنه اينك رفته بود او سويِ گور&lt;br /&gt;بعد از آن بودش نگهبان مستمر * تا فراري وي نگردد در سفر&lt;br /&gt;دفن چون كردند پيرِ محترم * گرد آمد جمله گي زار و دژم&lt;br /&gt;در پيِ بسيار بحث و گفت و گو * كه ش به رفتي آن چه بودش آبرو&lt;br /&gt;گفت : هان قاضيِ حمص و داوري * هركه او را نيست راهِ بهتري&lt;br /&gt;ورنه هردو ، آن جنين و پير مرد * كشته شد سهوي و ني از رويِ عمد&lt;br /&gt;هر دو را باشد ديه معلوم و فاش * مي دهم اصحابِ دم ، دور از تلاش&lt;br /&gt;هركه مي خواهد ديه آن مي دهم * نقره و زر ، نقد و آسان مي دهم&lt;br /&gt;ورنه فردا چون شود آماده ايم * نزد قاضي راهيانِ جاده ايم&lt;br /&gt;پس به دستوران و اهلِ كاروان * گفت : برگيريد اين بارِ گران&lt;br /&gt;خواست تا حاضر شود مردِ حكيم * كو ز اهلِ ده بود اين جا مقيم&lt;br /&gt;داد دينارش به قدرِ مسئلت * خرجِ بيماريِ زن تا عافيت&lt;br /&gt;چون يهودي ديد تنها مي شود * جنگ را تنها مهيا مي شود&lt;br /&gt;كرد بس تشويق و هم ترغيب شان * تا شدند آن جمع او را هم زبان&lt;br /&gt;پس تمامِ شاكيان گشتند زود * خود چو يك تن ، بي قيام و بي قعود&lt;br /&gt;شد مقرر تا كه در راهِ سفر * دور ننمايند آن مرد از نظر&lt;br /&gt;اين چنين خفتند ، تا فردا به راه * نزد هم باشند چون جمعي سپاه&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ادامه دارد .&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;« داستان قاضي حمص » ( قسمت چهارم )&lt;/strong&gt; &lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;strong&gt;/ م . ر . زجاجي . تهران : زمستان 1379 . &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801318-365079461069577653?l=zojaji.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zojaji.blogspot.com/feeds/365079461069577653/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801318&amp;postID=365079461069577653&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/365079461069577653'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/365079461069577653'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zojaji.blogspot.com/2007/05/4.html' title='داستان قاضي حمص - 4 - كلاسيك'/><author><name>محمدرضا زجاجی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14427611625980580574</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/SwqGKHGydxI/AAAAAAAAAHM/pRJgjoCj2Us/S220/Mohammad+Reza+Zojaji.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801318.post-5912423876877954786</id><published>2007-05-25T16:12:00.000-07:00</published><updated>2007-06-15T16:25:08.586-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر كلاسيك - داستان قاضي حمص'/><title type='text'>داستان قاضي حمص - 3 - كلاسيك</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;داستان قاضي حمص – قسمت سوم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;كنون دنباله ي افسانه بشنو * ز حمص و قاضيِ جانانه بشنو&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;چو گفتند آن جهود و هم مسلمان * تمامِ ماوقع را لخت و عريان&lt;br /&gt;تفحص كرد قاضي ، بارِ ديگر * ز اطراف و جوانب ، او سراسر&lt;br /&gt;مسلمان گفت : آري شرط كردم * « مر اين انديشه را بي ربط كردم »&lt;br /&gt;فرستادم زرِ مردِ يهودي * بدان ساني كه ما را شرط بودي&lt;br /&gt;ولي كرد اين زنك آن را فراموش * ببرده زر ز وي هم عقل و هم هوش&lt;br /&gt;سپس قاضي برايِ يك تنفس * و هم پنهان نمودن خود ، تجسس&lt;br /&gt;برفت از جمع با اصحابِ انصاف * نمود او مشورت با كاف و هم قاف&lt;br /&gt;سپس آمد برايِ حكم و فرمان * باستاده يهودي و مسلمان&lt;br /&gt;بدادي حق به آن مردِ يهودي * همان ساني كه وي را شرط بودي&lt;br /&gt;ببرد او دو سير از لحمِ مردك * ز هر جائي كه خواهد ، اندك اندك&lt;br /&gt;شد اين سان برده آن مردِ مسلمان * هميشه دست و گردن زيرِ فرمان&lt;br /&gt;بسي رقصاند آن مردِ جهودش * هزاران حكم كردي ، بهرِ سودش&lt;br /&gt;نه وي را اذنِ رفتن بود ، از آن شهر * نه او را جايِ ماندن ، زآن همه قهر&lt;br /&gt;در آخر گفت خواهد بيضتينش * ببرد از مسلمان خصيتينش&lt;br /&gt;شبي ديد - از قضا - آن يارِ جاني * بگفتش : از چه رو چون مرده گاني&lt;br /&gt;بگفت او را : جهودك طاقتم برد * « گمان دارم كه خواهد خايه ام خورد »&lt;br /&gt;مرا آن شرط و اين حكم است قاتل * كه گرديده است اينك عقل زايل&lt;br /&gt;بگفت آن يارِ دانا ، راه اين است * چو اين جا جايگاهِ مسلمين است&lt;br /&gt;تواند بود ، قاضي انتخابي * چرا اين گونه عاجز از جوابي&lt;br /&gt;بكن تو اعتراضي سخت و محكم * به اين حكم و به آن قاضي مسلم&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;كند گر قاضيِ حمص ات قضاوت * برون آيي دگر ، از اين مصيبت&lt;br /&gt;به تدبير و درايت اولين است * به هوش و حلِ مشكل برترين است&lt;br /&gt;مرا با وي سوابق كهنه باشد * به حلِ مشكل – آري - خبره باشد&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;نويسم از برايش ، خويش نامه * كنم تقرير ، با قرطاس و خامه&lt;br /&gt;وگرنه نزدِ هر قاضي تو محكوم * شوي اين سان ز عمرِ خويش محروم&lt;br /&gt;چو باشد خط و شرط و مهر روشن * عليه تو دلايل بس مبرهن&lt;br /&gt;گواهان كرده تاييدِ يهودي * شوي محكوم ، در هرجا كه بودي&lt;br /&gt;فقط قاضيِ حمص و رأي و تدبير * نمايد مشكلت را ، نيك تقدير&lt;br /&gt;مشو الا به حكمِ وي ، تو راضي * مسلمان هستي واهلِ نمازي&lt;br /&gt;مسلمان رفت فردا نزدِ قاضي * بگفتا من ني ام زاين حكم راضي&lt;br /&gt;چو من باشم مسلمان ، او جهود است * و اين مردم ، همه اهلِ سجود است&lt;br /&gt;نمايم انتخابِ قاضيِ خويش * كه باشد قاضيِ حمص آن خوش انديش&lt;br /&gt;شنيدي چون كه قاضي نام از وي * بلرزيدش همه اعصاب و هم پي&lt;br /&gt;به زد آن گاه وي رندانه لبخند * كه يعني : هان ، بدانستم تو را فند &lt;span style="font-size:85%;"&gt;(1)&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;ولي يك نكته برگو دوستانه * كه بوده است آن كه دادت اين نشانه&lt;br /&gt;كه باشد آن كه در اينجاست آگاه * تو را بنموده اين سان ، راه از چاه&lt;br /&gt;كدامين رند قاضي را شناسد * ز حمص و قاضي اش آگاه باشد&lt;br /&gt;بگفتش : مر مرا يك يارِ جاني * كه در يك گوشه اي دور از نشاني&lt;br /&gt;اقامت كرده اندر خلوتِ خويش * بنشناسد ورا جز مردِ درويش&lt;br /&gt;ز غوغاي عوام اينك فراري * برون نايد مگر وي اضطراري&lt;br /&gt;بگفت آرام : دانستم كه بوده * سلامم گو به آن مردِ ستوده&lt;br /&gt;سپس آن قاضيِ هشيار و دانا * يهودي را نمود احضار ، آن جا&lt;br /&gt;بگفتش ماجرا آن سان كه بايد * تو را راهي- به غير از اين- نشايد&lt;br /&gt;چو حقِ انتخابِ قاضي ، او را ست * ببايد رفتن آن جائي كه وي خواست&lt;br /&gt;در آن جا نيست ، او را اعتراضي * چو مي باشد قبولش ، خويش قاضي&lt;br /&gt;سپس گفتش يهودي را به خلوت * مر اين قاضي كه او دارد رضايت&lt;br /&gt;به حيلت اولين و آخرين است * به تدبير او يقينا برترين است&lt;br /&gt;بيا با صلح طي كن ماجرا را * مرنجان خويش و هم خلقِ خدا را&lt;br /&gt;بگيرم بهرِ تو هرچند خواهي * قبايِ اطلس و ديبايِ شاهي&lt;br /&gt;زر و سيمت بگيرم صد برابر * مزن بر جانِ خود اين گونه نشتر&lt;br /&gt;ولي هرچند گفت آن مردِ دانا * يهودي را نشد مقبول اصلا&lt;br /&gt;بگفتا چون قبولش مهر و شرط است * بقيه ي ، ماجرا گفتارِ پرت است&lt;br /&gt;گواهي آشكارا ، شرط محكم * از او من نگذرم ، مفت و مسلم&lt;br /&gt;اگر قاضيِ حمص و عمروعاص است * مدارك روشن و ني بي اساس است&lt;br /&gt;رود گر كوهِ قاف و يا ثريا * به دنبالش روم حتا در آن جا&lt;br /&gt;مرا خايه كشيدن التماس است * سخن هايِ دگر هم ، بي اساس است&lt;br /&gt;بدين سان آن جهودك با مسلمان * نمودند عزمِ رفتن ، بهرِ فرمان&lt;br /&gt;از آن لحظه يهودي چند كس را * ز ترسِ رفتن و جستن از آن جا&lt;br /&gt;نگهبانان بر او بگماشت ، از دم * ورا خايه كشيدن ، بد مسلم&lt;br /&gt;سفر را كارواني گشت پيدا * ز همراهان ايشان هم مهيا&lt;br /&gt;مسلمان را وساطت بارِ ديگر * فرستادي هدايا نيك و بهتر&lt;br /&gt;شيوخ شهر كردند التماسش * ولي سودي نبردند از اساسش&lt;br /&gt;سپس آماده شد ، مردِ مسلمان * سپردي خانه را ، بر يارِ جانان&lt;br /&gt;گرفت او نامه اي از بهرِ قاضي * شده مسطور شرحِ بس درازي&lt;br /&gt;يهودي چون كه با صدها برابر * رضايش مي نشد ما را ميسر&lt;br /&gt;چو قصدِ وي بود ، بيضه كشيدن * ببايد خدمتِ قاضي رسيدن&lt;br /&gt;سرانجام آن دو تن با جمعِ همراه * دو منزل را يكي كردند در راه&lt;br /&gt;ولي بنگر تو احكامِ قضا را * چه پيش آمد ، ز تقديرِ فضا را&lt;br /&gt;*&lt;span style="font-size:85%;"&gt;(1) فند = فن ، خدعه ، مكر و حيله . مخفف ترفند . گويش جنوب خراسان .&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ادامه دارد &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;« داستان قاضي حمص – 3 / م . ر . زجاجي . تهران : 1379 » منتشرنشده تاكنون . &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801318-5912423876877954786?l=zojaji.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zojaji.blogspot.com/feeds/5912423876877954786/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801318&amp;postID=5912423876877954786&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/5912423876877954786'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/5912423876877954786'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zojaji.blogspot.com/2007/05/3.html' title='داستان قاضي حمص - 3 - كلاسيك'/><author><name>محمدرضا زجاجی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14427611625980580574</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/SwqGKHGydxI/AAAAAAAAAHM/pRJgjoCj2Us/S220/Mohammad+Reza+Zojaji.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801318.post-5919927842111092812</id><published>2007-05-23T15:30:00.000-07:00</published><updated>2007-06-15T16:23:37.116-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر كلاسيك - داستان قاضي حمص'/><title type='text'>داستان قاضي حمص - 2 ( شعر كلاسيك )</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;داستان قاضي حمص – قسمت دوم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;..... ولي بنگر قضا را گشت ديگر * دقيقا از همان جايِ ميسر&lt;br /&gt;زنك چون ديد موعد نارسيده * و او را پول بودي نورديده&lt;br /&gt;به خود گفتي : مرا با زر بود كار * و باشد تا به موعد ، وقتِ بسيار&lt;br /&gt;چو آيد پيكِ ره در ماهِ ديگر * به پردازم ، تمامي قرض يكسر&lt;br /&gt;گذشت اين سان و شد او را فراموش * دريغا جمله زيبائي ، جوي هوش&lt;br /&gt;مر آن مردِ مسلمان شاد و خرسند * كه با اين بخت و ثروت خورده پيوند&lt;br /&gt;پس از چندي چنان گرديد مشهور * كه ثروتمند شد ، گو خان و فغفور&lt;br /&gt;فراهم شد برايش قصر و ايوان * غلامان و كنيزاني فراوان&lt;br /&gt;به راهِ هند و چينش كاروان ها * ميان ناز و نعمت كرده مأوا&lt;br /&gt;برآن شد زآن سپس كز موطنِ خويش * كند ديدار و گردد سوگلي پيش&lt;br /&gt;زشهرِ فقر فرمايد ، دگر كوچ * كه بوده زندگي با فقر بس پوچ&lt;br /&gt;يكي فرخنده موكب كرد حاضر * ز ده ها اسب و صدها رأس قاطر&lt;br /&gt;شده همراه وي ، جمعي غلامان * كنيزان و دوچندان نيز مهمان&lt;br /&gt;فراهم كاروان و ساربان ها * عقب دار و جلو دار و ميان ها&lt;br /&gt;نگهبان و تفنگ انداز و مهتر * به همراهيِ ديگرها و ديگر&lt;br /&gt;چنان خيلي به راه افتاد از آن جا * كه كم ديده ست چشمِ اهلِ دنيا&lt;br /&gt;به هرجا شد ، خبر رفته است از پيش * همه آگاه ، از بيگانه و خويش&lt;br /&gt;به نزديكِ وطن پس نارسيده * دو منزل يا سه منزل ، در سپيده&lt;br /&gt;به استقبالِ خواجه ، مردمِ شهر * هلا بنگر كنون ، ابناء اين دهر&lt;br /&gt;چنان چون موكبِ شاه و وزيران * فرود آمد چنين ، با جمعِ دربان&lt;br /&gt;برايش جمله قرباني نمودند * و نيز اشعار بسياري سرودند&lt;br /&gt;همه تجار و اهلِ شهر ، اين سان * سه روز و هم سه شب گشتند مهمان&lt;br /&gt;پس آن گه حاكم و شيخان و مفتي * وجوهِ مفت خورهائي كه گفتي&lt;br /&gt;ز خواجه ديدني ، مبسوط كردند * سخن هائي همه مضبوط كردند&lt;br /&gt;سپس چون گشت خلوت دور و اطراف * همه رفتند در اكناف ، اصناف&lt;br /&gt;يهودي آمد و چون سايه آرام * كه اكنون گشت كارِ ما به فرجام&lt;br /&gt;بيامد خدمتِ همسايه يِ خويش * خوش آمد را ، هدايا ده طبق بيش&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پس از جمله تعارف هايِ عادي * سخن گفتش ، از آن قرضي كه دادي&lt;br /&gt;كه خود شد باعثِ اين خوان و نعمت * نمودي دور از تو ، هرچه نِقمت&lt;br /&gt;چو اندر رأسِ موعد پس ندادي * هلا آماده شو ، شرطي نهادي&lt;br /&gt;به بايد من دو سير از لحمِ جانت * به گيرم ، گرچه باشم ميهمانت&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;چو بشنيد اين سخن مردِ مسلمان * به لرزيدن درآمد جمله اركان&lt;br /&gt;كه پس دادم ، من آن زر را ، به هنگام * نباشم مستحق ، بر اين سرانجام&lt;br /&gt;سپس فرياد كردي : اي ضعيفه * بياور پس رسيدِ مال و جيفه&lt;br /&gt;چو چشمِ زن برآن همسايه افتاد * تمامي خوان و مان را ، ديد بر باد&lt;br /&gt;چنان بودي فراموشش ز خاطر * تو گوئي بوده خود ، يك رأس قاطر&lt;br /&gt;الهي من نباشم ، در ميانه * كه رفت از خاطرم كارِ زمانه&lt;br /&gt;به يك باره تمامي ، بخت برگشت * عزا شد جشن و ، غم ها تازه تر گشت&lt;br /&gt;دگر حرف و پريشاني ، چه حاصل ؟ * چو باشد حاضر اين جا ، شمرِ قاتل&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;جهودك رفت و اندر خانه خوابيد * همه اعيان شهر و اهلِ تمهيد&lt;br /&gt;هزاران طرح و اصلاحيه دادند * رضايِ آن يهودي سر نهادند&lt;br /&gt;ولي اجرايِ طرح اوليه * نمود اصرار بهرِ آن قضيه&lt;br /&gt;مسلمان داد ، جمله ثروتش را * سپس حاكم تمامي قدرتش را&lt;br /&gt;يكي فرمود : صدها باغ و بستان * غلامان و كنيزانِ فراوان&lt;br /&gt;به جز اجرايِ شرطِ اوليه * نشد راضي جهودك ، زاين قضيه&lt;br /&gt;پس از يك ماه شور و مشورت ها * وساطت ها و تهديداتِ پيدا&lt;br /&gt;چو برجا ماند آن مشكل كماكان * به نزد حضرتِ قاضي شتابان&lt;br /&gt;به وقت بررسي شد محكمه پر * در و ديوار و هم ، هر خشت و آجر&lt;br /&gt;چنين موضوع بكر و شرطِ نادر * يهودي و مسلمان گشت حاضر&lt;br /&gt;شيوخِ شهر و اهلِ حل و تدبير * دبير و سردبيري بهرِ تقرير&lt;br /&gt;جناب مفتي و هم محتسب نيز * براي مشورت ، اصحابِ پرهيز&lt;br /&gt;تمامِ گزمه گان از بهرِ تنظيم * چماقِ عدل و هم نيرويِ تفهيم&lt;br /&gt;پس از حمد و ثنايِ ذاتِ باري * تبرك را ، دو آيه خواند قاري&lt;br /&gt;عدالت را ببين ، اين گونه آسان * يهودي داد خواهد از مسلمان&lt;br /&gt;پس از تعريفِ عدل و هم عدالت * نمودند آن قسم نامه قرائت&lt;br /&gt;جهود آن گاه دادِ خويشتن خواست * تمامي ماوقع را ، بي كم و كاست&lt;br /&gt;به عرضِ دادگاهِ با كفايت * رسيد آن دادخواهي حسب عادت&lt;br /&gt;سپس آن متهم آمد به ميدان * حكايت گفت از رشت و صفاهان&lt;br /&gt;در اين هنگام پرسش هايِ بسيار * تمامِ ماجرا بنمود تكرار&lt;br /&gt;چو بود آن نامه با مهرِ مسلمان * نكرد انكار وي آن عهد و پيمان&lt;br /&gt;شهودِ حاضر و عدلينِ موجود * دلايل آشكار و شبهه مفقود&lt;br /&gt;گواهي داد پس اصحاب دعوا * نكردي هيچ كس ، يك جمله حاشا&lt;br /&gt;بلي ، بس محترم بوده ست پيمان * نه دعوا بوده و نه نيز زندان&lt;br /&gt;گرو بهر كرور و صد كروران * فقط مويِ سبيلي سهل و آسان&lt;br /&gt;موثق بوده حرفِ مردمان بس * نه مفتي بوده ، نه شيخ و نه ناكس&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;بود معروف در ادوارِ ماضي * شكايت برد شخصي نزدِ قاضي&lt;br /&gt;خريدم از فلان ، يك خانه ويران * كنم آن را عمارت بهرِ اسكان&lt;br /&gt;چو كندم پي ، بشد گنجي هويدا * كه بوده از قديم آن زر در آن جا&lt;br /&gt;ببردم گنج ، نزدِ بايعِ خويش * كه بستان زر ز من ، اي مردِ درويش&lt;br /&gt;ولي گويد : چو من آن خانه دادم * تمامِ ملحقاتش را نهادم&lt;br /&gt;بود مالِ تو آن گنجِ فراوان * ندارد او قبول اين حكمِ آسان&lt;br /&gt;كه من تنها خريدم ملك و خانه * نه گنجي را كه او آرد بهانه&lt;br /&gt;كنون تو حكم كن ، مالك كدام است ؟ * مراو را ، يا مرا اين گنج و كان است ؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;روايت كرد راوي اين روايت * به نزدِ شاه شد قاضي به ساعت&lt;br /&gt;مرا معزول فرما زاين ولايت * كه دارد مردمي نيكي به غايت&lt;br /&gt;دو سال و اندي اندر شهر ايشان * اقامت كرده ام من بهرِ ايشان&lt;br /&gt;بود اين اولين پرونده يِ من * ندارد سود و كي راضي است ذوالمن&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ولي اينك بگويد آشكارا * كه من مجريِ قانون ام در اين جا&lt;br /&gt;به من چه گر نباشد عادلانه * يقين دارم – بلي – ظلمِ زمانه&lt;br /&gt;مدارك اين چنين و آن چنان است * به من چه گر حقيقت غيرِ آن است&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;تو گوئي هست اين چك ها امانت * كه بوده نزدِ بنگاهِ عدالت&lt;br /&gt;فراري صاحبِ بيچاره ي آن * شده از ترسِ اين خلقِ مسلمان&lt;br /&gt;كنون بنگاه و جمعي خلقِ بي دين * به حكمِ حضرتِ قاضيِ قزوين&lt;br /&gt;نموده دينِ آن احمق مسلم * چو در دست است ، آن چك هايِ محكم&lt;br /&gt;به تضمينِ نزول و اعتمادش * برايِ دادنِ سودِ زيادش&lt;br /&gt;چو مضطر بوده و بيچاره داده است * همه چك ها از آن بنگاه زاده است&lt;br /&gt;نداده تكه اي كاغذ رسيدش * كه باطل مي شود در سر رسيدش&lt;br /&gt;چو آن احمق شده اينك فراري * همه احكام مي باشد غيابي&lt;br /&gt;ظواهر ، هم چك و هم نصِ قانون * عليه هر كه نشناسد چو مجنون&lt;br /&gt;به اين گرگان و هم روبه شغالان * نمايد اعتماد ، اكنون به دوران&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اگر صد بار گوئي اين حقيقت * يقين دارد - چو قاضي - خود رذيلت&lt;br /&gt;برايِ وي بود تحقيق آسان * قرائن هست بسيار و فراوان&lt;br /&gt;ولي كو حوصله ، داعي چه چيز است ؟ * مگر قاضي ز ديوانِ تميز است ؟&lt;br /&gt;چو مي باشد مدارك سفت و محكم * صرايح فاقد و جرمي مسلم&lt;br /&gt;به من چه كز پي مدرك بگردم * اگر چه مدعي و اهلِ دردم&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;و تازه اين بود قاضيِ سالم * كه در اطرافِ رشت و يا اسالم&lt;br /&gt;قناعت كرده تنها بر وظيفه * قضاوت كرده بر خيلِ ضعيفه&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;و گرنه آن قضاتِ غيرِ صالح * كه بسيارند برحسبِ مصالح&lt;br /&gt;چه گويم من كه در اين ملك قاضي * ندارد هيچ كس از خويش راضي&lt;br /&gt;قضاوت هست خاصِ بهترين ها * به اخلاق و عدالت اولين ها&lt;br /&gt;اگر امكانِ عصمت بود ، بايد * كه قاضي مثلِ معصومان بزايد&lt;br /&gt;تمامِ زندگي اش همچو معصوم * نه از تقوا چو جمعِ خلق محروم&lt;br /&gt;نه هر فردي حقوق و فقه خواند * قضاوت را يقين او مي تواند&lt;br /&gt;هم ايمان ، هم عدالت ، هم كه دانش * چرا قاضي شود اهلِ نمايش ؟&lt;br /&gt;ولي اين جا چو كار از بن خراب است * شمارِ جرم بيرون از حساب است&lt;br /&gt;كجا پيدا شود ده ها هزاران * قضاتِ خوب ، در اين ملكِ ويران&lt;br /&gt;بود قاضي ، خود از اصحابِ اين خاك * حسابِ حق و عدل از بن بود پاك&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ادامه دارد&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;بخشي از شعرِ&lt;/span&gt; « داستان قاضي حمص » / م . ر . زجاجي . تهران 1379 &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;منتشرنشده تاكنون .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801318-5919927842111092812?l=zojaji.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zojaji.blogspot.com/feeds/5919927842111092812/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801318&amp;postID=5919927842111092812&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/5919927842111092812'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/5919927842111092812'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zojaji.blogspot.com/2007/05/2.html' title='داستان قاضي حمص - 2 ( شعر كلاسيك )'/><author><name>محمدرضا زجاجی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14427611625980580574</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/SwqGKHGydxI/AAAAAAAAAHM/pRJgjoCj2Us/S220/Mohammad+Reza+Zojaji.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801318.post-3506237363760630038</id><published>2007-05-15T15:58:00.000-07:00</published><updated>2007-06-15T16:22:07.686-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر كلاسيك - داستان قاضي حمص'/><title type='text'>داستان قاضي حمص - 1</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;داستان قاضي حمص - قسمت اول&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بيا بشنو حديث قاضيِ حمص * ببين افسانه در تاريخ ، اين جنس&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;به تدبير ار معاويه است مشهور * و يا در مكر ، عمروعاص فغفور&lt;br /&gt;يقين دان قاضيِ ما راسپوتين است * كه احكامش همه چون انگبين است&lt;br /&gt;جناب مينوي - شيخ اساتيد- * به گفتارش نمود ، اين گفته تمهيد&lt;/strong&gt; (15گفتار)&lt;br /&gt;كه خود مجموعِ چند افسانه و پند * فراهم آمده ، شيرين تر از قند&lt;br /&gt;حكايت كرد راوي ، اين روايت * مسلماني ، به تقوا بي نهايت&lt;br /&gt;زني زيباتر از ماه و پري داشت * كه ناز او هزاران مشتري داشت&lt;br /&gt;كنارش يك يهودي كرده منزل * مر او را فكرِ زن ، پيوسته در دل&lt;br /&gt;هزاران حيله را وي آزمودي * ولي از هيچ يك سودش نبودي&lt;br /&gt;مسلمان زير فقر و بود محتاج * جهودك - فقر را - بنمود آماج&lt;br /&gt;فرستادش به يك روزي فسنجان * كه برگرداند آن مرد مسلمان&lt;br /&gt;به روز عيد بردش ، هديه در پيش * ولي مقبول نامد نزد درويش&lt;br /&gt;سرانجام آن جهود عشق در دل * بخواندش ميهمان او را به منزل&lt;br /&gt;پس از حمد و ثناي آن چناني * كه مي گفنش پياپي : يارِ جاني&lt;br /&gt;اگر ما در شريعت ، هردو فرديم * ولي همسايگان و هم نبرديم&lt;br /&gt;در اين فرهنگ : مر همسايه ، جان نيست ؟ * مگر ميراث دار ، خانمان نيست ؟&lt;br /&gt;كه شايسته نباشد نزدِ انسان * بخوابم سير و تو ، باشي پريشان&lt;br /&gt;مگر نه ما دو تن ، همسايگانيم ؟ * به يك كشور ، و هر دو هم زبانيم ؟&lt;br /&gt;مرا سيم و زرِ بسيار باشد ؟ * تو را اين گونه تن بيمار باشد ؟&lt;br /&gt;ببايد حلِ اين مشكل نمودن * بپاخيزي و باري آزمودن&lt;br /&gt;زر از من ، كار از تو ، بركت از حق * نباشد اين جهان را ، هيچ مطلق&lt;br /&gt;كنون چون كاروان و خيلِ تجار * وسايل را تمامي كرده تيمار&lt;br /&gt;تو را من مي دهم دينارها قرض * دو ساله بازگرداندن كنم فرض&lt;br /&gt;بخر از بهر خود كالاي بسيار * به شهر اصفهان مي بر به بازار&lt;br /&gt;فلان اجناس نيك و آزموده * كه سود آن سه چندان نيز بوده&lt;br /&gt;از آن جا هم حرير و فرش نائين * سر راهت ببر در شهر قزوين&lt;br /&gt;فلان ابريشم و ادويه ي هند * به افغان كن تدارك ، توشه ي سند&lt;br /&gt;چو باشد كار تو بس آزموده * و اين راه است امن و هم ستوده&lt;br /&gt;تو را با يك سفر كار است آسان * تمام زندگيت آيد به سامان&lt;br /&gt;من ار چه ، خود جهود و اهل سودم * تو مر همسايه را ، خدمت نمودم&lt;br /&gt;قسم كو سود ، از تو من نگيرم * تو را من راستي ، منت پذيرم&lt;br /&gt;وليكن مي نمايم ، خويش شرطي * براي اعتماد و قول پرتي&lt;br /&gt;اگر در رأس موعد برنگردي * و يا آن سيم و زر حاضر نكردي&lt;br /&gt;به خنجر من دو سير از گوشتت را * جدا سازم - ز هرجائي- به فردا&lt;br /&gt;كنون گر شرط من مقبول باشد * تو را هم سيم و زر مقدور باشد&lt;br /&gt;تو خود پس شور كن با هركه خواهي * قبولت گر كه شد ، آرم گواهي&lt;br /&gt;نويسيم اين قرارِ خويش روشن * دو تن عادل كنند اين قول متقن&lt;br /&gt;مسلمان آن چه كرد از قصه تفتيش * مشاور گشت با بيگانه و خويش&lt;br /&gt;نمود اصرار شرطي نيك و مقبول * پذيرد آن جهودِ احمق و گول&lt;br /&gt;نشد مقبولِ آن مردِ يهودي * مگر شرطي كه خود اول نمودي&lt;br /&gt;نمودي مشورت هايِ فراوان * تمامي اهل خانه ، تا خيابان&lt;br /&gt;همه گفتند كي گردد محقق * چنين شرطي كه باشد شرطِ احمق&lt;br /&gt;ولي كار و سفر پرسود باشد * زيانش نيست ، هم نابود باشد&lt;br /&gt;مر آن مرد مسلمان داشت ياري * به تدبير او چو لقمان كارداري&lt;br /&gt;امين و مؤمن و فرزندِ پرهيز * رفيقي بي نظير و اهلِ تمييز&lt;br /&gt;از آن هائي كه امروزند مفقود * فدايِ خاك پايش گر مرا بود&lt;br /&gt;به عالم هرچه خوب و هرچه زيبا * تمامي سيم و زر ، با فرشِ ديبا&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هرآن چه لذتِ ناچيزِ دنيا * فدايِ همدمي پاك و مصفا&lt;br /&gt;همه برخيِ آگاهانِ دلسوز * كه مي خواهد تو را ، امروز و ديروز&lt;br /&gt;كنون اما ، چنين ياري نديدم * دريغ از آن چه آسان برگزيدم&lt;br /&gt;مگر بوده ست ، در ادوار ديگر * برايِ اهل كفر اينك ، ميسر&lt;br /&gt;ولي در كشور صاحب زماني * نبيني يارهايِ آن چناني&lt;br /&gt;در اين جا جملگي اهلِ فريبند * نياز خويش را ، با تو قريب اند&lt;br /&gt;تمامي بنده گان سكه ي زر * برادر ، خواهر و زن ، نيز شوهر&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;غرض آن مردِ بي چيز و مسلمان * كه بودش آن چنان ياري ، به دوران&lt;br /&gt;به نزد وي شد و آن قصه سنجيد * جوانب را تمامي ، كرد تمهيد&lt;br /&gt;خريد و هم فروش و سود ، قطعي * نباشد هيچ فرضي ، سست وسطحي&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نخواهد شد يقين آن شرط اجرا * بماند آن جهودك ، تويِ رؤيا&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;بياوردند پس قرطاس و خامه * نوشتند آن قرار و شرط ، نامه&lt;br /&gt;شهودِ معتبر ، عدلينِ حاضر * گواهي كرده پس ، با طيبِ خاطر&lt;br /&gt;دوساله گر كه آن زر برنگردد * ببرد آن دو سير و خر نگردد&lt;br /&gt;مسلمان زر ستد وآن ديگري قبض * نبودش آن جهودك گوئيا نبض&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;همه كالاي مرغوب و يگانه * فراهم كرد و آن گه سويِ خانه&lt;br /&gt;وصيت كرد با اهل و همه خويش * گرفت آن گاه راهِ كاروان پيش&lt;br /&gt;به روز سعد ، گرديدند راهي * به همراهيِ افراد سپاهي&lt;br /&gt;بدون حادثه از ره گذشتند * همه شرح سفر از سر نوشتند&lt;br /&gt;به بهتر قيمتي ، آن مال دادند * براي مالِ ديگر ، زر نهادند&lt;br /&gt;خريد و هم فروشي ميمنت بار * به اندك مدتي ، پيدا شد آثار&lt;br /&gt;غني شد آن چنان ، درويشِ ديروز * كه گم شد از سرايش ، فقرِ جان سوز&lt;br /&gt;به فوريت برايِ اهل و همسر * فرستادي زر و اموالِ ديگر&lt;br /&gt;نمود آهنگِ ماندن اندكي بيش * برَََد سودي فراوان ، مردِ درويش&lt;br /&gt;تجارت را كمر بربست محكم * اداي قرض ، بودش زر فراهم&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;به همراهي قاصد ، زر فرستاد * به همسر گفت : بايد قرض را داد&lt;br /&gt;تشكر كن تو از مردِ يهودي * دو قبضه نيز ، همراهش درودي&lt;br /&gt;به سالي بيشتر چون باز گردم * كنم جبران و با وي ساز گردم&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;همه از بركتِ اموال وي بود * كه ثروتمند گشتم اين چنين زود&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;قسمت اول از &lt;strong&gt;« داستان قاضي حمص » / تهران : زمستان 1379&lt;/strong&gt; . منتشرنشده تا كنون . &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801318-3506237363760630038?l=zojaji.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zojaji.blogspot.com/feeds/3506237363760630038/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801318&amp;postID=3506237363760630038&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/3506237363760630038'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/3506237363760630038'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zojaji.blogspot.com/2007/05/1.html' title='داستان قاضي حمص - 1'/><author><name>محمدرضا زجاجی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14427611625980580574</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/SwqGKHGydxI/AAAAAAAAAHM/pRJgjoCj2Us/S220/Mohammad+Reza+Zojaji.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801318.post-7435483292392909265</id><published>2007-05-10T17:37:00.000-07:00</published><updated>2007-05-10T18:10:13.034-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر امروز - عاشقانه'/><title type='text'>عاشقانه - شعر امروز</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از اين پس در اين وبلاگ ، تنها اشعار منتشرنشده ، يا تازه و احيانا و ندرتا ، گاه مقاله و تحليلي ويژه ، در مناسبت هاي بسيار خاص خواهد آمد .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;م . ر . زجاجي&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;عاشقانه&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;و تقديم به مريم بهاري و تمامِ گل هايِ مريم مقيمِ امارات متحده&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;گلِ مريم ، گلِ مريم&lt;br /&gt;به كس نامت نمي گويم&lt;br /&gt;ولي ، گفتم&lt;br /&gt;چه چيزي را نمي گويم ؟&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;تويي آن گم شده ، در نيمه راهِ بودن و زادن&lt;br /&gt;تويي آن ماهِ دور از من&lt;br /&gt;همان خورشيد را خرمن&lt;/strong&gt; &lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/RkO810zhbOI/AAAAAAAAACo/ma-TSb2zVVQ/s1600-h/0+(166).JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5063098038988401890" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/RkO810zhbOI/AAAAAAAAACo/ma-TSb2zVVQ/s320/0+(166).JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;گلِ مريم&lt;br /&gt;گناهِ من فقط اين است&lt;br /&gt;كه گفتم نامِ زيبايت&lt;br /&gt;زمين گويي به تنگ آمد&lt;br /&gt;و هم شد آسمان ابري&lt;br /&gt;كه در يك لحظه بي تابي&lt;br /&gt;ندانستم چه مي گفتم&lt;br /&gt;ولي ، آري&lt;br /&gt;مگر نامِِ تو را گفتم ؟&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;چنان مانندِ گل پاكي&lt;br /&gt;كه بايد بس ، تو را بوييد&lt;br /&gt;و با لب هايِ خندانِ تو ، در هر روز و شب خنديد&lt;br /&gt;و بايد پيكرت را ، در چكادِ برف &lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/RkO9dUzhbPI/AAAAAAAAACw/pJudxoTWop0/s1600-h/00+(39).JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5063098717593234674" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/RkO9dUzhbPI/AAAAAAAAACw/pJudxoTWop0/s320/00+(39).JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;فراز ِقله يِ هستي&lt;br /&gt;گذارم چون بتي تنها&lt;br /&gt;و پايت را ببوسم من&lt;br /&gt;و ايمان آورم زيباييِ گل را&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;*&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گُلِ مريم ، گُلِ مريم&lt;br /&gt;خدايِ من خودت هستي&lt;br /&gt;و ايمان دارم اين يك بار&lt;br /&gt;كه تو ماهي ، تو خورشيدي&lt;br /&gt;خداوندي ، اهورايي&lt;br /&gt;خودم هستي&lt;br /&gt;خودت هستم&lt;br /&gt;و آري ، نيك و زيبايي&lt;br /&gt;و چون من ، باز تنهايي&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;گُلِ مريم ، تو خود مايي&lt;br /&gt;گُلِ مريم ، تو تنهايي&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;*&lt;br /&gt;شعري از دفتر : &lt;span style="font-size:130%;"&gt;« حديث كشك / تهران : 1382 »&lt;/span&gt; منتشرنشده ومقيم ارشاد تاكنون . &lt;strong&gt;نسخه ي الكترونيكي آن را ، از همين وبلاگ نيز مي توانيد دريافت كنيد . &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801318-7435483292392909265?l=zojaji.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zojaji.blogspot.com/feeds/7435483292392909265/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801318&amp;postID=7435483292392909265&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/7435483292392909265'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/7435483292392909265'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zojaji.blogspot.com/2007/05/blog-post_10.html' title='عاشقانه - شعر امروز'/><author><name>محمدرضا زجاجی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14427611625980580574</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/SwqGKHGydxI/AAAAAAAAAHM/pRJgjoCj2Us/S220/Mohammad+Reza+Zojaji.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/RkO810zhbOI/AAAAAAAAACo/ma-TSb2zVVQ/s72-c/0+(166).JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801318.post-332086490462246430</id><published>2007-05-07T23:00:00.000-07:00</published><updated>2007-05-07T23:11:33.398-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر كلاسيك - وصف الحال'/><title type='text'>آري از كفتارها ، گفتارها - شعر كلاسيك</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آري از كفتارها ، گفتارها&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/RkATx0zhbNI/AAAAAAAAACg/GegwbXu0Ni8/s1600-h/untitled1.BMP"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5062067727873699026" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/RkATx0zhbNI/AAAAAAAAACg/GegwbXu0Ni8/s320/untitled1.BMP" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;گفته ام خود بارها ، خود بارها ، خود بارها&lt;br /&gt;" سنگ گر مي بود مي تركيد ، زاين بسيارها "&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt; (1)&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;اين زمين را من نمي بينم كه گيرد خرمني&lt;br /&gt;يا فرو ريزد ز سيلي ، آتشي ، آوارها&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;تا نگردد ملتي بالغ ، چه فهمد زندگي ؟&lt;br /&gt;تا نفهمد هست خود ، خوابي است با تكرارها&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ارزشِ انسان چه مي باشد ، چنين تنها به خويش ؟؟&lt;br /&gt;اي خردمندان ، فرو ريزيد اين ديوارها&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;نيز بايد گفت : مردم ، اي زن و مردِ جوان&lt;br /&gt;چاره اي بايست آخر، جان و تن بيمارها&lt;br /&gt;بس كنم ديگر- كه آري- گفته ام خود بارها&lt;br /&gt;" كاش مي خشكيد در دَم ريشه ي آزارها " &lt;span style="font-size:85%;"&gt;(2)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;* ــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;(1و2) مصرع ها خودی است&lt;/span&gt; .&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;شعري از دفتر : &lt;span style="font-size:130%;"&gt;« روايت شدن / ايران : نشر الكترونيك تيرماه 1384»&lt;/span&gt; نسخه ي الكترونيكي آن را مي توانيد از همين وبلاگ نيز دريافت كنيد . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801318-332086490462246430?l=zojaji.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zojaji.blogspot.com/feeds/332086490462246430/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801318&amp;postID=332086490462246430&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/332086490462246430'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/332086490462246430'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zojaji.blogspot.com/2007/05/blog-post_07.html' title='آري از كفتارها ، گفتارها - شعر كلاسيك'/><author><name>محمدرضا زجاجی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14427611625980580574</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/SwqGKHGydxI/AAAAAAAAAHM/pRJgjoCj2Us/S220/Mohammad+Reza+Zojaji.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/RkATx0zhbNI/AAAAAAAAACg/GegwbXu0Ni8/s72-c/untitled1.BMP' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801318.post-7179521712107485805</id><published>2007-05-06T16:24:00.000-07:00</published><updated>2007-05-06T16:34:33.712-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر امروز - شعر شناخت'/><title type='text'>حكايت نيستي و مرگ - روايت آخرين - شعر امروز</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حكايت &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;روايتِ آخرين ، حكايتِ نيستي و مرگ&lt;br /&gt;- اين واپسين تجربه يِ تكرار- را ، چگونه باز بايد گفت ؟؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;حقيقتي كه همواره " برايِ همسايه " فرا مي رسد ؟؟&lt;br /&gt;نشئه ای نيازموده وحالی که وجود ندارد&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;زندگي و مرگ حقايقي دگرگونه اند&lt;br /&gt;بيا باز گرديم ، نازنين&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;در نيستي چيزي نيست كه تو را برانگيزد&lt;br /&gt;بي كرانِِ تنهائي و برهوتي است كه دل را مي سوزاند&lt;br /&gt;ظّلّماتي سايه افكنده&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;به هم پائيِ جمعيتي بيمار ، قبيله اي طاعون زده&lt;br /&gt;" شهري با تنوره هايِ آتش " &lt;span style="font-size:85%;"&gt;(1)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;مردماني برجوشيده از عفونتِ تاريخ&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;قومي كه مرگ را فضيلت شمرده و به زندگي پشت كرده&lt;br /&gt;چگونه اين خيل را - به سلامت - باز خوانيم ؟&lt;br /&gt;چگونه نيستي را ، به هستي برانگيزيم ؟&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;ظّلّمات ، ظّلّمات ، ظّلّمات&lt;br /&gt;تاريكي . جيغ . ناله . شيون . سوگ&lt;br /&gt;بحران در بحران . فاجعه بر فاجعه . جنجال در جنجال&lt;br /&gt;- به هياهويِ هيچ ، به تكاپويِ هيچ -&lt;br /&gt;اكنون ديگر ديو هم ، از عربده مانده است&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هستي مرگ را بر نمي تابد&lt;br /&gt;بيا باز گرديم ، نازنين ، باز گرديم&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;در اين جا چيزي نخواهي يافت كه تو را بر انگيزد&lt;br /&gt;دنياها ترس است و تاريكي ، سكوت و تنهائي&lt;br /&gt;نيرنگ ، خود آرائي و خود فريبي&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مصلحت ها و مصالح كوچكِ بيماران&lt;br /&gt;هويتي به سياهي و تباهي پيوسته&lt;br /&gt;و بر انكارِ فهم پاي فشرده&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;جنازه هائي برآماسيده و فرومانده ، در نگاهِ آفتاب&lt;br /&gt;گند بوئي كه زندگي را ، آلوده است&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;بيا بازگرديم نازنين ، بازگرديم&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;اما تو خود گفتي كه : با مرگ هم مي توان ستيخت&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;بيماريِ بيماران ، تو را نيازارد&lt;br /&gt;چگونه بر ناتوانيِ خود ناتوانان گريستي ؟&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;بيا بازگرديم ، نازِ من ، بازگرديم&lt;br /&gt;به دشت هائي كه زيبائي را ، برخيِ زندگي مي گيرند ، نه مرگ&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;که آن نيز نشئه اي است ، نيازموده&lt;br /&gt;حالي منحصر كه وجود ندارد&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;بيا تا سر به بيابان بگذاريم ، تن هايِ من&lt;br /&gt;اين جا ، تاريك تر از آن است كه ديده شود&lt;br /&gt;سخن گفتن ، مرزِ تنهائي است&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;و جست و جويِ هستي - در نيستي - بيهوده و پوچ&lt;br /&gt;بيا باز گرديم ، نازنين&lt;br /&gt;باز گرديم&lt;br /&gt;* &lt;/strong&gt;____________&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;(1) تعبيري از " نيچه " در " چنين گفت زرتشت " &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;شعري از دفتر : &lt;span style="font-size:130%;"&gt;« شرح دقيق فاجعه / ايران : 1383 »&lt;/span&gt; گشوده ومنتشرنشده تاكنون . &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801318-7179521712107485805?l=zojaji.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zojaji.blogspot.com/feeds/7179521712107485805/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801318&amp;postID=7179521712107485805&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/7179521712107485805'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/7179521712107485805'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zojaji.blogspot.com/2007/05/blog-post_06.html' title='حكايت نيستي و مرگ - روايت آخرين - شعر امروز'/><author><name>محمدرضا زجاجی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14427611625980580574</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/SwqGKHGydxI/AAAAAAAAAHM/pRJgjoCj2Us/S220/Mohammad+Reza+Zojaji.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801318.post-8837014775899186467</id><published>2007-05-01T14:47:00.000-07:00</published><updated>2007-05-01T15:00:24.031-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر سياسي - شعر حقوق بشر'/><title type='text'>از آرشيو نگاه - سخن روز - شعرحقوق بشر</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وصف الحالی داغِ داغ - شعر حقوق بشر&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;با چه لفظی و زبانی ، اين را * گفت بايد ، به جهان و ايران ؟&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اولين حرف حقوقِ بشر است * بشنويد اين همه را ، خرد و کلان&lt;br /&gt;نقشه ی راه و اتم ، با تروريسم * حرفِ مفتی است ، بدونِ انسان&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;ليک اين هر سه ، بدون مردم *  زد و بندی است ، ز قدرت خواهان&lt;br /&gt;گر که ايران و جهان متفقند * می بگايند خلايق آسان&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ور فدا گشت کنون حقِ بشر * وين دمَل ماند ، چو پيشين دوران&lt;br /&gt;باز يک روز ، ز يک جایِ دگر * سر برآرند يکايک ، مستان&lt;br /&gt;باز ماند همه آن دورِ فساد  * بت و بت خانه بود در جريان&lt;br /&gt;نيز فرقی به نماند ، پس و پار * هم " مدرنيزم " شود يک دکان&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;ای شما خلق شعارانِ قديم * چين و روسيه و ديگر ماران&lt;br /&gt;ای همه برلن و لندن ، پاريس * بانک داران و دگر سر دزدان&lt;br /&gt;کرده دنيایِ شما روی به مرگ * متولد شده نسلِ پاکان&lt;br /&gt;تا به کی بنده ی باجيد و ساو ؟ * شيره ماليد به سر ، خرد و کلان&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هرکه اين عصر و زمان نشناسد * يا حمايت کند از سفاکان&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;عاقبت مرده و مردار شود * بشنويد اين همه را ، جباران&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;باز با بانگِ رسا می گويم * سخنِ روز : حقوقِ انسان&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;مرگ بر هرکه بود ضدِ بشر * برده ی دوز و کلک ، رمالان&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;" بگشائيد دمی ديده ی فهم " &lt;span style="font-size:78%;"&gt;(1)  *  &lt;/span&gt;گول خور نيست کنون ، خلقِ جهان&lt;br /&gt;آن که با حقِ بشر ، همراه است * می بماند ، به درازایِ زمان&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;باز يک بارِ دگر می گويم * که " حقوقِ بشر" ست و ايران&lt;br /&gt;اولويت همه اين باشد و اين * نيست جز جنس بشر در دوران&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;*&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;( 1 ) مصرع خودی است .&lt;br /&gt;جمعه پنجم خرداد 85 – ايران - توس&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;شعري از دفتر: &lt;span style="font-size:130%;"&gt;« شرح دقيق فاجعه / ايران : 1383 »&lt;/span&gt; گشوده و منتشرنشده تاكنون . &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801318-8837014775899186467?l=zojaji.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zojaji.blogspot.com/feeds/8837014775899186467/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801318&amp;postID=8837014775899186467&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/8837014775899186467'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/8837014775899186467'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zojaji.blogspot.com/2007/05/blog-post.html' title='از آرشيو نگاه - سخن روز - شعرحقوق بشر'/><author><name>محمدرضا زجاجی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14427611625980580574</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/SwqGKHGydxI/AAAAAAAAAHM/pRJgjoCj2Us/S220/Mohammad+Reza+Zojaji.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801318.post-3026105982676130488</id><published>2007-04-26T21:08:00.000-07:00</published><updated>2007-04-26T21:36:38.625-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر تنهائي تنهائي - كاملا آزاد'/><title type='text'>شعر تنهائي - كاملا آزاد</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شعركاملا آزاد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;تنهائي ، تنهائي ، تنها&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;چنان كه در برهوت يخ بندان قطب&lt;br /&gt;تگرگ باران سرما ، تا بن دندان هايت را – با شتابي به چشم نيامده – مي لرزاند . انگار كه در شلوغايِ لاله زار و تجريش ، هجوم چترگونِ تماميِ لاشه خواران را ، به انتظار از پا درآمدن خويش مي بيني&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;تنهائي ، تنهائي ، تنها&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;آن چنان كه در تيره گي و سياهيِ لخت لخت خون ديده گشوده اي .هم چون سكوتِ تنهايِ تماميِ تابوت هائي كه انگاري خالي و سرد ، از گورستان بازگشته و ديگر هيچ گاه ، هيچ كس و هيچ چيز نبوده است . وحشت ، تاريكي ، شلاقِ سرما ، غول سكوت و ترس . هرگز هيچ نبوده و هيچ انساني نزيسته است .&lt;br /&gt;تنها تو بوده اي و تنهائي و وحشت ، تو و سگ لرزهايِ ناتواني ، تو و هجوم لاشه خواران&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;تنهائي ، تنها بوده اي ، تنها هستي و تنها خواهي بود&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;و اما بهار دميده است&lt;br /&gt;فروردين و نوروز ، شكوهمندترين و زيباترين شكوفه هاي لب گشوده را ، برخي نگاه بلبلان و آرامش و لذت زمينيان ساخته اند ، طبيعت ، چتر رنگارنگ زيبائي و نشاط برآورده است ، چشمه ها مي جوشند و جواني پرده پرده ي ، عشق را مي گشايد&lt;br /&gt;كشاورزان نزول برف و باران و درخشش شبنم را ، به يكديگر سالي خوب نويد مي دهند ،&lt;strong&gt; سال خوك ، سال فراواني ، سال عشق و شراب هاي كهنه ، سالِ پاي كوبي و شادابي&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;گرگان و خرسان و غزالان و ببرانِ مغرور ، دامنه هايِ سرشار سبزه ينگي را ، در چشمه سارها ، به سفره ي رايگانِ طبيعت نشسته اند ، خم هاي زمستانه زلال تماشا را ، حريف مي طلبند و عاشقانِ چشم به جفت ، لذت با هم بودن را ، باغ بر سر مي گذارند . خوشا خوشه هايِ سپيدگونِ اقاقي كه به چترهايِ ياس و مريم و نرگس ، رقابت و حسادت مي آموزند .&lt;br /&gt;نشستن مي آيد حسادت دل بري مي آموزند،از زمين و آسمان صداي به آب نشستن مي آيد و جويباران راه هاي پرپيچ و خم را ، به رودها و درياها مي گشايند ، انارهاي نورس جواني بر پيكر طراوت و پاكيزه گي ، جلوه هاي لذت و شكوه را ، لب تركانده اند . آفرينش برانگيختگي هايِ احساس را ، بر بهاردانه هاي تازه گي ، به نشانه هايِ خداوندي خدايان پاي مي كوبد&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;و اما تو باز ، هم چنان تنهائي ، تنها&lt;br /&gt;به نگاهِ كفتاران و كركساني كه بر لاشه ات كمين كرده اند&lt;br /&gt;چنان كه در لرزشي تگرگ وار ، سنگ باران هاي اهريمني ، وحشت را معنائي ديگر مي كنند&lt;br /&gt;و تو تنهائي ، تنهايِ تنها&lt;br /&gt;چون تخته سنگي باستاني ، نهفته در خرابه هاي بازمانده از جنگي ، به يادگار آتيلا و نرون ، در منجلابي از عفونت هاي هنوزجوشان و بويناك ، در زمستاني با شلاق سرما كه دريغا پناه سنگي و بوته اي ، به دورباشِ باد برفي سوزناك ، تا هم چون اصحاب كهف ، قرن ها را به خوابي در فرار از آدميان ، تن در دهي&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;و هم چنان باز تنهائي ، تنها&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;كلامت هذيان هاي ازياد رفته ي هويتي ناشناس و منقرض و زبانت '' قوادي " هدهد را به بار نشسته « سكه ات از شاه و ميري منقرض گشته است كه هيچ كس آن را به پشيزي بر نمي گيرد » &lt;span style="font-size:85%;"&gt;(1)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;تنهائي تنها ، چنان كه انگار هيچ گاه نبوده اي و هيچ نيستي&lt;/strong&gt; ، چنان كه انگار هيچ نمي داني و از تو هيچ نمي شناسند ، شماره اي طولاني و ناخوندني در برزخ ، چنان كه تنها سوختن با رنج را ، به علاج در مي يابي&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;و باز تنهائي ، تنهايِ تنها&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;و اما در آن سوي ، بلبشوي مشتي مزدورانِ به هيچ قانع كه هوارشان ، در گوشِ افلاك پيچيده است . رشوه گيران و رشوه دهنده گان ، به همراهي دختركاني كه با پيزر خود را باد كرده و با كرم هاي لندن و پاريس و دانمارك ، لباس هاي شانزه ليزه را پرو مي كنند و در ماشين هاي آخرين مدلشان ، در نگاهِ گرسنه گان سرمازده ، ويراژ مي دهند&lt;br /&gt;مرداني كه فريب پول را ، دختران خويش ، به آغوشي از جنسِ پستي ، تشويق مي كنند و زناني كه با تباني همسرانشان ، لذت هايِ آلوده را به دلبري از خوكان و خرسان فرا مي خوانند . دختراني زيبا وهوشمند و نكته بين كه كلوز و اپن مهبل هاشان را ، با نمره هايِ بي سوادي - از استاداني به مرتبه ي تقليد از بوزينه گان- سودا مي كنند ، تا در حرم سراهايِ اعراب اميرنشين ، باخرسندي فخر بفروشند كه "اپن" خود را به فراواني دينارهاي شيوخ تازي فروخته اند ، باشد كه خود فروشي در كشور خويش را – به ناچار و به خطِ زيرِ فقر - سر باز زنند .&lt;br /&gt;پيرمرداني هيز و برخوردار از آب باريكه ي بيكاري كه اتومبيل هاي آخرين سيستم را ، به گول زدن سكه هاي دزدي ، بر راه دختركانِ 13 ساله صف مي آرايند ، تا پيرزناني ناتوان و سر در كتاب دعا ، اورادِ خدايان و جن گيران را ، به گدائيِ بستري گرم ، نواده گان و نبيره گان خود ، بر سفره هاي نذر بيآرايند . باشد كه لذت هاي آلوده ي دختران نارس خود را ، با آرزوهايِ سركوب شده ي جنسي ِخويش درآميزند .&lt;br /&gt;پزشكاني كاسب كار وجلاد كه مرگ بيمار – در اثر بي سوادي و فقدان تخصص هاي لازم - را ، پيشاپيش برائت مي گيرند و سوگند بقراط را ، در زيرميزي هايِ دوخت و دوز شيكِ مهبل عروسان و بيني دختران ، معنا مي كنند .&lt;br /&gt;مهندسان و مديران و متخصصان « چهره هاي مانده گاري » كه اسكناس هاي عفونت آورد را ، با نزديكي قدرت و ثروت ، در برج هاي سربه آسمان كشيده ، با پرداخت عوارض ديواني و خمس شرعي ، توجيه و تطهير مي كنند&lt;br /&gt;و ديگران و ديگران و ديگراني كه همه چيز را ، در درخشش سكه هايِ زر مي بينند و مي فروشند و هيچِ وجود خود را ، به هيچ سودا مي كنند ...&lt;br /&gt;و اما در سوئي ديگر : كارگراني گرسنه ، بي نواياني محروم ، گوشت هايِ دم توپ ، گول خورهايِ ازلي و ابدي ، مقلديني سر از فهم باز زده ، خاضع و خاشع و ذليل و مسكين و مستكين و ناتوان از انديشيدن كه گوسفندوار در پي گرگ ها و چوپان هايِ قصاب ، هر صبح و شام را ، به مسلخ خون مي روند .&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;و آري ، چنين است كه ملتي هويت مي دهد و مي نهد ومنفعلانه ، نجات بخشي بيروني را ، از عالم&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;هيچ و پوچ انتظار مي برد&lt;/strong&gt; .&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;و اما اندك ها و اندك شماري كه گذران حقير خود را ، در بلبشوي عفونت هايِ بويناك و جوشان ، سرباز مي زنند و به بهاي جان نهادن و فداشدن و زندگي گذاشتن ، جوهر انساني خويش را ، پاس مي دارند و از هرگونه مصلحت انديشي ، زشتي و پليدي ، مغرورانه سرباز مي زنند و تجربه هاي نيك و زيبايِ بشري را – حتا در برابر جوخه هايِ مرگ و دارها و شلاق ها و شكنجه ها و ممنوعيت ها و محروميت ها– به هيچ ميگيرند و انسان و شادكامي و رفاه زميني او را ، اصل مي شمارند . به اميد روزي كه اين ملت و هويت ، خردانديشي و نيكي و زيبائي را ، بر هر مصلحت خاص و عامي ترجيح دهند و جايگاه خدائي انسان و زيبائي و بزرگيِ دموكراسي&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;و دانش و خرد را ، تنها اصلِ محترم دارند . و اين گونه روز را به روز مي شمارند ، تا تن به هيچ پليدي&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;نسپارند ...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;و چنين است كه در چنين جامعه و مردمي ، تنهائي و تنها مي ماني و بهار و پائيز و زمستانت يكي است . وخود را در درندشتي مي بيني كه&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;اگر اندك ناتواني بروز دهي ، در چرخِ بيهوده گي اين منجلاب عفن و در زير دست و پاي همين به اصطلاح مردم - بي تأسف يا با تأسفي – دفن خواهي شد . چه در بهار و خزان ، چه در روز و شب تابستان و چه در لرز و سرمايِ زمستان ، هميشه و &lt;span style="font-size:130%;"&gt;همواره تنهائي ، تنهائي ، تنها&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;*&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;strong&gt;جمعه دهم فروردين 1386 – توس – رضاشهر&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;قطعه اي آزاد از : " شرح دقيق فاحعه " / 1383 گشوده و منتشر نشده تاكنون . &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801318-3026105982676130488?l=zojaji.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zojaji.blogspot.com/feeds/3026105982676130488/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801318&amp;postID=3026105982676130488&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/3026105982676130488'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/3026105982676130488'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zojaji.blogspot.com/2007/04/blog-post_26.html' title='شعر تنهائي - كاملا آزاد'/><author><name>محمدرضا زجاجی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14427611625980580574</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/SwqGKHGydxI/AAAAAAAAAHM/pRJgjoCj2Us/S220/Mohammad+Reza+Zojaji.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801318.post-318248015072644695</id><published>2007-04-22T18:28:00.000-07:00</published><updated>2007-04-22T18:49:12.995-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اجتماع - سياست'/><title type='text'>واقعيت اين است - مقاله</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;واقعيت اين است ... &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;واقعيت اين است كه هيچ كسي ، هيچ كاري را كه بايد بكند ، حاضر نيست انجام دهد . از يك طرف ملتِ شريفِ (!!!) بغل تابِ آفتابِ بهاري لم داده اند و منتظرند كه « شاه بهرام ورجاوند» شان با اسب سفيدي ، از البرز كوه فرود آيد و آن ها را از بيدادگري ها نجات بخشد و خوبي و نيكي بگسترد . اما واقعيت اين است كه به راستي برايشان فرقي نمي كند ، كدام قدرت و ابرقدرتي نقشِ نجات بخش شان را ايفا كند ، حتا اگر همين انگليس و روسيه وچين و باندهاي سنتي شان باشند كه تا همين پريروز ، با تمامي حاكميت ها و سرانجام دولت سيدخندان - آن هم بعد از سركوب 18 تير 78 و دور دوم رياست جمهوري - لاس مي زدند و براي روي كارآمدنِ سردار سوزنده گي كف مي زدند و نسخه هايِ تبليغاتي مي نوشتند و هنوز هم بدشان نمي آيد كه رياست محترم مصلحت چيان ، بر سر كار بيايد و باز همان آش و كاسه هايِ قديم پر وخالي شود و برقرار باشد ...&lt;br /&gt;خلاصه اين كه مردم ايران آن نجات بخش ورجاوندي را كه در دورانِ انحطاطِ فرهنگي شان جعل كرده بودند ، امروزه انتظار مي برند از ينگه دنيا برآيد ، اما &lt;strong&gt;واقعيت اين است كه خودشان&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;حاضر نيستند هيچ مايه اي بگذارند و چنان مرعوب و فاسد و ناتوان شده اند ( و من مي گويم بوده اند ) كه نمي خواهند قدمي در راه آزادي و جامعه مدني ، يا دموكراسي و دانش و تكنولوژي و خِردِ عصرِ خويش بردارند ... بلكه همه چيز را ، مفت ومسلم مي خواهند ...&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;پاي حرف كه باشد همه رنج برده اند و همه محروميت كشيده اند و حتا شايد بعض يا بسيارشان شلاقكي هم خورده باشند – كه خورده اند - اما &lt;strong&gt;واقعيت اين است كه در اين 28 ساله ، مردم ايران سرشان به آخور روزمره گي هايِ حقيرشان بند بوده است&lt;/strong&gt; و كاملا دو رو و بمعناي واقعيِ كلمه ، منافق و متظاهر زيسته اند و به آن خو گرفته اند .&lt;br /&gt;يادم نمي رود سال 60 پدر و مادرهائي بودند كه بچه هاشان را خودشان لو دادند و نيز يادم نمي رود كه در آمل بعضي ها جنازه ي جوان هاشان را در آستانه ي دروازه ي خانه هاشان دفن كردند و نيز به ياد دارم كه تا سال ها ، اگر به بعضي از پدرمادرهائي كه بچه هاشان در جبهه ي جنگ با عراق كشته شده بودند ، تسليت مي گفتي ، ناراحت مي شدند وحتا پرخاش مي كردند كه چرا تسليت مي گوئي ؟؟ ! ! حالا بعضي ها در دل مي گريستند و بعضي نه ... و يادم نمي رود ده ها مجلس جشن و شيريني خوران را كه همين مردم ، برايِ نوجوان هاي دمِ بخت و در جبهه كشته شده شان ، برگزار كردند و كارت عروسي فرستادند ( چنان كه ناچار شده بودم از همان دمِ در برگردم ، يا اگر با صاحبان مجلس خصوصيت و نزديكيِ بيشتري داشتم ، صادقانه درگير شوم و ...) و اين ها همه از همه نوع ، مردم ايران بودند ، همان مردم و ايرانيي كه رگ هاي گردنشان از لوله هاي نفت و گاز هم بيشتر متورم مي شود و...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خواهيد گفت : حالا تغيير كرده اند . خير عزيزم ، جز اقليتي به فهم و شعور رسيده – كه مدام به جاي دشمن مشترك ، به سر و كله ي يكديگر مي زنند و هيچ يك هم ديگري را قبول ندارند - مابقي و اكثريتِ مطلق ، هماني هستند كه بوده اند و هستند و شده اند ،&lt;/strong&gt; يعني سنت هايِ ديني و اخلاقي خود را در اين 28 ساله از دست داده اند و به صورتِ مردمي فرصت طلب و پول پرست و خودفروش و ديگرفروش وهمه چيز فروش و منفعل و دلال مسلك و همه كاره و هيچ كاره و تنبل و عادت كرده به كارِ غيرمولد ، درآمده اند . اگر رنج و محروميت 28 ساله ي گذشته ، توانسته است جمعيتي را به خرد و شعور برساند ، در برابر اين زيانِ بزرگ را هم داشته است كه بازار و ادارات دولتي و دانشگاه ها و مدارس و همه جا و همه جا ، را ويران كرده و به فساد و تباهي كشانده است . نسل اول كه تمام جذب حاكميت شدند و از پائين تا بالا ، كروات هايشان را باز كردند و يقه شيخي پوشيدند و جانماز هر آخوندي را انداختند و برداشتند و برآن بوسه زدند ( دمِ فلان قرارداد را عشق است و ... ) .&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نسل دوم – يعني همان كه مي گويند نسل سوخته – آن اقليتي كه مي توانستند سوخته به شمار آيند و معلوم نيست چنددرصدشان از آتشِ عظيمِ فاجعه برآمدند ، بايد ديد چه حاصلي از رنج خويش برداشتند ؟؟&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;اكثريت شان كه سر در يكي از آخورها فرو بردند&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;و هرچند حقيرانه ، اما چريدند و چريدند و مي چرند ...&lt;/strong&gt; وقتي كه بسياري از هم سن و سال هايِ خودم را ، مي ديدم و مي بينم كه يا به بركت بازارِ خرتوخر و مكه و سوريه و دبي و كيش و سينه زدن پشت سر هركسي كه خودشان هم قبولش نداشته اند ، به آلاف و الوفي رسيدند ، اما همين جماعت وقتي با امثالِ من برخورد مي كردند سرِ درد دلشان باز مي شد و كاتوليك تر از پاپ ، از هر مخالفي داغ تر مي شدند وچه ها كه نمي گفتند و نمي گويند ؟؟ به راستي كه از اين همه دروغ و دو روئي و نفاق و ... حال انسان بهم مي خورد . همين ها هستند كه وقتي از آن ها مي پرسيدي ، با اين انتقادها و حتا فحش هايِ خركي ، چطور باز در همين انتخاباتِ پريروز هم شركت كرديد ؟؟ هزار و يك توجيه ناروا رديف مي كردند كه بچه ي دانشگاهي داريم و چه و چه .... عزيزم مگر امثالِ من بچه نداشته ايم ؟؟ يا ما زندگي مان درآسمان سير كرده و از جنسِ انسان نبوده ايم ؟؟ ! ! جمهوري اسلامي را پس از 1360 تنها و تنها همين اقشار منافق و دو رو و فرصت طلب و مصلحت انديش ، حفظ كردند و مي كنند .&lt;br /&gt;انتخابات اول سيد خندان را گول خورديد ، يا فكر مي كرديد داريد كاري انجام مي دهيد !! ( كه بماند و باشد به جايش و وقتش ) پس از 18 تير كه آقاي خاتمي حتا حاضر نشد وزير كشورش را ، به همراهيِ دانش جوياني كه اصلاحات را مطالبه مي كردند ، بفرستد و در نتيجه جريان با آن شدت و وقاحت سركوب شد ، ديگر در دور دوم كه آقاي خاتمي در سخنراني اش 17 بار ( به شمار 17 ركعت نمازش ) پاي بندي به قانون اساسي جمهوري اسلامي را تكرار و تأكيد كرد و حتا دست زدن به اصول آن را خيانت دانست ، ديگر چه بهانه و توجيهي داشتيد و چرا و چگونه چهار سال ديگر ، اين ملت بيچاره را سرِ كار گذاشتيد ؟؟&lt;br /&gt;رها كنم كه وقتي در همين دو سالِ پيش ، بعض يا بسياري از روشن فكران كشور ، با ترسِ واهيِ آمدنِ فاشيسم و تبليغات خر گول زنك ، علنا از ترسِ مارِ غاشيه به عقرب جرار پناه بردند و رآي دادن به سردار سوزنده گي يا آن فرصت طلب ديگر را ، توصيه مي كردند و نسخه مي پيچيدند ، ديگر چه انتظاري از مردم عاديِ مهمل و منفعل و مقلِد و ضمنا دو رو و فرصت طلب و اهلِ زندگي بايد داشت ؟؟ بازاري و كاسب و اداري و دانش آموز و دانشجومان ، سر در آخور خودشان دارند و گرچه بدشان نمي آيد جمهوري اسلامي با امريكا و غرب تضاد پيدا كند و نتيجه اي اگر داشت آن ها ببرند ، اما شخصا چنان به درآمدهايِ ناچيزشان چسبيده اند كه از ترس حاضر نيستند تكان بخورند . چرا اگر روزي چنان شد كه آن ها مي خواهند ، از هر شكنجه ديده اي شكنجه ديده تر و از هر رنج كشيده اي رنج كشيده تر ، خواهند شد و خواهند بود و نمود .&lt;br /&gt;تظاهر و ريا و نفاق در خونِ اين مردم است . مفت خوري و دلالي و عدمِ توليد و توجيه گري در رگ و پي ايشان است . مثل آفتاب گردان رنگ عوض كردن دين ايرانيان است ... از هجوم اسكندر يا سركوب مزدكيان و يا حداكثر انهدام ساسانيان و كتاب سوزان اعراب و قرن ها آتش زدن و انهدامِ هرآن خصلت و كنشِ نيكي كه يادگارِ هويت ايراني در گذشته بوده است- تا كنون - تمامي پليدي ها و رنگ عوض كردن ها و نوكرمآبي و بردينِ حاكمان بودن ( الناس علي دينِ ملوكهم ) در شخصيت ايراني جا خوش كرده است و اگرنه اين بود ، با موجِ گسترده يِ حمايت جهاني از هرگونه حركت مردم ايران ، چرا فرضا بايد 95% در برابر 5% منفعل برجاي بمانند و قدرت هرعمل و ابتكاري از آن ها سلب شده باشد ؟؟ چرا ؟؟ اين خلق منتظر چيستند و چه مي خواهند ؟؟ يا در نارضايتي ها واظهاراتشان صادق نيستند و تماميِ درصدها و آمارها نادرست است و يا اين كه مفت مفت و بي هيچ گونه هزينه اي ، همه چيز مي خواهند . ديگر چه عرض كنم .... ؟؟؟&lt;br /&gt;HHآآآآ&lt;br /&gt;زن و شوهر كارمند از حقوق و متعلقات ديگر ، بالغ بر يك ميليون تومان از بهاي نفت و حساب نسل هايِ آينده را مي گيرند و در شهرستان ها – كه بيشتر جمعيت كشور را تشكيل مي دهد – دويست يا حداكثر سيصد تومانش را خرج مي كنند و بقيه را به بازارِ دلالي و سودِ پول و خريد ماشين و زمين و آپارتمان و كالاي مصرفي و غيرمصرفي وارد مي فرمايند ... بازار هم كه بدون هيچ گونه كنترل مفيد دولتي ، آزادتر و سودآورتر از آن است كه مخالفتي بكند ... دانش آموز و دانشجو هم ، گذشته از اين كه فرزندانِ همين هويتِ منفعل و تباه هستند و اگر از همين كودكي گرفتار دلالي هايِ والدين نباشند ، يا احيانا به كريستال و شيشه و اشك خدا و چه و چه گرفتارشان نكرده باشند ، چنان تهي از هرگونه انديشه اي بار آمده اند كه دل بستن به آن ها ، همان قصه ي « بزك نمير بهار مياد » است و بس . اين جماعت چرا بايد براي سود غيرنقدي و اميدِ فردايِ بهتر( اگر قدرتِ فهمِ آن چشم اندازها و شناخت اميد وانگيزه ها را ، برايشان باقي گذاشته باشند؟! ) دست بالا كنند ؟؟ و مي بينيم كه نمي كنند ؟؟ فقط منتظر نشسته اند كه تضادهايِ حاكميت با غرب – شايد – كار را به آن جا برساند كه آن ها را هم از اين نمد كلاهي گردد و رسد ....&lt;br /&gt;و فرجام سخن اين كه : &lt;strong&gt;هركس اميد به جامعه و مردمِ داخل در مرزهايِ جمهوري اسلامي داشته باشد ، يا اين مردمِ بيمار و فاسد و تهي و منفعل و فرصت طلب را به خوبي نشناخته است و يا مي خواهد ديگراني را گول بزند&lt;/strong&gt; . يعني همان ضرب المثل معروفِ خودشان : كه مي خواهند هم خرِ خودشان را برانند و هم بفروشند ... بنابراين چشم را به واقعيت بگشائيد و شاه بهرام ورجاوند و فريدون و كاوه و ديگر و ديگران را از ياد ببريد و اين همه از ايران و ايران و ايران و ملت و هويت هفت هزارساله سخن نگوئيد و بدانيد و دانسته باشيد كه اكنون مقطعي تاريخ ساز برايِ منطقه ي خاورميانه و جهان است و توجه و تأمل كنيد كه در چنين مقاطع خاص تاريخي ، حداكثر يك ضلعِ مثلث ايران بوده است و بس . چنان كه حتا در مقطع ظهور اسلام و نيز مسيح ، همواره تمدن هايِ رومي و سامي و ايراني اظلاع آن مثلثِ تاريخ ساز را تشكيل مي داده اند و هم اكنون نيز جز برآمدنِ مثلثي متحد و هم آهنگ ، متشكل از دنيايِ مدرن و يهود و ايران ، راهي براي ساختن و پرداختن جوامعِ مدرن و برخوردار و انساني در جهان و به ويژه منطقه ي خاورميانه وجود ندارد و ممكن نيست و نخواهد بود .&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پس روشن فكرانِ داخل و خارج ،&lt;/strong&gt; به ويژه آن ها كه در خارج از كشور آروغ بعد از مستي مي زنند &lt;strong&gt;، سرِ مبارك را در استخرِ منزلشان فرو كنند ، تا چشمشان به واقعيت هاي ملموسي كه از ديدِ شكم هايِ سير و رنج ناكشيده گان پنهان است ، باز شود و اندكي با رنج هايِ انسانيِ ايرانيانِ به فهم و شناخت رسيده ي داخلِ كشور آشنا شوند&lt;/strong&gt; و به جاي اين همه بهانه آوردن هايِ به اصطلاح اسرائيلي ، اجازه دهند اگر فرهنگي يا قدرتي مي تواند و مي خواهد كاري برايِ اين مردم مستأصل ( كه به راستي راه به هيچ جائي ندارند و درمانده و بيچاره ، حتا از خود و كشور دل بريده اند ) بكند ، بكند وبدانند و باور كنند و با هم دردي وشناخت واقعي و ملموس ، از جامعه ي كنوني ايران سخن بگويند و پيش از هرچيزي توجه داشته باشند كه همين مردم ، خود از قديم و نديم گفته اند كه : بالاي سياهي رنگي نيست و براي مشتي گروگان و بيمار و ناتوان ، هيچ حقيقتي وجود ندارد و واقعيت هاشان هيچ حقيقتي را باز نمي گويد .&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و ديگر هيچ و التمام &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801318-318248015072644695?l=zojaji.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zojaji.blogspot.com/feeds/318248015072644695/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801318&amp;postID=318248015072644695&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/318248015072644695'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/318248015072644695'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zojaji.blogspot.com/2007/04/blog-post_22.html' title='واقعيت اين است - مقاله'/><author><name>محمدرضا زجاجی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14427611625980580574</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/SwqGKHGydxI/AAAAAAAAAHM/pRJgjoCj2Us/S220/Mohammad+Reza+Zojaji.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801318.post-7536825026563577392</id><published>2007-04-07T20:53:00.000-07:00</published><updated>2007-04-07T21:08:15.856-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر امروز فارسي - اجتماعي'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آدما خسته مي شن&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;گاهي هم خسته ميشم ، از تموميِِ آدما&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;كوچه ها ، خيابونا ، در چپ و راست حيوونا&lt;/strong&gt; &lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/Rhhpv7zWiwI/AAAAAAAAACY/H5bgAu1KhWM/s1600-h/20060428130059newspix-2-ap.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5050903254323858178" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/Rhhpv7zWiwI/AAAAAAAAACY/H5bgAu1KhWM/s320/20060428130059newspix-2-ap.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;از حسن خنگ و تقي شمرِ گدا&lt;br /&gt;اين طرف علت و آن سو معلول&lt;br /&gt;همه آدابِ پلشت و مقبول&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;*&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نك بيا حلقه كمي تنگ بگير&lt;br /&gt;باز اين سوي ، همه غلغله است&lt;br /&gt;با نفهميدن و كج فهميِ خود&lt;br /&gt;يا همه سطح و شتاب&lt;br /&gt;صورتِ مسئله را پاك نمودن ، از بن&lt;br /&gt;مردم از ناداني&lt;br /&gt;اين همه آدمِ تك بعدي و بيمار و خراب&lt;br /&gt;عاشق دريايم&lt;br /&gt;- ذهنِ تحليل گر و هوشي تيز -&lt;br /&gt;چشم در فردايم&lt;br /&gt;*&lt;span style="font-size:85%;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;شعري از دفتر&lt;/span&gt; : &lt;strong&gt;« حديث كشك / تهران : 1382 » مقيم ارشاد تا كنون .&lt;/strong&gt; &lt;span style="font-size:85%;"&gt;نسخه ي الكترونيكي آن را ، مي توانيد از همين وبلاگ نيز دريافت كنيد . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7801318-7536825026563577392?l=zojaji.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zojaji.blogspot.com/feeds/7536825026563577392/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7801318&amp;postID=7536825026563577392&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/7536825026563577392'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7801318/posts/default/7536825026563577392'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zojaji.blogspot.com/2007/04/1382_07.html' title=''/><author><name>محمدرضا زجاجی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14427611625980580574</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/SwqGKHGydxI/AAAAAAAAAHM/pRJgjoCj2Us/S220/Mohammad+Reza+Zojaji.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_VESslXxMBRk/Rhhpv7zWiwI/AAAAAAAAACY/H5bgAu1KhWM/s72-c/20060428130059newspix-2-ap.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7801318.post-3613634016793012774</id><published>2007-04-05T14:38:00.000-07:00</published><updated>2007-04-05T14:54:15.206-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='طنز اجتماعي'/><title type='text'>دموكراسي يعني : تحمل اقليت توسط اكثريت - طنز</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دموکراسی یعنی تحمل من توسط شماها - طنز&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;یعنی این که شخص من آزاد باشم که هرکاری می خواهم انجام بدهم و می دهم ، پس دموکراسی در بالاترین سطحش موجود است&lt;/strong&gt; . شما یاوه های دشمن را نشنوید که مثلا مردم سالاری دینی را که عالی ترین شیوه ی دموکراسی در جهان مدرن است ، نمی بیند و آن وقت مشتی گزارش های مغرضانه ی چند وبلاگ نویس را که به آشکار مهره ی شناخته شده ی دشمن هستند ، اصل قرار می دهد . &lt;strong&gt;ملاحظه بفرمائید ، در کجای جامعه ی ما دموکراسی و آزادی درحدِ اعلایش موج نمی زند ؟؟&lt;/strong&gt; دقت کنید ، شما هم مثل من یقین خواهید کرد که از ما کشوری دموکرات تر و آزادتر وجود ندارد . .&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;28 است پيش بريك انقلاب آماده سوار شده ايم و کاملا آماتور کار کرده ایم و همیشه هم نظر خودمان را اجرا کرده ایم و مردم نیز به احترام دموکراسی و آزادی ، آن را تحمل کرده اند&lt;/strong&gt; . حالا هم که دیگه کاملا استاد شده ایم . نمی بینید همه به ما استاد می گویند و با التماس ده ها کلاس دانشگاهی ، برایمان تشکیل داده اند و هیچ دانشجوئی هم جرئت نمی کند کوچکترین سؤالی بکند . فکر نکنید علت ، بی سوادی ماست . خیر ، ابدا این جور نیست ، علت اینه که تفاوت ما با شاگردها اونقده زیاده که نمی تونیم حرفِ یکدیگه رو بفهمیم . خوب به من چه که سطح دانش و
